تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
خواب بي خواب

 

ديروز عصر كه رفتم دنبال پسرك، حالم اصلا" خوب نبود، اين سرماخوردگي ده روزه امانم رو گرفته، ولي ديروز تو ماشين احساس شديد تهوع هم داشتم خلاصه رسيدم خونه مامان و سريع رفتم سريخچال و يه دون ليموترش با نمك خوردم و يه كمي بهتر شدم  به اصرار مامان كه حالم خوب نبود شام رو اونجا مونديم، داشتم شام يا همون سالاد خودم رو ميخوردم، پسرك دوباره طبق معمول مهرش قلمبه شد و اومد تو بغلم و شروع كرد ماچ مالي به روش خودش  ميشينه روي پاهام و دودستي رو سرم دست ميكشه و مياد روي شونه هام، بعد كمي ماساژ ميده و از بناگوشم ميبوسه و صورت و لب و بيني و چشم و بعدشم اون يكي بناگوش و بعدم ميره سراغ بازو و مياد تااااا مچ دستم  خلاصه ... وقتي فوران احساساتش تموم شد گفت ميخوام تو بغلت بخوابم، ميگم مادرجون مثلا دارم شام ميخورم، آخه ديگه قدت اندازة من شده اومدي تو بغل من نشستي تازه ميخواي بخوابي؟؟؟؟ الان ديگه شما بايد منو بغل كني عزيزم، كلي از اين حرف كه قد من شدي خوشحال شد و با خنده گفت : مامان بهانه ه ه ه ه منكه پسرخوبي هستم، منكه سما رو دوست دارم، ميسه اجازه بدي بعدازناهار تو مهد نخوابم م م م م ، آخه من موقع خواب همس چسمامو بازميكنم ، خاله به من ميگه آه ، كلافه سدم از بسكه هي بيداري خب بخواب ديگه، منم ميگم خوب خوابم نمياد ديگه .......

گفتم : اولن كه نميشه ، چون اگر بچه ها بعدازناهار استراحت نكنن بزرگ و قوي نميشن، شما كه از صبح اونجا بازي ميكني بايد بعداز ناهار يه كوچولو استراحت كني، دومن، خاله كه ميگه شما وقتي ميخوابي بعدش به زور از خواب بيدار ميشي ؟؟؟؟؟؟ پس نميشه حتما" بايد بخوابي

پسري ميگه : باسه ، حالا سما به خاله بگو اجازه بده من فردا نخوابم امتحام (امتحان) كنم اگر خوب بود بعدس اونوقت ديگه نخوابم   گفتم : باشه حالا فردارو استثنا" نخواب تا ببينم چي ميشه

ولي بازم راضي نشد و ازم قول گرفت كه فردا به خاله تلفن كنم و موضوع رو به خودش بگم.

امروز صبح كه طبق معمول هرروز رفتيم مهد و پسري تو خواب هفت پادشاه بود، ديدم خاله زود آمده و داشت لباس عوض ميكرد، آروم پسركم و تو رختخوابش گذاشتم و خاله هم شروع به تعريف و تمجيد و قربون صدقه پسري كرد:

واااي ماماني الهي من قربون اين پسرك بشم، نمي دوني چه شيرين زبونيه ، چه بلائيه، ديروز بچه ها اذيت ميكردن ، به شوخي بهشون گفتم: از دست شماها خسته شدم، اصلا ميرم يه مهدكودك ديگه. بعد اين پسرك برگشته ميگه : پس خاله هركجا رفتي به مامان من آدرس بده تا منم بيام همونجا پيس سما   (خاله ميگه آخه قرتي من از دست شماهاا دارم فرار ميكنم)

بعدش من آروم داستان ديشب رو براش تعريف كردم و خواستم كه امروز ظهر پسرك و نخوابونه، خاله هم كلي خنديد و قبول كرد، ولي هنوز حرفم تموم نشده بود كه ديدم پسري بدون اينكه چشماشو بازكنه گفت : به خاله بگو كه اگر امروز نخوابيدم و ديدم كه خوب بود ديگه از فردا خواب بي خواب 

                          =======================================

 براي بهبود تو كه روزي عاشقانه دوستت داشتم و امروز فقط به خاطر انسان بودنت و به خاطر خاطرات قشنگي كه باهم داشتيم دوستت دارم از ته قلبم و عاجزانه به درگاه خدا دعا ميكنم، دعا ميكنم تاب و تحمل عمل ۸ ساعته رو داشته باشي و دوباره قلب مهربون و پرازعشقت به تپيدن برگرده

 

                          ===================================

 

ناشناخته ترين لذت در زندگي ، حرف زدن با خويشتن است  ((ناتالي ساروت))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:13 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar