تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

 

خريد اولين سي دي تاتي براي منگولك باعث شد كه به خاطر تبليغات سي دي هاي ديگه اين مجموعه تو اولين سي دي مجبور بشم كه طي اين دو هفته چهارتا ديگه سي دي تاتي براش بخرم  البته خوشحالم از اينكه به كمك اين سي دي هاي آموزشي و سرگرمي كلي چيزاي جديد ياد گرفته ، پنجشنبه ميگه : مامان بهانه از رئيست حقوق گرفتي ؟ ميگم : بله گرفتم، چطور مگه ؟ ميگه : خب پس بريم برام سي دي سهرتاتي رو بخر كه من ياد بگيرم سطوري از خيابون رد بسم ........

گفتم : باشه ولي اول بايد بريم بانك تا پول برداريم، منگولك خيلي دوست داره كه از دستگاه عابربانك پول برداره، يه كمي فكر كرد ، دوباره گفت : مامان بهانه سرا رئيس سما حقوقتون و بهتون نميده و همس ميريزه توي صندوق گاو  بانك؟؟  گفتم صندوق گاو نه پسرم گاوصندوق   چون بهش توضيح داده بودم كه دستگاهي كه بصورت خودكار پول پرداخت ميكنه مثل يه گاوصندوق هستش

منگولك ازم سازدهني خواست، كلي گشتم و پيدا نكردم تا اينكه آقائي كه معلم موسيقي بود و آلات موسيقي هم ميفروخت بهم قول داد از خوونه براش بياره، خلاصه بعداز دو روز باهام تماس گرفت و رفتم ازش گرفتم، همش تو خوونه سازدهني ميزنه، منم همش ياد فيلم سازدهني (اميرو) مي افتم ، ياد دوران كودكي بخير، عاشق اين فيلم بودم

منگولك  نمي تونه از كلمه (ش) استفاده كنه و به خاطر همين موضوع گاهي خودشم براي گفتن بعضي كلمات و متوجه كردن ما دچار مشكل ميشه، ديروز پرسيد : مامان بهانه ( كاست) يعني سي؟ يه كمي فكر كردم و گفتم كاست يعني كم، مثلا وقتي ميگيم كم وكاستي نيست يعني اينكه چيزي كم نيست ، همه چيز به اندازه و زياد هست. يه كمي مبهوت منو نگاه كرد و گفت : نه مامان بهانه ميگم كاست كاسسست

دوباره كمي فكر كردم و گفتم خب منم برات گفتم كه يعني چي پسرم !!! گفت سرا متوجه نميسي من همونو ميگم كه مثلا سما ميگي : برو يه گل بكاست   ، تازه دوزاري من افتاد و :

منظور پسرم ، برو گل بكار بود كه ميگفت برو گل بكاشت يا به زبون منگولكي بروگل بكاست

من خيلي با منگولك شوخي ميكنم و دائم باهاش از كلمات خنده دار و صداهاي عجيب و غريب و شكلكهاي كج و كوله استفاده ميكنم و اونم كلي كيف ميكنه، طبق معمول وقتي كه پي پي كرد صدام كرد و رفتم داخل دستشوئي وقتي كنارش بودم بغل گوشش يكهو يه صدائي مثل صداي گربه ولي لعابدارتر،  از خودم درآوردم و اونم هم پريد و هم ترسيد و هم از خنده غش كرد، طوريكه داشت مي افتاد، كه من گرفتمش و دوتائي تو دستشوئي از خنده ولو شديم   بعد كه تعادلش رو حفظ كرد دوباره منو بغل كرد و خيلي شيرين بهم گفت : اي مامان بهانه سيطون

                       (اي كاش براي رسيدن به آرزوهام نيازي به مسبب نداشتم)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 8:5 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar