تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
محمدصالح

 

هفته پيش پسركم اومد خوونه و گفت كه مامان بهانه همه نسسته بوديم كارتون تماسا ميكرديم ، محمدصالح همس صندليسو تكون تكون ميداد، يكهو از پست افتاد سرس خون آمد. خلاصه كلي ناراحت و نگران بچه شدم، امروز صبح كه طبق معمول هرروز صبح پسركم و بردم مهدكودك، همزمان با من ماشين پدرمحمدصالح هم رسيد و با سر سلامي كردم و وارد شدم ، اونم پشت سرمن وارد شد، وقتي منگولك رو تو تخت خودش خوابوندم، پدرمحمدصالح اونو دست خاله سپرد و با سر خداحافظي كرد و رفت و طبق معمول محمدصالح بغض كرد، خاله داشت كلاه و كاپشن اونو درمياورد و قربون صدقش ميرفت، رفتم جلو و بغلش كردم و بوسيدمش ، گفتم خوبي محمد، چقدر بزرگ شدي خاله، حالا چرا اخم كردي ، بيا يه بوس به خاله بده ببينم ، اونم با بغض اومد بغلم، محمد صالح همون بچه اي كه چندوقت پيش تو پستم نوشتم وقتي داشتم پسركم و تو تختش ميخوابوندم ديدم يكي آروم داره گريه ميكنه و رفتم سراغش و..........

خلاصه، خاله گفت : آخه محمد بعداز يكهفته اومده امروز دوباره كمي غريبي ميكنه، گفتم آهاااان به خاطر سرش ؟ خاله گفت : بله ، سرش 6 تا بخيه خورد !!!!! بغلش كردم و سرش و نگاه كردم ، هنوز نخهاي بيرحم بخيه روي سر بچه بود، قلبم تيركشيد و اشكم سرازير شد، محكم بغلش كردم و بوسيدمش و بهش گفتم: محمدجان ، خاله گلم، وقتي دوستات همشون اومدن و پسرك منم بيدار شد سرت و به همشون نشون بده و بگو كه اونا ، هم مواظب شما باشن هم مواظب خودشون ، هم اينكه شما هم مواظب خودت باش تا خداي نكرده دوباره زمين نخوري،   همونطوري كه بغض كرده بود گفت : باشه ........

ديدم نمي تونم جلوي اشكهام و بگيرم ، سريع از خاله خداحافظي كردم و از پله ها پائين اومدم، وقتي سوار ماشين شدم يه دستمال برداشتم و اشكهامو پاك كردم، همون لحظه باباي پسري گفت : چقدر ديركردي كجا موندي، پسري بيدار شده بود؟ گفتم : نه...... ميدوني چيه ؟ به نظر من بعضي از ما آدمها فكر ميكنيم كه بچه هامون بزرگترين سرمايه هاي زندگي ما هستن و اصلا تمام زندگي ما در وجود اونها خلاصه شده، در صورتيكه اصلا اينطور نيست، بعضي از همين ماها فقط براي دل خودمون زندگي ميكنيم ، بچه دار ميشيم، و خيلي كارهاي ديگه كه همش به خاطر دل خودمونه انجام ميديم، مثلا همين پدرومادر محمدصالح معصوم، اين بچه چه گناهي كرده، يه زن و مرد چقدر بايد بي فكر و خودخواه باشن كه صرفا" به خاطر دل خودشون به خاطر ارضاي غرايز خودشون بچه دار بشن و اصلا به آينده اون بچه فكر نكن، من نمي گم آدمهائي كه كرولال هستن حق زندگي ندارن، اصلا اينطور نيست، يه دختر و پسر كه از نظر شرايط جسماني همسان هستن ، عاشق هم ميشن ، ازدواج ميكنند ، تشكيل يه زندگي ميدن و در كنار هم به خوبي هم ميتونن زندگي كنن، ولي ديگه بچه  كجاي اين داستان جا داره؟ اونها حق نداشتن به خاطر دل خودشون يه موجود بيگناه رو به دنيا بيارن ، اين بچه اول از هرچيز به عشق و محبت پدرومادرش نياز داره كه اولين راه ايجاد اين دو نعمت خدائي گفتار و كلامه ، هيچ زمزمه اي عاشقانه تر و هيچ قصه اي شيرين تر از كلامي نيست كه از دهن مادر و پدر بيرون مياد اونوقت تو فكرشو بكن اين بچه از اين نعمت بزرگ محرومه ، خب مسلما" رو مسائل ديگه روحي و رواني اين بچه تاثير منفي ميذاره، براي همينه كه توي مصاحبه اي كه تو ماهنامه مهدكودك از بچه ها داشتن مصاحبه محمدصالح با همه زمين تا آسمون فرق داشته، خاله يه قصه رو براي بچه ها تعريف كرده و اونو ناتموم گذاشته و از هر بچه اي خواسته كه ادامه اونو بگه :

يه روز برفي خاله پيرزن با زنبيلش رفته بود خريد، همينطور كه داشت ميرف پاش ليز ميخوره و مي افته زمين و زنبيلش از دستش پرت ميشه ، همون موقع يه هاپوي گنده مياد جلو و .......................

 رزا : با دندوناش زنبيل خاله پيرزن و ميگيره و ميده بهش و اونو ميبره اون طرف خيابون

 بهار : خاله پيرزن دستشو ميگيره به تن هاپو و بلند ميشه و ميره

 پسرك من : هاپو مياد خاله پيرزن و ليس ميزنه و حالسو خوب ميكنه و اونو ميبره خونسون

و........... بقيه بچه ها.

محمدصالح : هاپو خاله پيرزن و گازميگيره و اونو ميكشه و خودش فرار ميكنه

فكرشو بكن .... چقدر روحيه و طرز فكرش با بقيه بچه هاي هم سن خودش فرق ميكنه، توي مهدكودكم دائم با بچه ها دعوا ميكنه و اونا رو ميزنه و هول ميده، پسري ميگه محمدصالح همه رو اذيت ميكنه . البته من بهش سفارش كردم كه خيلي مراقب محمدصالح باشه ، بهش گفتم كه اون نمي تونه با مامان و باباش مثل شما حرف بزنه ، مامان و باباش نمي تونن صحبت كنن و حرفاي اونو بشنون اونم عصباني و ناراحت ميشه ، اونوقت شما بايد باهاش دوست باشي و بهش محبت كني.

خلاصه كه به نظر من اونا آدمهاي خودخواهي بودن كه بچه دار شدن، حتي فكر نكردن كه شايد بچه اونها هم اين مشكل رو داشته باشه؟؟ چطور به خودشون اجازه دادن يه موجودي رو به وجود بيارن كه هيچوقت نتونه طعم لذت حرف زدن با پدرومادرش رو حس كنه، چطور تونستن چنين كاري بكن، درسته الان اون بچه به دنيا اومده و حق زندگي داره ولي چرا اونا قبلش نبايد به اين قضيه فكرميكردن كه بدون بچه هم ميتونن در كنار هم يه زندگي آروم و خوب داشته باشن و با توجه به اينكه هردوشون مثل هم هستن هيچوقت مشكلي پيش نخواهد اومد ، ولي اون بچه معصوم و بيگناه كه هميشه يه بغضي تو گلوش داره و هالة اشكي توي چشماش ......

خلاصه دوباره اشكم دراومد  و همزمان با اشك من صداي خورخور بابائي ...........

فكرشو بكنيد ماشينهاي كناري چقدر بهم خنديدن و با خودشون گفتن كه خانمه ديوونه شده داره با  كسي كه در كمال آرامش كناردستش خوابيده حرف  ميزنه  

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 10:17 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar