تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
شكرانه

هنگاميكه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود، دري ديگر باز ميشود ولي ما اغلب چنان به در بسته چشم ميدوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم ((هلن كلر))

=========================== 

خداروهزاربار شكر ميكنم كه پدرم خيلي قويتر از اون چيزي بود كه حداقل من تصورش رو ميكردم، تا الان همه چيز به خوبي گذشته.

چهارشنبه صبح ساعت 8 تا 12 يك بند پشت در اتاق عمل بودم، مامانم از دلشوره يكسره راه ميرفتن و با نگاههاي نگران به من نگاه ميكردن، هربار كه مامانم نگاهم ميكردن يه لبخند ميزدم و با چشمم بهشون ميگفتم كه نگران  نباش و همه چيز به خوبي ميگذره. پشت دراتاق عمل همه نگران و مضطرب، بعضي ها قصاص قبل از جنايت ميكردن و زار ميزدن، بعضي ها با تسبيحي كه تو دستشون بود زيرلب زمزمه ميكردن، آقائي روي زمين نشسته بود و قرآن كوچولوئي تو دستش و يه قرآن ديگه روي سرش گرفته بود با بغض قرآن ميخوند، مامان ميگفت برادرش كه فقط 20 سالشه تومورمغزي داره و توي اتاق عمل هستش كه متاسفانه ديگه بهوش نيومد........ آروم و بيصدا فقط به همه نگاه ميكردم و دلم به لطف و مهربوني خدا گرم بود ، ضمن اينكه براي آروم كردن مامانم مجبور بودم خودم رو خونسرد نشون بدم، ولي تو دلم غوغائي بود، خصوصا كه چندتا از مريض هائي كه قبل از بابا تو اتاق عمل رفته بودن رو بيرون آوردن ولي از بابا هيچ خبري نبود، بالاخره ساعت 12 صدا كردن كه همراه آقاي .... بيان داخل . نمي دونم پريدم، دويدم، راه رفتم ..... فقط ديدم تو ريكاوري بالاي سر بابا هستم، سرم و روي سينه اش گذاشتم و بدنش رو بو كردم، صورت بيرنگ و سردش رو بوسيدم، لبهاش رو بوسيدم و درست همين موقع بابا چشماش رو باز كرد و بهم لبخند زد، لبخندي كه تمام شاديهاي دنيا رو تو دلم نشوند، بابا نيمه هوش بودن و فقط لبخند ميزدن و برام جالب بود كه ازم ميپرسيدن:  توخوبي ؟؟!!!!! 

يه چيزديگه اي كه اون لحظه برام خيلي جالب بود چشمهاي پدرم بود كه با هميشه فرق داشت، برق شادي و شوق توي چشماش بود مثل آدمي بود كه بهش گفته بودن ديگه عمرت تمومه ولي يكهو يه فرصت دوباره بهش داده بودن، خيلي شاد بود ، شاديش در حين سكوتي كه داشت كاملا محسوس بود،

چهره اش با هميشه فرق داشت و انگار دلش ميخواست فرياد بكشه ولي توانائي نداشت . وقتي مامانم بالاي سرشون اومدن و بابا رو بوسيدن بابا به سختي دوباره چشمشون و باز كردن و آروم بغل گوش مامان گفتن : خيلي خوشحالم كه دوباره ميبينمت ...... و بعدش همش تو حالت نيمه هوش ميگفتن ، ببخشيد كه خيلي اذيتت كردم.

تازه اون موقع دليل شادي غيرقابل توصيف پدرم رو فهميدم، و بعدشم خودش اعتراف كرد كه اصلا اميد نداشته دوباره ما رو ببينه و دائم بعداز اينكه روي تخت خودش گذاشتنش آروم زيرلب ميگفت: خداياشكرت..

خلاصه تا امروز همه چيز به خوبي گذشته، حال بابا به نسبت عمل سختي  كه كردن خداروشكر خيلي خوب و مساعده و مشكلي ندارن به جز لكه هاي خوني كه به همراه ادرار خارج ميشه و قرارشده تا دوروز آينده اگربازم ادامه داشت به متخصص اورولوژي بيمارستان مراجعه كنيم، ولي انگار من تازه تخليه انرژي شدم، اين چندروز از صبح كه بيمارستان بودم و شب به اصرار مامان و بابا برميگشتم خوونه ولي تو خوونه هم دائم كارداشتم و كلي نظافت و به قول معروف خانه تكاني، مجبور بودم سريع تمومش كنم تا بعدش كه بابا آمدن خونه بيشتر بتونم پيششون باشم، خلاصه كه الان كلي خسته و بيخوابم و تمام بدنم درد ميكنه ، كف پاهام انگار كرخت شده، ولي خب تمام اين خستگيها با تصور اينكه حال پدرم خوبه و اينكه خدا چقدر دوستمون داره كه خواست بازم سايه اين فرشته بالاي سرهممون باشه بهم آرامش ميده

پسركم اين 9 روز كه باباجونش و نديده خيلي دلتنگي ميكنه، آخه خيلي به پدرم عادت داره، روزاول كه رفته بودم بيمارستان وقتي برگشتم و بهش گفتم كه پيش باباجون بودم، گفت كه چرا منو نبردي، گفتم كه ورود بچه ها به بيمارستان ممنوع هستش، اونم بغض كرد و گفت پس موبايلتو بده لااقل فيلم باباجون و ببينم آخه خيلي دلم براسون تنگ سده

از همه دوستاي خوبم كه با تلفن و كامنت از حال پدرم جويا شدن و كلي دعا براش كردن واقعا" ممنونم، دعا ميكنم كه هميشه دلهاي همتون سرشار از شادي و آرامش باشه و هيچوقت حس بد انتظار پشت اتاق عمل براي عزيزانتون رو تجربه نكنيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:1 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar