تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
خدايا حول حالنا الي احسن الحال

 

تعطيلات نوروز امسال هم با همه خوبي ها و بدي هاش گذشت، خوبي هاش در خوونه بودن و استراحت و يه دل سير كنار پسركم بودن خلاصه شد و بدي هاش هم همون ديد و بازديدهاي مسخره سالي يكبار و زيادي بعضي ها رو ديدن و در نهايت گازگرفتن و ...... اينا بود

خيلي از خوونه بيرون نرفتم، آپارتمان هم در اختيارما بود، همه همسايه ها رفته بودن مسافرت و در نتيجه سكوت دلچسبي حكم فرما شده بود، به خاطر پسرك سعي ميكردم تا ساعت 10 يا گاهي 11 ساكت باشم كه بخوابه ، هرشب ديرميخوابيد و صبح دير بيدار ميشد،  در نتيجه منم بنابر همون توفيق اجباري خودمون تا نزديك ظهر تو رختخواب ميموندم انگاربو ميكشيد كه من بيدارم ، ولي ايرادش اين بود كه همه برنامه هاي منظم بهم خورده بود، تا نزديك ظهر خواب، ظهر به جاي ناهار صبحانه ، خواب ظهر كنسل ، ساعت حدود 4 تا 5 ناهار و كمي بعدش عصرونه و آبميوه ، گاهي عيدديدني كه به ساعت 6 يا هفت ميكشيد و يه چرت نصفه نيمه پسرك تو ماشين كه بيشتر اونو بداخلاق ميكرد، بعدشم ساعت 12 شب شام و ساعت 2 لالا ...... من از بي برنامه گي و بي انظباتي متنفرم، ولي خوب كاريش نميشد كرد، سعي كردم اين حدود 15 روز رو باب ميل گل پسرم باشم، گفتم گل پسرم  واقعا شيرين و دوست داشتني شده، گاهي مبهوت كارهاش و حرفهاش ميشم، مبهوت درك و شعورش ميشم، حرفهائي ميزنه و نظراتي ميده كه اصلا مطابق با سن و سال خودش نيست. وقتي باهاش حرف ميزنم دقيق به حرفهام گوش ميده ، در موردشون فكر ميكنه و نظر ميده، كاملا باهام همراهه، خلاصه كه شده تمام دلگرمي زندگيم و شيريني لحظه هام ، حتي نگاه كردنش هم دلچسب شده، با ادا و اصول نگاه ميكنه، به محض اينكه كار اشتباهي بكنه دست پيش ميگيره، دستشو ميزنه به كمرش و به من اخم ميكنه و ميگه مامان بهانه زودي به من بگو ببخسيد و از من معذرت خواهي كن، بهش ميگم شما كار بد كردي من معذرت بخوام؟؟ ميگه خب سما عصباني سدي و سرمن داد كسيدي حالا بايد معذرت خواهي كني، ميگم حالا چرا مثل خاله زنكها دستتو زدي به كمرت؟ دستت و بردار كه كار بديه ، آدم با مادرش اين مدلي صحبت نمي كنه ....

ميگه پس سرا ماماني با سما اين مدلي حرف ميزنه مگه اونم خاله زنكه ؟؟!!!!!!!!!!!! 

بعد باباش يكهو صداش درمياد كه ...... بي ادب نشو ماماني عادت داره اينكاروبكنه

منم خنده ام رو قورت ميدم و ميگم : آره پسرم ماماني دستش خسته ميشه ميزنه به كمرش

 

ديشب تو ماشين از عقب پريده و گردن منو گرفته ميگه : اسكالي نداره يه سيزي در گوست بگم؟؟ ميگم خب درگوشي كارخوبي نيست ولي ...... حالا بگو ببينم چي ميخواي بگي؟ ميگه : مامان بهانه يادت باسه وقتي رفتيم خونه عمه من يه عكس لب بكسم روي اونم دوتا خط قرمز بكسم كه يعني بوس ممنوع تا هيسكي منو بوس نكنه

نمي دونستم بخندم، نخندم، اصلا چي بهش بگم، فقط سكوت كردم ، همون موقع پدرش جلوي درب پاركينگ نگه داشت و پياده شد، گفتم: چرا ميخواي اينكارو بكني؟ گفت خب من دوس ندارم اونا منو بوس كنن ، مگه سيه ؟؟؟ مامان بهانه به نظر سما اين فكر خوبيه ؟؟؟؟ 

كمي فكركردم و گفتم: نمي دونم مامان جان اگر دوست نداري بوست كنن خب بهشون بگو حالا چرا ميخواي نقاشي كني؟؟  گفت : خب آخه اينطوري بهتره

فكر كردم بهترين راه انتقام بخاطرخراب كردن تعطيلاتم ،اينه كه كار اشتباه پسرك رو براي يكبار هم كه شده تائيد كنم يعني به قول خودش : بوس بي بوس

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:50 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar