تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
يه دنيا دل نگراني.............

 

دل نگرانيها اندك نيست

عشق اندك نيست

نيازهم  اندك نيست

پس خدايا به سلامت دارش

 

---------------------------------

منگولك شديدا " بهم وابسته شده، البته حس ميكنم اين وابستگي رو خودم در اون بوجود آوردم، يك لحظه نمي تونم ازش دور باشم، وقتي خوونه هستيم، دائم كنارشم، بيشتر از هزاربار مي بوسمش، بغلش ميكنم، دلم ميخواد دائم گردنشو ببوسم و بو كنم، وقتي باهام حرف ميزنه در حال انجام هركاري كه باشم توي چشاش زل ميزنم و با هركلمه اي كه ميگه هزاربار قربون و صدقه اش ميرم، تو خوونه دائم صداش ميكنم، همينكه ميگه بله، انگار آروم ميشم، دائم بهش ميگم ، دوست دارم اونم ميگه  منم دوست دارم ، تا صبح دومرتبه ميرم تو اتاقش و نگاهش ميكنم و مي بوسمش و دوباره برميگردم، كه خب در مقابل چنين رفتاري مشخصه كه اونم چه حسي و چه عكس العملي بهم نشون ميده، دلم نميخواداينطوري باشه ولي دست خودم نيست،

پنجشنبه شب مشغول يه كاري بودم ، ديدم بيصدا تو اتاقش داره با كامپيوترش بازي ميكنه، يكهو دلم براش سوخت ، از تنهائيش و از اينكه وظايفم رو نسبت بهش به خوبي ادا نميكنم ، صداش كردم و گفتم : دلت ميخواد بريم سرزمين عجايب ؟؟  يكهو پريد بالا و بغلم كرد و گفت : بله مامان بهانه ، دوست دارم بريم، زودباس منو آماده كن، گفتم: قولي كه هميشه ميدي يادت نره، تا مامان گفت كافيه ديگه بايد بريم شما چي ميگي؟؟؟؟ اونم گفت : ميگم باسه چسم........

روز جمعه صبح هم داداشي تلفن كرد و گفت كه با خانومش ميان تا منگولك و ببرن باغ وحش ، منم كلي خوشحال شدم كه هم ميتونستم  تندتند به كارام برسم و هم اينكه منگولك روزكسل كننده جمعه رو خوونه نميمونه،  وقتي بهش گفتم كلي ذوق كرد و بالا پائين پريد، ولي وقتي گفتم كه من نمي تونم بيام ، مثل ابربهار شروع به گريه كرد، ميگفت : ولي من دوست دارم با سما برم، هرچقدر سعي كردم راضيش كنم كه خودش با اونا بره نشد كه نشد ، بماند كه خودمم ته دلم راضي نبود تنهائي بره ، هرچند كه دائي و خانم دائيش هم خيلي دوستش دارن هم خيلي مراقبش هستن ولي يه وسواس عجيبي رو اين مسئله دارم ،  همش وسط گريه هاش منو بغل كرده بود و مي بوسيد و با هق هق ميگفت : مامان بهانه ميسه سما هم بيايي؟؟ خواهس ميكنم سماهم بيا خواهس ميكنم

طوري التماس ميكرد و گوله گوله اشك ميريخت كه دل سنگم آب ميشد، باوجودي كه خوونه خيلي نامرتب بود و كلي لباس بايد مي شستم و اتو ميكردم و و كلي كار انجام ميدادم همه رو نصفه كاره ول كردم و باهاشون رفتم . داداشم و خانمش كلي تعجب كرده بودن، آخه قبلا كه كوچيكتر بود كلي اونو گردش ميبردن ولي حالا .........

دلم نميخواد مثل خودم وابسته و زيادي عاطفي بشه، ولي به نظرم مشكل از خودمه كه اونم اين مدلي شده

 

دلم گرفته : تقديم به پدرخوبم كه هميشه صداش باعث آرامش روحم بوده

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 3:20 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar