تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
پنجشنبه

پنجشنبه

طبق معمول هر پنجشنبه از صبح افتادم به جوون خونه. از جارو كردن پذيرائي شروع كردم بعدش گردگيري و تي كشي و جمع و جور بعدش نوبت آشپزخانه بود ، شستن كلي ظروف تلنبار شده وجابه جا كردن اونها بعدش آشپزي و تي كشي آشپزخانه  خلاصه دستشوئي و توالت تا موقعيكه نهار آماده شد و بعداز خوردن نهار بدون اينكه استراحتي كنم با منگولك رفتيم كه دوش بگيريم ، تازه يادآب بازيش افتاد بعداز اينكه كمي آب بازي كرد با سطلي كه دوهفته قبل از نوشهر براش خريده بود جلوي راه آب حمام و بست ((سطل و برعكس گذاشت روي راه آب، نميدونم اين جغله ازكجا اين فكر به ذهنش رسيد)) فشار آب رو هم زياد كرد خلاصه چشمتون روز بد نبينه به محض اينكه كف روي چشمهامو شستم ديدم تا قوزك پاهام توي آب رفته،  شروع كرد به ذوق كردن كه دريا درست كردم مامان بيا شنا كنيم، خودش خوابيده بود كف حمام و مثل قورباغه دست و پا ميزد به منهم اصرار كه شما هم بيا شنا كن  ، غافل از اينكه توي اين حمام يه وجبي اگر قرار بود من بخوابم كف حمام حتي نمي تونستم پاهام رو دراز كنم چه برسه به اينكه بخوام شنا كنم !!!!!!

خلاصه دوش سرپائي همانا و حدود يكساعت در حمام ماندن همان، آخرش هم كه با اصرار خواستم بيارمش بيرون براي اولين بار خواست كه خودش تنهائي توي حمام بمونه : سما (شما) برو من خودمو كه سستم (شستم) ميام بيلون (بيرون).

كلي تعجب كردم معلوم بود كه حسابي شنا بهش خوش گذشته آخه از تنهائي خيلي ميترسه (بين خودمون بمونه به مامانش رفته)

جمعه

تا ساعت 30/8 خواب بودم بعدش هم كه بيدار شدم بعد از اينكه صبحانه منگولك رو دادم رفتم خريد. بعداز خريد هم شروع كردم به پخت و پز و شستن ميوه ها و سالاد درست كردن و كلي كار ديگه (يادم رفت بگم براي شب شام ميهمان دارم شش نفر باضافه خودمون) خلاصه تا عصركلي كاركردم طوري كه شب بعداز رفتن ميهمانا حتي توان مسواك زدن رو هم نداشتم.  (دريغ از كوچكترين كمكي)

فكرش رو بكنيد توي يه همچين موقعي منگولك هم از ساعت 3 بعدازظهر تا 30/6 عصر خوابيده بود و حسابي سروحال بود . خلاصه تا ساعت يك بعدازنيمه شب فكركنم حدود چهارتا قصة دراز براش تعريف كردم

آخرش هم خودم خوابم برد نه اون !!!

شنبه (امروز)

بااينكه دو روز تعطيلي رو اصلا" استراحت نكردم ولي امروز خسته نيستم، اماخوب شنبه اس و كلا" روزهاي شنبه براي كارمند جماعت روز خوبي نيست خصوصا" اينكه عادت داشته باشي هرروز تا آخرهفته شمارش معكوس براي پنجشنبه داشته باشي

چقدرهفتة گذشته هفتة كسل كننده ايي بود مخصوصا" اينكه ..................  بازهم داستان پرفراز و نشيب همخونه  چي بگم كه نگفتنم بهتر از گفتنه ، بگذريم امروز مي خوام از اون ننويسم !

از دستش خسته شدم، خستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته !!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:30 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar