| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
قانون !!!!!!!
بهش ميگم : چرا عادت كردي كه تمام مسائل رو چه مهم چه معمولي زيرسبيلي رد كني، هيچوقت سعي نميكني مسائلي رو كه باعث بوجود آمدن اين مشكلات ميشن رو منطقي و با يك راه حل خوب حل كني تا ديگه تكرار نشه، ميگه : منطق كدومه دلت خوشه.... تازه نيست كه تو و ديگران خيلي منطقي هستيد... نه كه تو خودت تمام مسائل رو خيلي متفكرانه حل ميكني .... حالا انتظار داري كه ................. بهم ميگن : چرا اينقدر حرص ميخوري ؟ اينقدر اعصاب خودت و خورد ميكني؟ همينه كه هست، متاسفانه بي قانوني جامعه رو داره خفه ميكنه، اونوقت تو نشستي و حرص ميخوري كه چرا فلان آقا اينطوري برخورد كرد و فلان خانم فكر نكرده چنين نظري داد و ................
نميخوام ادعا كنم كه آدمي منطقي و بافكر و انديشه هستم، ولي ادعا ميكنم كه از هيچ مسئله اي سرسري و بي تفاوت نميگذرم، همه چيز بايد برام صاف و صيقلي باشه، هركاري و هرنظر و ادعائي بايد دليلي روشن برام داشته باشه تا قانع بشم و بپذيرم، به نظرات ديگران احترام قائل هستم به شرط اينكه چرند نباشه، ادعا ميكنم آدم خونسردي هستم و خيلي خوب ميتونم در مواقعي خودم رو كنترل كنم و حتي در بدترين شرايط سكوت كنم، ولي ادعا نميكنم كه در مقابل بي قانوني و پارتي بازي هم به همون اندازه خونسرد و ريلكس ميتونم بمونم....... ------------------------------------ پسركم عقب ماشين آروم درازكشيده و همراه خواننده براي خودش آهنگ ميخونه و گاهي بامن حرف ميزنه، پدرش حالش خوب نيست و صندلي جلو رو خوابونده و خوابه...... شنبه شب 18 فروردين ساعت 9 شب، خسته ولي در كمال آرامش در حال رانندگي هستم، از اتوبان وارد خيابون اصلي كه معمولا" شلوغ و پرتردد هستش ميشم، به اولين فرعي كه نزديك ميشم يادم مياد كه بايد شيربخرم، سرعتم رو آهسته ميكنم كه وارد فرعي بشم ، پرايد مشكي تو همون خيابون اصلي درست ابتداي فرعي پارك دوبله كرده و مقدارزيادي هم از سرخيابون فرعي رو اشغال كرده، طوريكه براي وارد شدن به اون فرعي يا اون بايد حركت كنه يا دنده عقب بره، مي ايستم و براش چراغ ميزنم ، هيچ توجهي بهم نميكنه و به حرف زدنش ادامه ميده، دوباره چراغ و بعد بوق، بازم توجه نميكنه، از آئينه پشت سرم و نگاه كردم و ديدم كه ماشين ديگه اي منتظر حركت منه، ديدم راننده پرايد كه جووني حدود 20 ساله بود بدون توجه به اطراف در حال حرف زدنه و ماشين هم ايستاده ، به اجبار كمي ماشين رو به عقب ميبرم و راهنما ميزنم و به آرومي به سمت چپ ميپيچم، هنوز دورماشين كامل نشده كه يكهو متوجه take off راننده پرايد و سرعت وحشتناك اون به طرف خودم شدم ، اونهم كه انگار تازه متوجه من شده بود، دست و پاش رو گم ميكنه و به جاي ترمز طبق گفته خودش پاش رو روي پدال گاز ميذاره و ............................. گيج و مبهوت با رنگ و روئي زرد وچشماني خمار و بوئي مشمئزكننده از ماشين بيرون مياد و شروع به عذرخواهي و توجيه اشتباه خودش ميكنه ، در عرض كمتر از 10 ثانيه دهها كارشناس به دور ماشين ميريزند و هركسي نظر كارشناسي خودش رو اعلام ميكنه، از طرف ديگه دوستان جوجه پرايدي هم پيداشون ميشه و با ديدن شرايط جسمي بد دوستشون شروع به ماست مالي كردن ميكنن، تو چشماي پسرك نگاه كردم و گفتم : خوبي؟؟؟ گفت : شرمنده خانم به خدا حواسم به شما نبود ، داشتم با دوستم حرف ميزدم، بدون اينكه جلوم رو نگاه كنم حركت كردم و يكهو شمارو وسط كوچه ديدم و حول شدم و به جاي ترمز پام رو روي پدال گاز گذاشتم، مگه شما راننده اين ماشين هستي؟؟ گفتم: نه ديگه مطمئن شدم كه حالت خيلي خرابه، زودتر برو خونه و بگيربخواب تا از سرت بپره، دوباره شروع كرد كه وجدانا" من مقصرم، قبول دارم، گفتم : باشه، تو و من نبايد نظربديم، الان زنگ ميزنم پليس بياد، كه ديدم رنگ و روش رو بيشتر باخت كه حالا چرا پليس؟ منكه قبول دارم مقصرم، گفتم: پسرخوب ماشين منو داغون كردي، اين ماشين ديگه ماشين نميشه ، بايد پليس بياد و كروكي بكشه تا حداقل بتونيم از بيمه استفاده كنيم، ديدم با دوستانش پچ پچ ميكنه و دوستانش هم دلداريش ميدن، ظاهرا" پاي دوستانش هم تو اين قضيه گيربود، آخه همشون زيادي زده بودن و شايد اون در نهايت مجبور ميشد خيلي ها رو لو بده ..... يكي از دوستانش كه يه سروگردن از بقيه بلندتربود و صداش هم كلفت تر بود جلو اومد و گفت : چرا ميترسي خب بذار زنگ بزنه پليس بياد، ماشين توام داغون شده، ضمنا" دراصل اين خانوم مقصره، آخه از اصلي به فرعي پيچيده ، خب مقصره ديگه ه ه ه ه من بدون توجه به حرفاي اون شروع به گرفتن شماره 110 كردم، آدرس و مشخصات ميدم و بعداز 10 دقيقه سروكله يه پيكان قراضه با دوتا پليس راهنمائي و رانندگي كسل و خسته پيدا ميشه، هنوز از ماشين پياده نشده بودن كه دوستان جوونك دورش رو اشغال ميكنن و .... افسرپليس جلو مياد و از من در مورد نحوه تصادف سئوال ميكنه و من به طور كامل شرح ميدم، بعداز اينكه با بي حوصلگي كامل به حرفم گوش كرد، به طرف جوونك ميره و دوستشم به دنبالش، منم سريع دنبالشون رفتم و پشتشون ايستادم، افسرپليس : خب، پس حالتم كه خوب نيست، حالا بدوبرو از همون نوشابه هائي كه خودتم خوردي براي منم بيار تا ببينم چكار ميتونم بكنم، جوونك هم شروع به تشكر ميكنه ، سريع به طرف سوپرمحل كه آشنا هم بود رفتم ، يكي از دوستاي راننده پرايد هم وارد شد و به فروشنده گفت: يه نخ سيگار با يه راني پرتقالي بده بدم به اين پليسه كه حسابي دهنش خشك شده و منم هاج و واج اونا رو نگاه ميكردم، اصلا يادم رفت كه براي چي اومدم اينجا؟؟؟ پسره زودتر از من رفت و منم بعداز اون ، ديدم جناب پليس شرافتمند و متعهد با گرفتن يك نخ سيگار و يك عدد راني پرتقالي و يك نوشيدني جانانه در حال كشيدن كروكي هستن، مدارك من رو گرفتن ، موقع تحويل گرفتن مدارك پسرك بود كه گفت: همه چيزم خونه اس الان ميرم ميارم ، خونمون همين بغله. رفت و بعداز 5 دقيقه با مدارك برگشت ، كروكي كشيده شد، برگه كوپن بيمه من به جوونك مست و خراب داده شد. خانم خب بيمه ميده حالا چرا ناراحتي؟؟ گفتم كدوم بيمه ، من بيمه بدنه ام تموم شده، بايد از جيب خودم خرج كنم، اين آقا زده ماشين منو داغون كرده، حالا نه تنها خسارت ماشينشو از من گرفت، خسارت ماشين خودمم افتاد گردنم ، اين بي عدالتيه جناب سرگرد، اين آقا خودش قبول داره كه مقصره، من داشتم راه خودم رو ميرفتم، وجدانا" ايشون مقصره. جناب سرگرد : اي خااانم وجدان كدومه ، منطق كيلوئي چنده؟؟ طبق اين كروكي و قانون راهنمائي و رانندگي شما مقصريد ديگه ، درسته كه خودش قبول داره شما رو نديده و سرعتش بالا بوده و به شما زده ولي قانون ميگه اصلي به فرعي مقصره (جالبه كه روي كلمه قانون هم تاكيد ميكنه) نگاهي معني دار بهش كردم و گفتم : كدوم قانون ، منظورتون همين قانون جنلگه ؟ قانوني كه همه نوع اشتباهي رو ميشه به راحتي ماست مالي كرد؟ قيافه حق به جانبي گرفت و گفت : منظورتون به منه ؟ نيشخندي زدم و گفتم : نه خير قربان، جسارت نكردم، مشخصه كه شما انساني متعهد هستيد، منظورم قانون گذاران هستن، اگرنه شما كه ماموري و معذور... از اين حرف من تعجب كرد و بلافاصله مداركم رو پس داد و نفهميدم كي رفت. من موندم و يه ماشين داغون كه حتي فرمونش ديگه حركت نميكرد، دوتا درب بغل باز نميشد و ... با هزاربدبختي ماشين رو به خونه رسوندم و با سختي وارد پاركينگ كردم، فرمون اصلا حركت نميكرد، دوباره برگشتم و به منزل يكي از اقوام كه نزديك بود رفتم و ماشين اونو كه ازش استفاده نميكرد و بيشتر براش جنبه دكور داره قرض گرفتم تا فردا صبح بتونم پسركم رو به مهدبرسونم و خودمم برم اداره ، وقتي ماشين رو براي صافكاري بردم، بهم گفتن : جلوبندي ماشين تعطيل، شاسي ماشين جاخورده ، درب جلو و گلگير بايد كلا عوض بشه چون قابل صافكاري نيست ، درب عقب هم جاخورده كه بايد تعمير بشه، تازه ه ه ه بعدش بايد ببري جلوبندي ساز و ...... حالااااا فروردين ماه و حقوق از پيش خورده شده و نداشتن بيمه و هزارويك مشكل از يك طرف، خشم و بهت زدگي به خاطر قوانين مسخره و زدوبندهاي ناجوانمردانه در مملكتم (( ايران )) سرافراز از يك طرف ديگه و حقي كه ازم ضايع شده بود و من بايد خسارت اشتباه و بي توجهي ديگري رو ميدادم هم از طرف ديگه سه شبه كه خواب رو از چشمام ربوده، احساس ميكنم مورد يه تهمت ناروا مثل دزدي قرار گرفتم، انگار گناهي رو كه نكردم به زور بهم ميگن تو بايد به گردن بگيري، چون اولا تو يك زن هستي، دوما" بلد نبودي درچرب كردن سبيل بعضي ها پيش دستي بكني، و در نهايت شديدا با هرگونه بحث و جدلي با افرادي كه در شآن و حد خودم نيستند بيزارم و ترجيح ميدم سكوت كنم ، حقم ضايع بشه ولي حتي ذره اي براي جلب توجه اونها سركج نكنم. حالا هم حسااااابي دلم براي دخترنازم يعني همون ماشينم تنگ شده، ناراحتم از اينكه به خاطر صافكاري درد شديدي رو تحمل ميكنه و يه جاي پرت و ناامن ميخوابه، ديروز داداشي وسط روز رفته به ماشين سربزنه ديده جناب صافكار ماشينو برداشته و رفته دنبال كاراي شخصي، اعتراض كرده كه اون ماشين الان به خاطر اون ضربه، لاستيك سابي داره ، تازه آقاهه قيافه حق به جانب هم گرفته كه نخيرقربان اول ماشين رو شاسي كشي كرديم . اي خدااااااااااااااااااااااااااا ما كجا داريم زندگي ميكنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |