تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
گذرعمر

وقتيكه بچه بودم يعني حدود 7 يا 8 ساله ، روزهاي آخر اسفند كه ميشد لحظه شماري ميكردم براي تعطيل شدن مدرسه و بعدش خريد كفش و لباس عيد... ، هميشه با مامان و بابا و خواهري ميرفتيم خريد و بعداز يك و گاهي دو روز چرخيدن ، بالاخره با كلي خريد به خونه برميگشتيم، به محض اينكه ميرسيديم خوونه دونه دونه لباس و كفش و حتي جورابي رو كه مامان برامون خريده بود رو مي پوشيديم و كيفمون روهم دستمون ميگرفتيم و توي اتاق رژه ميرفتيم، عاشق جعبه كفشم بودم، تاروز اول عيد بيشتر از ده مرتبه سراغ كفش و لباسهام ميرفتم و نگاهشون ميكردم، ثانيه شماري ميكردم براي لحظه تحويل سال و پوشيدن لباسهام و بعد رفتن به خوونه مادر بزرگم، دل تو دلمون نبود كه دخترخاله ها هم بيان و هركي از لباس و كفش اون يكي تعريف و تمجيد كنه، بعدشم گرفتن عيدي از پدربزرگ  و مادربزرگ و تخم مرغ رنگي و .............. خلاصه تمام 10-12 روز عيد رو هرروز صبح به عشق ميهماني رفتن و پوشيدن كفش و لباس عيد از خواب بيدار ميشديم، اينقدرم فاميل داشتيم كه اكثر روزها براي اينكه وقت كم نياريم مجبور بوديم به 5 يا 6 تا خوونه سربزنيم بعدشم با كيف پرپول ، پراز دوتومني هاي نارنجي رنگ و گاهي هم كادو از قبيل گل سر و گردنبند و النگو و گاهي عروسك  به خوونه برميگشتيم و دوباره به عشق صبحي ديگه ميخوابيديم ، يه كمي كه بزرگتر شده بوديم يعني 15-16 ساله ، هنوز شور و اشتياق عيد تو خونمون بود، مامانم خيلي به رسم و رسوم عيد پايبند بود و هيچ كاري رو از قلم نمينداخت، فكركنم يكي از خونه هائي كه رنگ و بوي عيد از دروديوارش فوران ميزد خونه ما بود ، آرزمون بود وقتي ما از مدرسه برميگرديم بالاي كمدديواري و زيرتخت خواب مامان و كه اغلب حكم انباري رو داشت بيرون بريزه و ما كلي از وسائلي رو كه يادمون رفته بود رو دوباره ببينيم و ذوق كنيم و گاهي سرش با خواهري دعوا كنيم ،ولي ديگه خيلي مشتاق ميهماني رفتن نبوديم، فقط از عيد عشق خريد و تعطيلي به خاطر مدرسه رو داشتيم، اكثر جاها رو مامان و بابا دوتائي ميرفتن و ما به خيال خودمون ديگه بزرگ شده بوديم و ميتونستيم توخوونه بمونيم تا مبادا ميهماني پشت در بمونه، اين بهترين بهانه براي ما بود، هيچوقتم هيچكس گله اي ازمون نميكرد، خب اصل كار مامان و بابا بودن و مارو هنوز به چشم بچه يا نوجوان نگاه ميكردن.

اما امروز ديگه هيچ اثري از اون حال و هوا نيست، نه بوي عيد مياد، نه از ذوق و شوق خريد لباس و كيف و كفش خبري هست و نه از دو تومني هاي نارنجي و پنج تومني هاي سبزرنگ و شكلاتهاي مينو كه پدربزرگ هميشه تو جيبش داشت و بهمون ميداد، امروز فقط از اسفند خستگي كار و استرس و اعصاب خورد برام ميمونه، از فروردين كلي دلتنگي بخاطر دوري خواهري ، از اينكه پيشمون نيست تا مثل قديم هممون باهم كنار سفره هفت سين بشينيم و بعدش كه سال تحويل شد دونه دونه قراني كه دست بابا بود رو ببوسيم و بعدش همديگرو ببوسيم و از لاي اون قرآن قهوه اي رنگ از دست بابا اولين عيدي رو بگيريم، از اونهمه فاميل ديگه كسي نمونده ، چون بزرگترها كه هميشه پل ارتباطي كل فاميل بودن نيستن و نسل بعدي و بعدي هم كلي از هم دور شدن . سليقه هامون اينقدر باهم تفاوت داره كه براي كجا رفتن و كجا نرفتن كلي بحث بايد بكنيم، حوصله هامون اينقدر كم شده كه اگر راه كسي يه خورده دور باشه اصلا حوصله رفتن به خونشون رو نداريم و فقط با يه تلفن اونم زوركي عيد رو تبريك ميگيم، حتي ديگه از دعائي كه هميشه لحظه تحويل سال ميكردم هم خبري نيست، اون لحظه انگار دهنم قفل ميشه و فقط چشمام هستن كه خوب ايفاي نقش ميكنن، هميشه لحظه تحويل سال دلم ميگيره و يه بغض عجيب خفه ام ميكنه، از اينكه بايد با اكراه به ديدن بعضي هائي كه نه رفت و آمدي باهاشون دارم و نه ازشون خوشم مياد  برم، و هربار قبل از رفتن كلي بحث داشته باشم ، خسته شدم، دلم روزاي بچگي و خونه مادربزرگم و ميخواد، دلم ذوق خريد لباس و اشتياق عيدي گرفتن رو ميخواد، دلم مسافرتهاي 13 روزه به اصفهان و شيراز و كاشان رو ميخواد، دلم بوي بهارنارنج شيراز و هتل شاه عباس رو ميخواد كه هميشه سراينكه كدوم تخت مال من باشه با خواهري كلي مي جنگيديم و هميشه اون برنده ميشد، چون من بزرگتر بودم و بايد گذشت ميكردم،  دلم بچگي هاي قشنگم و ميخواد.....................

 

اتفاق خاصي نيافتاده، من سالهاست كه اسفند ماه دلم ميگيره ، سالهاست كه از خريدن وسيله اي براي خونه يا حتي براي خودم خوشحال نميشم ، فقط از روي نياز به تغيير و تبديل به احسن اينكارو ميكنم،  هفته پيش در يك عمليات بسيااار شجاعانه كه البته با چشم بسته انجام شد چون شجاعتش رو نداشتم كه چشمم رو بازكنم و فقط از گوشه چشمم نگاه ميكردم ، يك عدد يخچال فريزر ، يك عدد لباسشوئي اتوماتيك و يك عدد گاز استيل 5 شعله خريديم، بعدشم بلافاصله وسائل قبلي رو كه هنوزم تميز و قشنگ بودن و من كلي دوستشون داشتم رو رد كردم رفتن ، به قول پسركم كه ميگفت : مامان بهانه سقدر آسپزخونتون ((توجه كنيد : آشپزخونتون ، نه آشپزخونمون))  سيك سده هااااا، دستت درد نكنه كه از اين يخسالا (يخچال) خريدي حالا منكه همممس تسنه ام ميسه راحت ميتونم آب بخورم (عاشق آبسردكن يخچاله)، خلاصه اينكه با همه نميخرم و تميز نميكنم گفتنا، هم خريد كردم و هم تمام خوونه رو حسابي از زيرورو تميز كرديم، درسته كه هيچ ذوق و شوقي ندارم ولي بوي پودر و نرم كننده كه به خاطر پرده ها و ملافه هاي شسته شده توي فضاي خونه پيچيده به ياد دوران كودكي مستم ميكنه.

 

 روزگار همگي خوش، ايام به كام و سال نو همگي مبارك

 الهي كه همه آدمهاي خوب، مهربون، ساده و پاك به تمام آرزوهاشون برسند و اين سال بهترين و قشنگترين سال زندگي اونا باشه (آمين)

 

پ.ن : خداي خوبم،  من جزء اين آدمهائي كه گفتم نيستم ولي خواهش ميكنم با مهربوني كه تو داري منم ببيني

پ.ن: از هرچي آدم دروغگو و ترسو هستش متنفرم،  متنفررر

پ.ن: براي اولين بار وقتي شديدا" از كارش عصباني شدم، مسئله رو مطرح كردم، هرچند به نتيجه نرسيد ولي من از اينكه حرفم رو زدم كلي سبك شدم و خيلي زود از اون حالت بد عصبانيت بيرون اومدم ، تجربه خيلي جالبي برام بود، سعي ميكنم ادامه بدم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 8:1 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar