تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بازي ترس

 

فيشوي عزيزم، دوست خوب و مهربونم كه به زودي زندگي مشتركش رو در پناه خداي مهربون قرار شروع كنه، منو به بازي ترس دعوت كرده، البته قبلن هم تعدادي از دوستان اين لطف رو داشتن و منو دعوت كردن، ولي تاحالا خيلي جدي بهش فكر نكرده بودم ولي ديگه نميشه دست فيشوخانم ، عروس گل و رد كرد:

1-هميشه از تصور نبودن خانواده ام بخصوص پدرومادرم وحشت شديد دارم، به هيچ عنوان نميتونم تصوريك لحظه نبودنشون رو بكنم آرزو ميكنم قبل از رفتن اونا خودم برم.

2-يه زماني از مرگ نمي ترسيدم ولي نمي دونم چرا الان شديدا" از مردن و مدفون شدن زير خاك و حس اون تاريكي و خفقان قبر وحشت دارم.

3-از تنهائي با وجود اينكه گاهي احساس ميكنم خيلي بهش نياز دارم هم ميترسم، وقتي تنها ميشم خصوصا" تو شب، همش احساس ميكنم صداهاي عجيب ميشنوم و موجود غيرواقعي رو حس ميكنم، شايد يه چيزي مثل شبح .... يادمه قبل از ازدواج حتي چندين شب در ماه پيش مي آمد كه تنها بمونم، ولي الان حتي از تصور اون شبها بدنم ميلرزه.

4-از ديدن صحنه هاي دعوا و كتك كاري آقايون كه گاهي هم كنترل خودشون رو از دست ميدن شديدا" وحشت دارم طوريكه اگر ناخودآگاه ببينم قلبم به قدري تند ميزنه كه انگار از دهنم ميخواد بيرون بياد.

5-از تصور اينكه يه روزي پسركم كه تنها اميد زندگي منه ، درگير مشكلات و سختيها و ناهنجاريهاي زندگي بشه ، خيلي وحشت دارم، شايد غيرمنطقي باشه ولي دلم ميخواد همه چيز تو زندگيش اوكي باشه، هيچوقت درگيرمسائلي مثل سيگار و مشروب و كارهاي خلاف عرف و جامعه، مشكلات زناشوئي، شغلي و درآمد نشه و هميشه يه زندگي آروم و راحت و بدون دغدغه داشته باشه، تصور زانوي غم بغل گرفتن پسركم منو تا سرحد مرگ به وحشت ميندازه. و جالبه كه خودم تمام اينها رو تجربه كردم ولي براي پسرم نمي تونم بپذيرم.

6- از بلندي هم ميترسم، امروز داشتم به تيرآهنهاي بناشده براي احداث يه ساختمان روبروي شركت كه شايد حدود 10 طبقه باشه نگاه ميكردم، كارگري رو ديدم كه ريلكس روي يكي از ستونهاي بالاي اين بنا نشسته بود و يك پاش رو به پائين آويزون كرده بود و دستش رو روي پاي ديگه اش گذاشته بود و كلاه ايمني تو دستش بود، به قدري وحشت كردم كه انگار خودم اون بالا هستم و يكهو زانوهام لرزيد و ميخواستم جيغ بكشم، يعني من اصلا" نمي تونم از بالاي يه ساختمون مثلا 5 طبقه به پائين نگاه كنم همش احساس ميكنم پاهام ميلرزه و الان به پائين پرتاب ميشم.

                             --------------------------------

اينها ترس هاي من بود ، البته اگر بخوام به طور واقعي تر و كلي تر بنويسم ، ميتونم بگم به عنوان يه انسان كه در جامعه اي بي بنياد زندگي ميكنم از خيلي چيزها چه در مورد خودم و چه در مورد ديگران هميشه ترس و نگراني دارم ، مثل ، اعتياد، فقر، جنگ و خونريزي، فساد و فحشاء و مصيبت كه اميدوارم هيچوقت هيچوقت براي هيچ انساني پيش نياد و تجربه نكنه ..........

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 9:15 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar