تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
خاطره تلخ و شيرين از البرز

وقتي آدم مدتي از چيزي دور ميشه انگار اون تب و تاب رو در مورد اون چيز بخصوص هم از دست ميده، اينقدر اين مدت دسترسيم  به اينترنت كم بود كه راستش ديگه انگيزه نوشتن در من از بين رفت .

حالا كه چيزي به ذهنم نميرسه يه خاطره مي نويسم :

پنجشنبه شام رستوران البرز (سهروردي) دعوت داشتيم، جاي همگي خالي مهموني عالي بود، وقتي وارد اونجا شدم يكهو دلم گرفت، دقيقا ياد 14 سال قبل افتادم .................

پنجشنبه بود و من به خاطر مسافرتي كه مديرعامل شركت داشت بايد اضافه كار به شركت مي اومدم، مشغول انجام كارها بودم كه ديدم در باز شد و آقاي همكار سابق و همخونه فعلي وارد شركت شد، خيلي تعجب كردم و با اخم ازش پرسيدم كه براي چي روز تعطيل اومده شركت، گفت داشتم از اينجا رد ميشدم ديدم ماشين آقاي فلاني جلوي در شركته تعجب كردم ، گفتم يه سري بزنم. منم كلي از اين تعجبش لجم گرفت ، ولي خب ديگه چيزي نگفتم و مشغول بكار شدم، اونم از خدا خواسته الكي سرشو گرم كرد و تو شركت موند، نزديك ظهر بود كه آقاي مديرعامل كه ضمنا" دوست صميمي و نزديك پدرمن هم بودند، به من گفت كه آماده شو بريم ناهار بخوريم و دوباره برگرديم. خلاصه از من انكار و از ايشون اصرار، اصلا دلم نميخواست با آقاي همكار ناهار برم بيرون ، ولي خب ديگه بالاخره در مقابل مقام معظم مديرعامل بنده تسليم شدم ، به پيشنهاد ايشون رفتيم چلوكبابي البرز كه نزديك شركت هم بود، بنده هم انگار زيپ دهنم رو كشيده بودن آقاي مديرعامل هم كه اصلا" عادت به اينهمه سكوت و وقار من نداشت همش ميپرسيد كه چطور شده تو امروز اينهمه ساكتي و اخم كردي؟؟ خب منم روم نميشد كه بگم : باباجان  م ن د و س ت ن د ا ر م  كه با آقاي فلاني كه هيچ ميانه خوبي هم باهم نداشتيم ناهار بيام بيرون و كلي عصباني بودم كه اون چرا بدون اينكه كسي ازش دعوت كنه روز تعطيل سرزده اومده بود شركت ، و براي اينكه تلافي كارش و كرده باشم حسابي بهش اخم كرده بودم  خلاصه ............. ناهار و خورديم و موقع بيرون آمدن آقاي مديرعامل گفت كه شما بريد سوار ماشين بشيد تا من برم دستشوئي، همينكه پامون رو از در سالن بيرون گذاشتيم يكهو ديدم يه آقائي جلومون سبز شد و شروع كرد : به ه ه ه ه  آقا... گل .... شما كجا اينجا كجا...... ؟؟؟ اااا سلام خانم حال شما چطوره؟ تبريك ميگم بهتون ، اي ناقلااااا حالا ديگه ازدواج ميكني و به ما خبر نميدي؟؟ ترسيدي بيايم خونتون شيريني بخوريم ؟؟؟

اين موقع قيافه من واقعا" ديدني بود  صورتم از عصبانيت و احمق بودن اين آدم گنده قرمز شده بود و چشمام داشت از حدقه بيرون ميزد ولي هيچي نمي گفتم و فقط بربر داشتم به اين آقا كه بي وقفه حرف ميزد نگاه ميكردم ، آقاي همكارم بنده خدا هول شده بود و تندتند ميگفت: نه بابا ازدواج كدومه ؟ ايشون همكار من هستن  و .........

منم با عصبانيت و بدون خداحافظي از درب رستوران بيرون اومدم.... حالا ديگه اخمم هزاربرابر شده بود طوريكه با صدمن عسلم نميشد بنده رو چشيد  اونم بيچاره همش عذرخواهي ميكرد و كلي خجالت زده شده بود، ولي................. اين داستانم باعث نشد كه ايشون از خجالتشون زودتر تشريف ببرن منزل و دقيقا تا لحظه اي كه من بودم ، تشريف داشتن، طوري كه آخرشم با اصرار آقاي مديرعامل منو تا جلوي درب خونمون رسوندن    (گل بود به سبزه نيز آراسته شده بود)

خلاصه پنجشنبه كلي اين خاطره برام زنده شد ، اولش  خنديدم ، بعد گريه كردم و در نهايت ، افسوس روزهاي رفته و فراموش شده رو خوردم ...........

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 2:35 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar