تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

 

      Spider man  

      

- رفته بوديم فروشگاه شهروند ، طبق معمول پسرك اول از هركاري پريد داخل سبدچرخدار و شروع كرد به راهنمائي كردن من، از كنارهر قفسه اي هم كه رد ميشديم براي نمونه يكي از اقلام چيده شده رو برميداشت، طوريكه در عرض 5 دقيقه نصف بيشتر سبدپر شده بود، بهش ميگم : پسرگلم انگار داري يادگاري جمع ميكني ، تازه امروز نگفتن كه فروشگاه شهروند صلواتي شده كه شما همينطور داري ثواب ميكني، من بايد به تمام اينا پول بدم مادرجون

مشخص بود كه از حرفام در مورد يادگاري و صلواتي چيزي متوجه نشده ولي براي خالي نبودن عريضه كلي خنديد و گفت : اي مامان بهانه سيطون  خب الكي برنميدارم كه همسون و لازم دارم  تو غرفه خشكبار ديدم دولا شد و چندتا بسته آلبالوخشكه و تمرهندي و لواشك برداشت، كلي تعجب كردم ، چون خيلي اهل قاقا لي لي نيستش، وقتي ازش پرسيدم ايناروديگه براي چي برميداري، بهم گفت : چون قسنگه  

امروز صبح ديدم از پريشب تاحالا سراغشون نيومده ، از خدا خواسته آلبالو ترش و برداشتم و گذاشتم تو كيفم كه تو شركت از خجالتش دربيام  وقتي تو شركت از تو كيفم درش آوردم تازه فهميدم كه چرا گفت: قسنگه (آخه روش  اين  عكسو داشته و من دقت نكرده بودم) خلاصه اين مستراسپايدر حسابي باعث دردسر من شده، هرچيزي كه روش شمايلي از ايشون باشه بايد يك نسخه اش هم تو اتاق پسرك باشه ..... هرموقع هم كه كسي ازش سئوال كنه : (واتيز يورنيم؟ فورا" ميگه : ماي نيم ايز اسپايدرمن)

- تو شركت مشغول كاربودم ، مامانم تلفن كردن و با خنده و قربون و صدقه شروع به سلام و احوالپرسي كردن ، منم    : مامان چي شده ، چرا اينطوري ميخندي، قربون صدقه كي ميري؟؟؟؟

مامانم : الهي من قربونش بشم بچمو، هزارماشااله، بچم يه دونه اس، همه كاراش غيراز هم سن و سالاي خودشه، الهي من قربونش بشم..............

من : اي بابا مادرجون زنگ زدي به من داري قربون صدقه پسرت ميري (داداشم)؟؟؟

مامانم : نه بابا پسرتو ميگم، قندعسل تو ميگم، حالا گوش كن ببين چكاركرده؟

تو خونه مشغول كاربودم ديدم تلفن زنگ زد، گوشي رو برداشتم ديدم پسركه :

پسري : سلام مامان زون

مامانم : سلام پسرم ، خوبي ؟ چرا مهد نرفتي و خونه اي ؟؟

پسري : نه مامان زون خونه نيستم ، از مهد تلفن ميكنم ، ميخواستم حالتون و بپرسم و ببينم سيكارميكني ........

مامانمم كلي قربون صدقه و ذوق ، بعدش پسري ميگه حالا گوسي رو نگه دار خاله سوزان با سما كارداره .... خدافز.....

خاله سوزان مديرمهد با خنده و درحال ريسه رفتن  : سلام مامان جون ، حالتون خوبه، ماشااله به اين پسر، باوركنيد نمونه اس، كاراشم تكه ، با يه قيافه حق به جانب آمده داخل دفتر و به من ميگه : خاله سوزان ميخوام به مامان زونم تلفن كنم حالسو بپرسم.

خاله سوزان هم گفته ، باشه پسرم اشكالي نداره صبركن دفترتلفن و بيارم و شماره خونه مامان جون و برات بگيرم و صحبت كن

پسري : نه خاله لازم نيست ، خودم بلدم سمارسو بگيرم

و خاله سوزان در كمال ناباوري ميبينه كه پسرك شيطون تندتند شماره تلفن خونه مامان جونشو گرفت...............   

- صبح كه پسري رو بردم مهد، موقعي كه خواستم از در بيام بيرون ، اقدس خانم خدمه مهربون مهد كه مسئوليت آشپزي و سرو غذا رو براي بچه ها هم داره سلام و عليكي كردن و گفتن : ماماني ديروز غذا استانبولي پلو داشتيم و پسرك گفت كه چون پياز داره من نميخورم، بهش گفتم اگر نخوري بزرگ و قوي نميشي ، تازه به مامان بهانه ات هم ميگم كه ميدوني از دستت ناراحت ميشه ، ميگفتن خيلي خونسرد غذاشو كنارگذاشت و گفت : خب اين سه ربطي داره كه من غذامو نخورم   تازه ه ه ه لحاف و تسكم كثيف سده يادتون باسه فردا بديد مامان بهانه ام بسوره

اقدس خانم :  اي فسقلي چطوري بلدي حرف تو حرف قاطي كني ؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:35 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar