تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
ديوانگي

 

وقتي با خودش فكر ميكنه، همش شك، نگراني ، ترديد ، دلهره ،  اضطراب و دودلي ميبينه ، همش از خودش ميپرسه چرا اينطور شد ؟؟!!

وقتي به روياهاش نگاه ميكنه، دختري سوار بر اسب سفيد كه توي چمنزار سرسبز در حال تاختن هستش رو ميبينه ، به اسبش فرمان ميده كه با تمام قدرت و سرعتش بتازه ، موهاي بلندش رو به دست باد ميسپاره و از بالاي اسب به طلوع قشنگ خورشيد طلائي نگاه ميكنه و با صداي بلند كه از اعماق وجودش بيرون مياد به اون سلام ميكنه ... بعد خودش رو در مقابل كاخ شاهزاده جووني ميبينه كه براي خوش آمد گوئي به اون روي پله هاي قصر ايستاده و آغوشش رو براي اون باز كرده، با صداي آسماني به اون خوش آمد ميگه و شروع خوشبختي ، آرامش و آسايشش رو با لبخندي بهش نويدميده،

چشماش رو باز ميكنه و دودستي اونها رو ميماله ، سرش رو از روي بالشت بلند ميكنه ، خودش رو تو اتاق زير شيرووني اون عمارت مجلل ميبينه ، فقط  يك  بالشت روي تخت هست ، بعد با بغضي كه گلوش رو فشار ميده لبخند ميزنه و با خودش زمزمه ميكنه كه :

 

                           (( زيباترين آهنگ هستي، صداي ضربان قلب توست))

 

 

   وقتی گریبان عدم
   با دست خلقت می درید
   وقتی ابد چشم تو را
   پیش از ازل می آفرید
   وقتی زمین ناز تو را
   در آسمانها می کشید
   وقتی عطش طعم تو را
   با اشکهایم می چشید
   من عاشق چشمت شدم
   نه عقل بود ونه دلی
   چیزی نمی دانم از این
   دیوانگی و عاقلی
   یک آن شد این عاشق شدن
   دنیا همان یک لحظه بود
   آن دم که چشمانت مرا
   از عمق چشمانم ربود
   وقتی که من عاشق شدم
   شیطان به نامم سجده کرد
   آدم زمینی تر شد و
   عالم به آدم سجده کرد
   من بودم و چشمان تو
   نه آتشی و نه گلی
   چیزی نمی دانم از این
   دیوانگی و عاقلی

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 12:49 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar