تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

پنجشنبه ساعت 7 صبح با صداي ناله منگولك بيدار شدم، همش ميگفت دلم درد ميكنه، بغلش كردم و بردمش دستشوئي كه يكهو هرچي تو معده اش بود خالي شد و رنگ صورتش كاملا مهتابي شد، تمام پنجشنبه و جمعه روي كاناپه جلوي تلويزيون خوابيده بود و طبق معمول كانال baby tv نگاه ميكرد، هرچي بهش ميگفتم چي ميخوري ، ميگفت : هيسي مامان بهانه اگر بخورم استرفاغم مياد  ميگفتم بيا بغلم ، ميگفت آخه مامان بهانه زون (جون) ندارم سما بيا بلندم كن، دو روزه بچم لب به غذا نزده و فقط دارو و آب خورده كه اونم بلافاصله برگردونده، كلي لاغر شده و پاي چشماش گود افتاده، ديشب از گرسنگي خوابش نميبرد، بالاخره ساعت 12 خوابيد ولي دوباره ساعت 4 صبح بيدارشد و دل درد داشت و منم ديگه خوابم نبرد و بالاي سرش نشستم چون يك درجه هم تب داشت.

وقتي بيخوابي به سراغم مياد ناخودآگاه فكراي بيخود ميكنم، نمي دونم چرا اون لحظه همش تو فكر مامان و بابام بودم، هفته پيش پدرم كمي كسالت داشت، وقتي كه عصر ميرفتم خوونه كلي برام نازميكرد، منم بغلش ميكردم و مي بوسيدمش، مامانم ميگه بابا وقتي تورو ميبينه كلي ناز ميكنه ازبسكه تو لوسش ميكني، ولي آخه من به همون اندازه هم مامانمو لوس ميكنم تا جاي گله اي نمونه ، پدرومادرم نيمي از قلب من هستن و منگولك نيمه ديگه، البته ما آدمها اينقدر قلبمون بزرگه كه خيلي چيزا و خيلي كسا رو ميتونيم توش جا بديم ، مثلا خواهري و داداشي هم قسمت عمده اي از اونو اشغال كردن. ولي هنوزم جا دارم   ميتونم بگم خانواده ام تو ذره ذره قلب و وجود من جا دارن ،

پدرم وقتي كه من طبق معمول هميشه سعي ميكنم غمم رو ازش پنهان كنم ، وقتي نگاه غمگينم رو يواشكي ازش ميدزدم و در عوض بهش لبخند ميزنم ، نگاه عميقي بهم ميكنه و تا عمق وجودم رو ميخونه، بعدش شروع ميكنه به نوازش روح من :  دخترم، گلبرنم، خوشگل بابا، خسته اي ؟ گرسنه اي ؟ چي ميخوري برات بخرم، كجا دوست داري ببرمت ......  و برعكسشم وقتي پدرم نياز به نوازشهاي دخترانه داره بغلش ميكنم ، مي بوسمش و كنارگوشش رو كه هميشه يادآور دوران كودكي من بوده و هست بو ميكنم و مي بوسم .  وقتي دل كوچيك مامانم ميگيره، بايد سكوت كنم و به تمام حرفاش گوش بدم و فقط سرمو تكون بدم و بعدش شروع كنم به آروم كردنش ، مامانم اهل ناز و نوازش نيست ، فقط دوست داره كه حرفاشو چه منطقي و چه غيرمنطقي من تائيد كنم و همش بگم : مي فهمم مادرم چي ميگي، حق با شماست ولي خب ديگه چكار ميشه كرد............

خدايا ازت ممنونم كه پدرومادر مهربوني دارم، اونها زندگي من هستن، ستونهاي اصلي زندگي من هنوزم رو دوش اونهاست و هميشه از لحاظ عاطفي و كمك همراه من بودن، وقتي از همه جا و همه كسي درمونده ميشم فقط اونا هستن كه دلم به بودنشون گرمه ،  مخصوصا از لحاظ سرويس دادن به منگولك كه هميشه سنگ تموم برام گذاشتن. كه البته همين نظرو پدرومادرم در مورد من دارن و شديدا بهم وابسته هستن. خلاصه نمي دونم چرا امروز صبح همش تو ذهنم درگير اين مسئله بودم كه بدون اونا چكاركنم، اگر روزي وجود پرمهرمادرم و صداي گرم و مطمئن پدرم نباشه من چكاركنم ...... ميدونم كه يه روزي هممون رفتني هستيم ولي من اصلا نميتونم با اين قضيه كنار بيام و اكثر اوقات ذهنم بدجوري درگيرش ميشه .....

دو روزه اصلا استراحت نكردم، نخوابيدم، خيلي خسته ام، نگران پسركم هستم، دلم ميخواد خوونه باشم، خودم صبح به پسرك صبحانه بدم، بعد باهم باشيم و بازي كنيم ، باهم ناهاربخوريم و بخوابيم و عصر بدون اينكه خسته باشم باهم بريم گردش ، اونم مثل خودم عاشق راه رفتن زيربارون و برفه، اين روزها خيلي دلم ميخواد تو خوونه باشم ، كاشكي يكي بود كه  نيمي از خستگي ها و دلتنگيهامو ميگرفت و به جاش بهم انرژي و شادي و اطمينان خاطر ميداد..........................

گاهي فكرميكنم دل ما آدمها مثل كندوي زنبور عسل ميمونه كه خونه هاي متعددي براي آدمهاي مختلف داره، ولي......................... اون خوونه فقط يك ملكه داره و بس، هموني كه هميشه ملكه ذهن و قلب و روحمونه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:54 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar