تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

 

ديشب من و منگولك شام منزل يكي از دوستانم دعوت داشتيم. بعداز اينكه خسته و كوفته از شركت رفتم خونه خيلي فوري هردومون حمام كرديم و آماده شديم و رفتيم. دوستم پسري داره كه حدود 2 ماه از منگولكم كوچيكتره، هفته قبل كه همين دوستم به همراه جوجه اش به خانة ما اومده بودند خيلي خوب بچه ها با هم بازي كردند. ماهم خوشحال از اينكه خداروشكر باهم سازگاري دارند. (البته به اين دليل كه منگولكم خيلي دست و دل بازه ) اما چشمتون روز بد نبينه ديشب از لحظه ايي كه رسيديم فقط من و دوستم فقط نقش منجي رو بازي كرديم ، اين يكي رو ساكت ميكرديم اون يكي گريه ميكرد، اونو ساكت مي كرديم اين يكي گريه ميكرد. دائم هم با هم سراسباب بازي مي جنگيدن و لجبازي ميكردن ، هركدوم اسباب بازي اون يكي رو ميخواستند. البته از حق نگذريم چونكه موقع رفتن منگولك يكي از ماشينهاي كنترل از راه دورش رو با خودش برده بود تا با ماشين خودش بازي كنه و به محض اينكه از كيفم درش آوردم تا بهش بدم اون يكي جوجه ديد و اصرار كه ماشين منگولك رو ميخوام. منگولك هم كه بسيار مال شناس تشريف دارند. نمي خواست ماشينش رو به اون جوجه بده اينهم به اين دليل بود كه اونهم چرخش رو به منگولك نداده بود. خلاصه كلي جنگ و دعوا داشتيم. جاي شما خالي. بعداز عهدي رفتم ميهماني اونهم پيش يه دوست صميمي كه كمي با هم گپ بزنيم و دلمون باز بشه. ديگه خودتون مجسم كنيد كه چه اوضاعي بود.

خلاصه تازه شام شون رو خورند و كمي آروم شدند و ماهم خوشحال كه حالا ميتونيم دودقيقه باهم حرف بزنيم كه دوتائي باهم خوابشون گرفت و نق و نق شون بلند شد و مجبور شدم هنوز از خجالت شام درنيامده خداحافظي كنم و برم. ولي جاي شكرش باقيه كه چون خيلي فعاليت رزمي و جسمي داشتند به محض اينكه منگولك رو سوار ماشين كردم و كمربندماشين رو براش بستم هنوز به سركوچه نرسيده بودم كه ديدم سرش داره ميافته روي ترمز دستي  و ...  (بي هوش 

((آخه ميدونيد كه هرشب تازه ساعت نزديك 12 لطف ميكنه و بعداز كلي التماس با من مياد توي رختخواب كه تازه براش قصه بگم))

ميهماني خوبي بود نه!!!     

اميدوارم كه قسمت همگي شما هم بشه تا ببينيد اين گوجه سبز هوس انگيز كه قبل از خوردنش دهنتون رو آب مي ندازه بعد از خوردنش با كند شدن دندانهاتون چقدر از خوردنش پشيمون مي شويد.

((البته راستش رو بخواهيد اينطور نيست ، حداقل براي منكه اينطور نيست ، منگولك با وجودش و حضورش در اين دوسال و نيم بعداز ده سال دوباره من رو زنده كرد، به من اميد داد و عشق رو به خاطرم آورد، اون اولين بهانة زندگي منه)) - (مامان بهانه)

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 2:18 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar