تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
فروشگاه كانون

 

ديروز ختم يكي از اقواممون بود كه قراربود فقط بابام و همخونه برن ، مامانم جائي دعوت داشت ، منم كه اداره بودم، ساعت شروع مسجد هم دقيقا همزمان با ساعت تعطيلي مهدكودك منگولكم بود، خلاصه قراربراين شد كه مامان و بابام ساعت 3 برن مهدكودك دنبال منگولك بعد بابام ، مامانم و برسونن و خودشون با منگولك برن مسجد، بعد همخونه از اداره بره مسجد و 10 دقيقه اونجا باشه بعدش با منگولك برگردن اداره  كه باهم بريم خوونه، حدود ساعت چهارونيم بود كه پشت ميزم نشسته بودم ديدم دربازشد و منگولك دويد طرفم و پريد تو بغلم و محكم بغلم كرد، انگار تمام قشنگي هاي دنيا جلوي چشمم اومد و همه خستگي و افسردگي كه داشتم فراموشم شد، بعدش شروع كرد به دونه دونه همكارام سلام كردن و دست دادن ، در عرض يك لحظه همه دوره اش كردن و هركسي از توي كشوي ميزش يه خوراكي بيرون مياورد و بهش ميداد، اونم هربار كه ميخواست خوراكي رو بگيره به من نگاه ميكرد و منم با چشمم بهش اشاره ميكردم كه بگير، اگرنه نميگيره و فقط تشكر ميكنه و ميگه : مرسي گسنه ام نيست، الان تعذيه خوردم ، يا اگر بهش كسي كاكائو تعارف كنه ميگه : مرسي من كاكائوخور نيستم (دقيقا" همين اصطلاح رو بكار ميبره) واقعا هم اصلا اهل كاكائو و قاقا لي لي نيستش.

بعدشم كه ديگه كم كم از سلام كردن و بوس دادن و دست دادن خسته شد، هركسي كه صداش ميكرد بلند ميگفت: نمي تونم بيام آخه جيس دارم بايد برم دستسوئي

ساعت 5 شد و ميخواستيم كه از اداره بريم بيرون ، بهم گفت: مامان بهانه يادته به من سه قولي دادي؟؟؟

گفتم : چه قولي دادم پسرم

-         قول دادي اگر آمدم اداره تون منو ببري فروسگاه كانون  ((آمدم رو داريد؟))

      -         آهااااان راست گفتي هاااا – باشه قبوله ، همين الان ميريم فروشگاه ولي به يه شرطي

-         سه سرطي مامان ؟

-         به شرط اينكه به اندازه خريد كني و هرموقع كه من گفتم كافيه بگي چشم

-         باسه مامان بهانه قول ميدم

رفتيم فروشگاه كانون و بلافاصله رفت طبقه اي كه كتابهاي گروه سني الف روداشت و كلي كتاب برداشت و زد زير بغلش ، منم همينطور كنارش راه ميرفتم و نگاهش ميكردم، ديدم چقدر پسرم بزرگ شده ، داره براي خودش كتاب ميخره  بعدش رفت سراغ بازيهاي فكري و چندتا دونه هم از اونا برداشت، بعدش سريع رفت جلوي صندوق و بهم گفت : مامان بهانه كافيه ديگه سما برو حساب كن

پول و پرداخت كردم و از فروشگاه اومديم بيرون ، جلوي در فروشگاه وقتي دستش توي دستم بود دولا شد و دستم و بوسيد و گفت : مامان بهانه مرسي كه برام اينهمه خريد كردي    همون موقع جلوي فروشگاه كه داشتيم به طرف ماشين مي اومديم يكهو يادم افتاد كه پاكت پولم رو روي ميزم جا گذاشتم، دوباره برگشتيم اداره،  منگولكم كلي ذوق كرد ، چون خيلي علاقه داره كه دكمه هاي آسانسور و خودش بزنه مخصوصا الان كه ديگه اعداد انگليسي رو تا ۱۰ ياد گرفته و ميدونه كه به قول خودش براي (مطبقه) مامانش بايد شماره 4 رو بزنه

ديشب كه رسيديم خوونه كلي خوشحال بود و بلافاصله شروع كرد خريدهاشو دوباره ديدن و شبم كه موقع خواب مجبور شدم دوتا از كتابهاي جديدش رو براش بخونم تا بخوابه

به خاطر خوشحالي منگولكم يه دنيا خوشحال بودم – فقط به خاطر اون

واقعا دل كوچيك خوبيش به همينه - خدايا ممنونم ازت

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 4:32 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar