تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
چقدر زود دير ميشه

 

امروز صبح با سردرد و كلي اعصاب خراب داخل آسانسور شركت شدم، همزمان با من دخترتپل، زيبا و خوش تيپ واحد اداري هم با ناخنهاي مانيكور و پديكور شده با لاك نارنجي جيغ و آرايش كامل وارد آسانسور شد. محو تماشا و تحسين اين همكار خوش ذوق و با سليقه بود كه :

- سلام بهانه جون صبح بخير،

- سلام شادي جون ،صبح توام بخير

- خوبي ؟

- مرسي گلم  ، بد نيستم

- راستي بهانه جون ديروز داشتم ليست اسامي بچه هاي دبستاني و پيش دبستاني رو براي لوازم تحرير درمياوردم، به اسم گل پسرت كه رسيدم به بچه ها گفتم ، چقدر زود گذشت، انگار همين ديروز بود خبر بچه دار شدن بهانه تو شركت پيچيد و همه كلي ذوق زده شده بودن و بعدشم مديرعامل تمام شركت و شيريني داد ، الان پسركت براي خودش آقائي شده و داره ميره پيش دبستاني كه همه يكهو گفتن : آخي ي ي ي الهي ي ي  پسرك چقدر زود بزرگ شد ، واقعا انگار همين ديروز بود...........

 

درسته ، انگار همين ديروز بود كه بهانه با شيطنتها و حرف گوش نكردن هاش مامان و عاصي كرده بود، سرظهرتابستون بعداز اينكه به زور مامان اونو با كلي وعده و وعيد كنار خودش ميخوابوند ، چشماش و ميبست تا مامان خوابش ببره و بعدش يواشكي و بيصدا دوچرخه يا گاهي كفش اسكيتش رو برميداشت و آروم از خونه بيرون ميرفت و توي كوچه خلوت شروع به بازي ميكرد و بارها و بارها نزديك بود كه بدزدنش ولي به خير گذشت، انگار همين ديروز بود كه تو سن 14 سالگي اصرار ميكرد تا موهاش رو پسرونه كوتاه كنن و با يه شلوارك لي و تي شرتي كه روش عكس ماشين يا هواپيما يا خلاصه هرچيزي كه پسرونه باشه تو كوچه ميگشت و تمام همبازيهاش پسراي از خودش بزرگتر بودن و اونم پابه پاي اونا دوچرخه سواري و فوتبال و بدوبدو ميكرد، انگار همين ديروز بود كه بهانه موتور ياماهاي پسرهمسايه رو بي اجازه سوارشد و سه تا چهارراه رو باهاش دور زد ، انگار همين ديروز بود كه اولين نامه عاشقانه و سراسر التماس رو تو سن 15 سالگي از پسر همسايه گرفت و به خيال خودش عاشق شد، انگار همين ديروز بود كه مدير و ناظم و باباي پير و قدبلند مدرسه از دست بهانه عاصي شده بودن و هرطوري كه مراقبش بودن بازم اون موقع زنگ تفريح يا وسط كلاس به هواي دستشوئي رفتن سراز خيابون درمياورد چون خوب بلد بود از ديوار راست بالا بره، انگار همين ديروز بود كه فقط به خاطر اذيت كردن پسراي محصل سوار اتوبوس دوطبقه كه اون زمان تازه مثل دستشوئي هاي عمومي زنونه و مردونه شده بود ميشد و با كيسه فريزر پراز آبي كه از مدرسه با خودش مياورد، طبقه بالا ميرفت و تو ايستگاه از اون بالا آب رو روي سر پسرا خالي ميكرد، انگار همين ديروز بود كه سال آخر ناظم مدرسه موقع خداحافظي بهش گفت: (تو از 12 سال مدرسه فكركنم حدود 10 سالش رو بيرون كلاس گذروندي) آخه به خاطر شيطوني يا از كلاس اخراج ميشدم يا كلي باج به مبسركلاس ميدادم تا موقع حضوروغياب برام غيبت رد نكنه، بعد من كجا بودم؟؟؟ حالا اون ديگه بماند......  انگار همين ديروز بود كه تو سن 18 سالگي كارمند شدم ، يه كارمند شيطون و پرسروصدا و بشاش كه با ورودش به شركت تمام اونجا رو بهم ميريخت و  وقتي هم كه نبود به قول همكاراش همه افسردگي ميگرفتن و به خاطر همين سوگلي مديرعامل بود، انگار همين ديروز بود كه يكهو كاخ آرزوهاش فروريخت و با بهت و ناباوري سرسفره عقد نشست و با صداي گرفته و آروم طوري كه به سختي شنيده ميشد گفت: با اجازه پدر و مادرم بله ....

و امروز همون دختر شيطون و پرسروصدا و پرجنب و جوش كه مامانش ميگفت اگر تورو با دست و پاي بسته ، توي بطري دربسته هم بكنم راهي براي فرار پيدا ميكني، وقتي بهش پيشنهاد گردش و تفريح و پيك نيك و مسافرت ميشه، انگار قراره به قتلگاه بره، وقتي به عروسي يا جشني دعوت ميشه غصه اش ميگيره كه كي حوصله سروصدا رو داره، وقتي چيز نو ميخره يا هديه اي ميگيره فقط تظاهر به خوشحالي ميكنه، وقتي همه شاد هستن و دور هم جمع ميشن دلش ميخواد تو سكوت و تنهائي گوشه اي بشينه  و  كسي كاري به كارش نداشته باشه، دلش ميخواد دوباره دختربچه 16 ساله شيطوني بشه كه فقط دنبال يه نقشه براي كاراي عجيب و غريب بود، دلش ميخواد گاهي فقط مال خودش و براي خودش باشه، دلش ميخواد مدتي هيچكس و هيچكسي رو نبينه و هيچ صدائي نشنوه، اماااااااااااا با تمام اين چيزائي كه دلش ميخواد، پا روي دلش گذاشته و هميشه لبخند ميزنه، گردش و ميهماني ميره و ميرقصه و با صداي بلند ميخنده و حرف ميزنه و با پسركش كشتي ميگيره و پابه پاي اون توي پارك ميدوه و شيطوني ميكنه و تاب بازي و اله كلنگ بازي ميكنه، براي پسركش جوك تعريف ميكنه و دوتائي با صداي بلند از خنده غش ميكنن و پسركش لپ مامانش و ميكشه و ميگه : اي مامان بهانه سيطون بلا ....

 

خلاصه كه تمام اينها رو گفتم و از اصل مطلب دور شدم كه بگم ، امروز صبح يكهو يادم افتاد پسري كه براي رسيدن به چهل روزگيش لحظه شماري ميكردم و آرزوي چهاردست و پا رفتنش رو داشتم ، الان كنارم ميشينه و به حرفام گوش ميده، گاهي سر موضوعي زيرچشمي بهم نگاه ميكنه و يواشكي بهم چشمك ميزنه ، اموراداري اسمش رو جزء بچه هاي پيش دبستاني تو ليست ميذاره تا بهش لوازم تحرير بدن و سال بعدم هم حتما" جزء شاگردهاي اول براي گرفتن جايزه به شركت مياد و لوح تقدير ميگيره ، اونوقت مامان بهانه بازم طبق معمول اين مواقع ضمن اينكه سرش رو با غرور بالا ميگيره هيچ تلاشي براي پنهان كردن اشكهاش نمي كنه ، گوله گوله اشك شوق ميريزه كه تنها اميد ، دلخوشي و بهانة زندگيش پسرك شيرين زبون و مهربوني هستش كه اون ميتونه بهش افتخار بكنه............................

 

 

                           زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهرميشن

پس هر وقت در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون كه خدا ميخواد

زيباترين تصوير زندگيت رو بسازه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar