تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
روز مادر و مريضي

 

دوشنبه وقتيكه رسيدم خوونه استخون درد شديدي گرفته بودم، احساس ميكردم تمام بدنم زخم شده، حتي لباس روي تنم سنگيني ميكرد و پوستم ميسوخت، سريع از دكتر وقت گرفتم و رفتم دكتر، وقتي خواستم وارد مطب دكتربشم به پسركم گفتم شما همينجا باش تا من برگردم، گفت: نه ميخوام با سما باسم ، داخل مطب سريع كيفم و از دستم گرفت و روي صندلي نشست، بعداز اينكه دكتر معاينه ام كرد از مطب بيرون اومديم ، رفتم داروخانه بهش گفتم تو ماشين پيش بابا بمون تا من برگردم، گفت : نه ميخوام با سما بيام، توي داروخانه هم كنارم نشسته بودم و دستم و تو دستاش گرفته بود. وقتي رسيدم خونه يكراست رفتم تو اتاقم و روي تخت ولو شدم و مثل مار از درد بدنم به خودم ميپيچيدم، يه كمي كنار تخت ايستاد و با نگراني نگام كرد، كنارتختم نشسته بود و بدنم رو ماساژ ميداد. دوتا مسكن كدئينه خورده بودم و كم كم مست شدم، فكركنم حدود دوساعت گذشته بود كه بيدار شدم ، خونه ساكت ساكت بود، هيچ صدائي نمي اومد، از جام بلندشدم و به طرف اتاق رفتم، ديدم پسركم روي كاناپه خوابيده و كانال JETX رو اونم با صداي كم كم نگاه ميكنه، همخونه هم سر كامپيوتر بود و سكوت بدي تو خونه بود، دلم براش سوخت و اومدم پائين كاناپه بالشتم و گذاشتم و دراز كشيدم، ديگه حواسش به كارتون نبود، دائم ازم ميپرسيد: مامان بهانه استرفاغ داري؟؟ برم برات ظرف بيارم كه بلندنسي ؟؟ مامان بهانه تنت درد ميكنه؟؟ ميخواي كمرتو برات بمالم ؟؟ مامان بهانه .... مامان بهانه .......

موقع شام دوباره من از اثر داروهام مست بودم، شنيدم كه به همخونه ميگفت: حالا مامانم نيست من سطوري غذامو بخورم؟؟ (دوست داره من غذاشو دهنش بذارم) هركاري كردم كه از جام بلند بشم و خودم غذاشو بدم يا حداقل كنارش بشينم نتونستم

موقع خوابش كه شد، از جام بلند شدم و رفتم كنارتختش دراز كشيدم ، ديدم زل زده بهم و نگام ميكنه، پرسيد: مامان بهانه امسب نمي توني برام كتاب و لالائي بخوني؟؟ گفتم نه پسرم حالم خوب نيست گلوم خيلي درد ميكنه نمي تونم حرف بزنم سرمم درد ميكنه نمي تونم كتاب بخونم، گفت: باسه پس با موهام بازي كن كه خوابم ببره

 

 

چهارشنبه كه از مهد آمد خونه من خوابيده بودم، يكراست آمد طرفم و يه كارت خوشگل با يه گل خميري رو بهم داد و گفت : مامان بهانه روزت مبارك

روي كارت رو با آبرنگ رنگ كرده بود و بااستفاده از يه كاغذ ديگه كه روي رنگ ماليده بود طرح كوبيسم درست كرده بود و طرف ديگه كارت چهارتا صورت شبيه خورشيد كشيده بود، كناريكيش نوشته بود مامان بهانه، صورتي كه زرد رنگ بود و ميخنديد، يكي ديگه خورشيد بود، يكي عكس خودش بود و عكس چهارم ميگفت : اين خدائه  ازش پرسيدم چرا منو زردرنگ كشيدي؟؟ گفت : آخه سما رنگ زرد و دوست داري

 

بعدش رفت و بغل گوش باباش يه چيزي گفت و بهش تاكيد كرد كه اين يه رازه به هيسكي نگو

باهم دوتائي بلندشدن و رفتن ..........

حدود يكساعت بعد برگشت و بهم گفت: چسماتو ببند دستاتو بازكن

يه كادو تو دستم گذاشت و دوباره گفت : روزت مبارك مامان بهانه

كادو رو باز كردم ........................................... عروسك اسپايدرمن كه مامان جون براش خريده بود و پسركم خيلي بهش علاقه داره چون هم بزرگه و هم باطري ميخوره و صدا داره، به نظرش واقعي مياد

اشك تو چشمام جمع شد و بغلش كردم و بوسيدمش و كلي از كادوش تعريف كردم، بعدا" همخونه گفت كه بهش گفته بريم خونه كادو مامان خونه اس. وقتي رفتن خونه رفته تو اتاقش و گفته من اسپايدرمنو از همه بيشتر دوست دارم به خاطر همين اينو ميدم به مامانم

كاشكي هميشه ميشد تو دنياي پاك و قشنگ بچگي موند.....

 

 

به پدرش گفت : دولا سو ميخوام پستت سواربسم

همخونه داشت دوراتاق ميچرخيد و وانمود ميكرد كه ميخواد پرتش كنه زمين.

پسرك محكم گردنش و گرفته بود و جيغ ميزد: نه ه ه ه خواهس ميكنم منو نپرتم پائين

 

 

ديشب خواب ديدم كه مامانم تغييردكوراسيون دادن و تمام خونه رو برق انداختن، بعدشم ديدم داخل پاركينگ خونه كلي فرش شستن و در حال لوله كردن فرشها و شستن كف پاركينگ هستن، كف پاركينگ از تميزي برق ميزد، كاشي هاي كف نو شده بود و درو ديوار هم كاملا برق ميزد، شلنگ آب تو دست مامانم و همه جارو آب ميگرفتن، ميخواستم كمكشون كنم گفتن نميخواد «تو ديگه خسته شدي» برو استراحت كن، فقط نخهاي روي فرش رو جمع كن مثل اينكه مال دامن فلاني هستش كه كنده شده و به فرش چسبيده......

وقتي چشمم رو باز كردم و خوابم رو مرور كردم دلم شاد شد، از خدا تشكر كردم كه تلاشم به نتيجه رسيد و اين راه براش باز شد ، واقعا" هم خسته شدم تا تونستم اون قضيه رو ختم به خيركنم. اميدوارم شروع اينكار به زودي زود نتايج مثبت خودش رو تو زندگيشون نمايان كنه ، از صبح زيرلب با خودم زمزمه ميكنم :    گرزحكمت ببندد دري   ز رحمت گشايد در ديگري

 

ولي........ من هنوزم ذهنم به خاطر تو درگير و مشغوله، هنوزم دارم سعي ميكنم تا بلكه به قول مامان طلسم كارت به زودي شكسته بشه و دوباره زندگيت به حالت عادي خودش برگرده و به آرامش برسي، ميدوني كه تو قسمتي از زندگي من هستي و روزها و لحظه هاي زندگيت با زندگي من گره محكمي داره، كوچولوي مهربونم من دائم برات دعا ميكنم و از خدا ميخوام بهترين راه رو پيش پات بگذاره و هرچه زودتر دوباره زندگي بهت لبخند بزنه ...

 

 

دل من دو نيمه داره، يه نيمه جاي غم و غصه ها و دلتنگي هامه و يه نيمه جاي شاديها و قشنگي ها و داشته هاي زندگيم، امروز نيمه شاد دلم سروصداش بلندتر شده و باعث شده اون يكي نيمه هم به احترام نيمه شاد سكوت كنه و خودش رو تو جشن اون سهيم كنه

خدايا ازت ممنونم ، كمكش كن كه بتونه تو اين راه موفق بشه و به زودي نتيجه كار مثبت خودش رو ببينه (آمين)

 

هيچ كوچه اي بن بست نيست اگر تو قبلا" پرواز رو آموخته باشي

 

 

                  -----------------------------------------------------------------------------

 

پ. ن.             : موهاي پسركم كلي بلند شده، ديگه راحت با كش نازك بسته ميشه

 

الان نوشت      : حالم خيلي بهتره، آنتي بيوتيكهام تموم شده ، ولي هنوز اشتها به غذا ندارم.

 

غمگين نوشت : هرچقدر اين يكهفته غذا نخوردم و كلي آمپول و آنتي بيوتيك استفاده كردم حتي يك 

                       كيلو هم وزنم كم نشده.

 

دلتنگ نوشت  : هواي دلم ابري شده، بازم خودخواهي و غرور و بي منطقي تو خونه جا خشك كرده.

                      اينكه گفتم امروز نيمه شاد دلم زورش به اون يكي نيمه چربيده ربطي به اين هواي

                      ابري نداره، ابرغليظ دلم تو اون يكي نيمه ساكت يه گوشه نشسته

 

 

شاد و خوشبخت باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 2:0 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar