راه نمی جويم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
امروز با اينكه خيلی حالم خوب نيست و معمولا اينجور مواقع نوشتنم مياد ولی نمی دونم چرا حوصله نوشتن ندارم.
احتمالا دليلش همون جريان بی جنبه شدنم كه وقايع تاثير زياد و طولانی روی ذهنم ميگذارند. هنوز هم بی حوصله ام، كسل و خسته ....
آخه مگه ميشه كه آدمها يكهو اينقدر از هم دور بشن كه كنار هم باشند و همديگر و نبينند ، نديدن به معنای واقعی درك می كنيد؟؟؟؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 3:38 بعد از ظهر |