تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
به بهانه بازي يلدا

 

قبل از هرچيزي بايد بگم كه از ديروز به دستور مديركل ،  اينترنت شركت قطع شده، و تا اطلاع ثانوي دسترسي امكانپذير نيست البته تو واحدي كه من هستم يه خط مجزا هست كه ربطي به شبكه شركت نداره ولي خب هميشه در اختيار مدير واحده و اصلا نميشه باهاش كار كرد مگر مواقعي كه بطور كاملا اتفاقي ، اونم كوتاه مدت ايشون نباشن، خلاصه الان براي حدود نيم ساعت تونستم بيام و اينا رو بنويسم تا بدونيد كه هستم ، هرچند حالم خوب نيست و كمي احساس ميكنم قلبم و دست چپم درد ميكنه و دردش ميزنه به پشت كمرم ، ولي تو شركت هستم و فقط دسترسي به اينترنت ندارم، منگولك كمي بهتر شده ولي هنوز اشتها براي غذا خوردن نداره ، ديشب بهش ميگم حالت خوبه پسرم ؟؟ ميگه : خوبم مامان بهانه (البته) هنوز يه كمي دلم درد ميكنه .

دوستان خوبم كه هميشه وجود و حضورشون باعث شادي و دلگرمي من هستش، لطف كردن و منو به بازي يلدا دعوت كردن، راستش مطالب تمام كساني كه تو اين بازي شركت كردن رو همشو خوندم و كلي لذت بردم ، حس خوبي بهم داد، انگار همه يه جوري زيادي صميمي شده بودن و چيزائي رو كه شايد تا به حال هيچوقت نگفته بودن رو نوشتن.  خيلي بهم گفتن كه تو اين بازي جالب شركت كنم ولي نمي دونم چرا خيلي تمايل ندارم ضمن اينكه ديگه فكركنم اينقدر ديرشده كه نمي تونم كسي روهم دعوت كنم ، چون همه دعوت شدن و شركت كردن ولي حالا نه بخاطر بازي ، بخاطردوستاي خوبم چندتا مورد  از خصوصيات خودم رو مي نويسم و چون ديگه كار از بازي گذشته آيتم بندي نميكنم اگر بيشتر يا كمتر شد ببخشيد ، ضمن اينكه چون معلوم نيست ديگه كي بتونم آپ كنم اگر روده درازي كردم ببخشيد :

اصلا اهل سياست نيستم و هرچيزي رو كه به ذهنم برسه خيلي ساده بيان ميكنم و خنده دار اينجاست كه انتظار دارم همه متوجه صداقتم بشن و هيچكس تعبير سوءي از حرفام و رفتارم نكنه (ولي مگه ميشه؟؟؟)

حس ششم قوي دارم ، بخصوص در چهره شناسي افراد تبحر خاصي دارم، طوريكه خودم گاهي از حدسياتي كه در مورد خصوصيات افراد ميزنم و درست ازآب درمياد ، متعجب ميشم.

سعي ميكنم تا جائيكه امكان داره دروغ نگم مگر اينكه مصلحتي باشه و احساس كنم اگر راستشو بگم اوضاع بدجوري بهم ميريزه، اونموقع دروغ ميگم ، ولي بعدش دروغي رو كه گفتم يادم ميره و خرابكاري ميكنم ، چون يادم نمي مونه كه چي گفتم .

از شستن و اتوكردن لباس متنفرم ولي خب مگه ميشه اينكارو حذفش كرد،

دلم ميخواد يه خونه حدودا 140 متري با سه تا اتاق خواب داشته باشم ، اتاق خواباش هم نسبتا بزرگ باشه مخصوصا اتاق منگولك كه بتونه به راحتي اون تو بازي كنه و همه وسايلي كه دلم ميخواد براش بخرم توش جا بشه، يكي از اتاقها رو هم به عنوان اتاق ميهمان درست كنم ، با يه تخت و تلويزيون و يه كمد بزرگ ، تا اگر كسي شب براي خواب خونم آمد نيازي به پهن كردن رختخواب نباشه، مثل قبل كه هنوز منگولك به دنيا نيومده بود و اتاق اون اتاق ميهمان بود ، و يك اتاق براي خودم و يك اتاق هم براي همخونه.

عاشق تنهائي هستم ، دوران مجردي خيلي تو خوونه تنها ميموندم چون اكثر اوقات مامان و بابام مسافرت بودن و من معمولا باهاشون نميرفتم، چون اونموقع بهترين زمان براي شيطوني بود

اصلا حسادت نسبت به كسي ندارم چون اعتماد به نفس زيادي دارم، ولي هيچوقت نتونستم حساسيتي كه گاهي منجربه حسادت نسبت به خانواده همخونه ، خصوصا خواهرش دارم رو از بين ببرم، خيلي سعي كردم بهشون فكرنكنم ولي نميشه يعني خودشون به اين قضيه دامن ميزنن. همخونه بيشتر از همه تو اينكار سهيمه. مثلا" اگر من بگم الان روزه ، ميگه نه ، ولي اگر روز باشه و خواهرش بگه شبه ميگه درسته، دليلشم اينه كه اون با سياست تمام نظر و خواسته شو عنوان ميكنه و دقيقا انگشت روي رگ خواب ديگران بخصوص همخونه ميذاره و من هنوز نتونستم سياستي رو بكارببرم وكه رگ خوابش و پيدا كنم، خب خودشم آدم خيلي بسته و غيرقابل نفوذي هستش كه  البته براي من.

خيلي سعي ميكنم كلمات جگرسوزي رو كه تو تمام اين 14 سال از طرف اونا شنيدم فراموش كنم، ولي نميتونم، به همين خاطر وقتي كه دائم سعي ميكنم خودمو عادي نشون بدم و بگم كه هيچ مشكلي نيست و همه چي اوكي هستش، كلي دچار عذاب ميشم و اعصابم حسابي بهم ميريزه

نسبت به خانواده ام شديدا حساسيت دارم، اصلا تحمل ندارم كسي بخواد اونا رو اذيت كنه يا انتقادي ازشون بكنه، هرچقدرم هم كه بدونم انتقاد منطقي هستش بازم حالم بد ميشه و ميخوام طرف مقابلم رو خفه كنم.

گاهي اوقات از اينهمه نقشي كه بايد تو زندگيم بازي كنم و همه چيز رو دقيقا برعكس اون چيزي كه هست نشون بدم خسته ميشم و از خودم حالم بهم ميخوره

دلم ميخواد عمرم كوتاه نباشه و حالا كه به خاطر يه اميد (منگولك) ميخوام زندگي كنم ، دلم ميخواد فرصت كافي براي رسيدن به خواسته هام در مورد اون داشته باشم و به قول قديمي ها ثمرش رو ببينم.

اعتقادات خاص خودم رو دارم كه به هيچ عنوان حاضر نيستم ازشون بگذرم، چون در مورد همشون تحقيق و بررسي كردم، به همين دليل در مورد اونها با كسي بحث نمي كنم چون اكثر آدمها اعتقادات منو قبول ندارن و وقتي پاي بحث به ميون كشيده ميشه مي بينم كه طوري بهم نگاه ميكنن انگار با آدمي از يه كره ديگه برخورد كردن. اصولا به يك سري مسائل  زيادي پايبند هستم ولي در كل تو زندگي سخت نميگيرم و بيشتر از هرچيزي به احساسات و نياز انسانها توجه دارم و برام قابل احترام هستش ((ميدونم اين آخري خيلي سربسته شد ولي اگر كمي فكر كنيد حتما متوجه خيلي چيزا  از همين دوخط آخر ميشيد))

راستي يادم رفت بگم كه خيلي زود گول ميخورم و زيادي پرچونه هستم

حالا خدا رحم كرد نميخواستم بنويسم ، اگر تصميم به نوشتن داشتم چي ميشد؟؟؟؟ ولي اينو به حساب بازي نگذاريد ، اين يه آپ بود كه بازي يلدا بهانه اي براي نوشتن اون شد، نوشته هائي كه شايد هيچوقت تصميم نداشتم بنويسم. ولي دركل آدم پيچيده اي هستم ، نميخوام اينطور باشه ولي دست خودم نيست، نيمه پنهانم خيلي خيلي بيشتر از نيمه آشكارم هست، اينم يادم رفت بگم كه به دوستي واقعا ايمان دارم و خداروشكر دوستان اندك ولي خيلي خيلي خوب و قابل اطميناني دارم كه هيچوقت نه من براشون كم گذاشتم نه اونا براي من .... از اين بابت هم خداروشكر ميكنم.

                       آنچنان دريايي باش که اگر کسي سنگي به سويت پرتاب کرد

                                      سنگ غرق شود نه اينکه تو متلاطم شوي...

تا سلامي ديگر بدرود   

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 11:24 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar