| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
سورپرايز
هيچوقت صبح ناشتا نمي تونم چاي بخورم، حالت تهوع بهم دست ميده، امروز صبح زودتر از هميشه رسيدم شركت، ساعت 7:27 دقيفه ، هنوز كسي نيومده بود، بلافاصله پنجرة روبه خيابون شلوغ رو بازكردم و نسيم خنكي وارد سالن شد، همونموقع همكارخدماتي كه هميشه زيادي به من لطف داره فورا" برام چاي آورد و گذاشت روي ميزم و بعد با لبخندي دور شد، براي اولين بار بوي مطبوع چاي شركت رو حس كردم، بخارقشنگي از داخل ماگ قهوه اي رنگم كه البته به قول آقاي همكار بشكه 220 ليتري هستش بلند ميشد، اينقدر بوي چاي براي خوشايند بود كه بازم براي اولين بار چاي داغ خوردم، به عكس پسركم كه درست كنارمونيتورم گذاشتم نگاه كردم و تمام وجودم لبريز از عشق شد،يه عشق خدائي ....... ---------------------------------- اخيرا" منگولك هرچيزي كه ميشه فورا" ميگه : مامان بهانه ميسه از خدا بپرسي ؟؟؟؟؟ داشت با كامپيوترFrog Crazy بازي ميكرد، قسمتي از بازي كه خيلي سخت بود، جيغش دراومد : مامان بهانه آخه سرا من نميتونم از اين مرحله رد بسم، ميسه به خدا بگي كمك من بكنه ؟؟ گفتم : خوب پسرم خودت به خدا بگو، حرف شمارو بيشتر گوش ميكنه ديدم آروم داره حرف ميزنه: خدايا ميسه به من كمك كني از اين مرحله رد بسم ؟؟؟ بعداز چند دقيقه ديدم داره نق ميزنه : اين خدا سرا كمك من نمي كنه ؟؟ حتما" داره به يكي ديگه كمك ميكنه كه حواسس به من نيست كم كم ديگه لجش دراومده و شروع به غرزدن كرد: اه ، از دست اين خدا، سرا كمك نمي كني آخه ، اصلا منم دوست ندارم ، خيلي ننري ديشب ميخواستيم بريم هواخوري ، بهش گفتم قبل از اينكه لباست رو بپوشي برو جيش كن ، دوباره گفت: نه مامان بهانه جيس ندارم، راست ميگم ، از خدا بپرس ببين كه جيس ندارم ......... ---------------------------------- -قبلن نسبت به رفتارهاي همخونه خيلي خوش بين بودم، وقتي كوچكترين تغييري حس ميكردم، از خود بيخود ميشدم و فكرميكردم كه واقعا" داره اتفاق خوبي مي افته ، ولي نمي دونم چرا تازگيها ديگه اينطوري نيستم، الان حدود يكهفته اي ميشه كه خيلي اخلاقش تغيير كرده، چطوري؟ توشركت دائم بهم سرميزنه، بي بهانه با موبايلم تماس ميگيره، تو خوونه باهام حرف ميزنه و موقع حرف زدن گاهي نگاهم ميكنه، هركجا بشينم كنارم ميشينه، ديشب داشتم تلويزيون تماشا ميكردم اونم طبق معمول در حال تعمير بود، منگولك تو اتاقش بود، آمد كه از روي ميزكناردست من يه چاقو براي بريدن سيم برداره، دولا شد و صورتم رو بوسيد، يكهو انگار آب داغ روي سرم ريختن، مبهوت نگاهش كردم، فورا صورتش رو برگردوند، گفتم : اين يه سورپرايز واقعي بود، اونم خنديد ولي چيزي نگفت، ولي به جاش همونموقع منگولك از اتاق دويد بيرون و گفت : سوپرايز سي بود ؟ سي بود مامان ؟ منم ميخوام سوپرايز بسم ولي نمي دونم چرا دلم شور ميزنه ، انگار خيلي خوشحال نيستم، من اصلا" آدم بدبيني نيستم ، برعكس خيلي هم زودباور و خوش بينم ، ولي نمي دونم چرا اينبار نمي تونم باورش كنم، نمي تونم باور كنم كه بعداز اينهمه سال تصميم به تغيير گرفته باشه، ميترسم دوباره نقشه اي تو سرش باشه ، كاشكي اشتباه كنم، كاشكي اينطور نباشه، كاشكي فهميده باشه كه چقدر زندگيم رو دوست دارم ، چقدر هميشه نياز به توجه و عشقش داشتم، كاشكي بفهمه كه از اون روز لعنتي و شوم، از اون روزي كه تنها دلخوشي زندگيم رو از دست دادم ، تلاش كردم تا همخونه دلگرمي من باشه ، ولي تا امروز نفهميد ، اما اميدوارم الان فهميده باشه. اميدوارم ........ اميدوارم اين اضطراب من بيمورد باشه ، كاشكي منم مثل منگولك ميتونستم ازخدا بپرسم ---------------------------------- زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت...
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 11:3 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |