تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
تلنگر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

پدر، با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.

 Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 16 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
    با عشق،  پسرت  John


(( پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy.

فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن((

وقتي اين داستان رو خوندم، لحظه اي مكث كردم به تمام چيزهائي كه اطرافم هست فكركردم ، به تمام آدمهائي كه دروبرم هستن و من به نوعي باهاشون در ارتباط هستم فكر كردم، به خودم فكر كردم ، اينكه زندگي ميتونست خيلي سختتر و بدتر از اون چيزي باشه كه هست، ولي نيست، يا اگرهم هست من قدرت و تحمل پذيرش اون رو دارم ، كه البته خداي مهربونم بهم اين تحمل رو داده، به خاطر همه اون چيزائي كه بهم داده يا  بنا به صلاحديد خودش نداده يا داده بود و ازم گرفت ، اونو شكرميكنم،  به خاطر نعمتي كه بهم داده و ميتونم حتي در بدترين و سختترين شرايط ، آرامش دروني خودم رو حفظ كنم و خوددار باشم اونو شكر ميكنم . خداي مهربونم به اندازه ذره ذره زيبائيهائي كه آفريدي دوست دارم............

                                     -------------------------------------

ديروز كه رفتم خوونه مامانم پرسيدن : پس باباي منگولك كجاست، گفتم : ماشينو برد تعميرگاه، منگولك كه وسط اتاق دراز كشيده بود و داشت تلويزيون نگاه ميكرد، گفت : حتما بابا.... خودس خراب سده بود رفته خودسو تعمير كنه

امروزصبح نزديكيهاي شركت بودم مامانم تماس گرفتن و گفتن كه پدرشوهرخاله ام ديشب فوت كردن، براي حدود ساعت 10 بايد برم بهشت زهرا، صبح به نگهبان جلوي در گفتم كه ماشين و همين جلو ميذارم ميخوام زود برم، طبق معمول كه ايشون بايد هميشه نقش كاراگاه پوارو رو بازي كنن و سين جيم كنن، وقتي فهميد ميخوام برم كجا، خنديد و گفت : خانم مراقب باشيد كه اشتباهي شما رو كفن نكنن

عجب شوخي تكان دهنده اي بود، يك لحظه ميخ كوب شدم ، بعدش بهش گفتم: واقعا اگر منگولكم نبود چقدر خوب ميشد كه اين اشتباه رخ ميداد، ولي...........  آخه اگه من نباشم منگولك خيلي غصه ميخوره و هيچكس نيست كه ديگه شبها براي بچه ام موقع خواب كتاب بخوونه و لالائي بگه و .....................

آقاي نگهبانم لطف كردن و گفتن : شما نگران اين بچه نباش فكر خودت باش

همكارم كه كنارم بود چشم غره اي به آقاي نگهبان كرد و گفت : خانم ناراحت نشي هااااا حرف آقاي فلاني از روي علاقه زيادي به شماست كه اينطوري ميگه ، اگرنه كه خدانكنه يه تارمو از سرشما كم بشه، يه شركته و يه دونه خانم ........

يه آهي كشيدم و گفتم : ميدونم همكارعزيز، حداقل اينو ميدونم كه هيچوقت آزاري به كسي نرسوندم كه كسي آرزوي مرگ منو داشته باشه ، ميدونم كه شوخي ميكنه، ولي اول صبح تلنگر خوبي بود، بعدش از آقاي نگهبان كه خجالت زده شده بود تشكر كردم و دگمه آسانسور و زدم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 8:5 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar