تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
حسرت

 

وقتي كه ميرم و وبلاگ سميه رو ميخونم كه چطور همسرش موقع نگراني كه اون از بابت شغلش داره،  براش كامنت گذاشته و از اون خواسته كه نگران نباشه و به اون تكيه كنه ، وقتي وبلاگ شبنم رو ميخونم كه چطور همسرش اعتراف ميكنه كه از شنيدن صداي اون دلش ميلرزه ، وقتي وبلاگ آزاده رو ميخونم كه همسرش با يه سبد گل اونو سوپرايز ميكنه و در حضور همه عنوان ميكنه كه بهترين همسر و داره، وقتي وبلاگ نازمنگولا رو ميخونم كه چطور با كمك همسرش كارهاي خوونه رو انجام ميدن ، وقتي كه ميخونم عزيز موي كوتاه دوست نداره و ديبا به خاطر اون موهاشو برخلاف ميل خودش هميشه بلند نگه ميداره، وقتي ميخونم كه باباي فردا عاشقانه ترين كلمات رو نثار همسرش ميكنه و هميشه از خوبي هاي اون مينويسه ، وقتي ناخواسته صداي همكاري رو كه كنارم نشسته ميشنوم كه چطور با مهربوني با همسرش حرف ميزنه و نگران اينه كه همسرش ديشب به خاطر مسافري كه از خارج از كشور داشتن كمي ديرتر ازهميشه خوابيده و الان سركارش خواب آلوده ، وقتي خسته و كوفته ميرسم خونه و صداي همسايه طبقه بالائي كه صبح با ما از خونه بيرون رفتن و نيم ساعت قبل از ما برگشتن رو ميشنوم كه بلندبلند حرف ميزنن و ميخندن و حتي گاهي تو همون آلونك دنبال هم ميكنن و بازي ميكنن ، وقتي پدر پير و خسته ام رو مي بينم كه هنوز مثل پروانه دور مادرم ميگرده و عاشقانه نگاهش ميكنه و وقتي از درخونه مياد تو قبل از هركسي دنبال مادرم ميگرده تا اونو ببوسه و كلمه خسته نباشي رو از دهن اون بشنوه و يه لبخند رضايت آميز تحويلش بده، وقتي داداش كوچولوي خودم رو كه به خاطر سن كمش همه ما نگران ازدواجش بوديم و ميترسيديم كه نتونه از پس مسئوليت زندگي مشترك بربياد و ندونه كه با همسرش چطور بايد رفتار كنه ميبيم كه مثل يه مرد ايستاده و همسرش كه از خودش هم بزرگتره بهش تكيه كرده و وقتي بهش تلفن ميكنم و مي بينم كه نفس نفس ميزنه ، خنده ام ميگيره و ميگم چه كار ميكردي، ميگه آزاده از سركار رسيده خسته اس داشتم خونه رو جاروبرقي ميكشيدم و .................... صدها آدم ديگه دور و بر خودم و مي بينم كه با وجود مسائل و مشكلات امروزه كه دامنگير تمام زندگيهاست ولي عاشقانه در كنار همديگه زندگي ميكنن ، مشكلات رو باهم حل ميكنن يا حداقل پشت سرميگذارن ، به هم دلگرمي ميدن، همديگرو درك ميكنن ، تعجب ميكنم، شاخ در ميارم، با خودم ميگم مگه ميشه ، آخه مگه ميشه كه مردي موقع نگراني همسرش اونو دلداري بده و به حرفاش گوش كنه و بهش دلگرمي بده ، مگه ميشه مردي براي همسرش گل بخره و جلوي همه از اون تعريف و تمجيد كنه ، مگه ميشه مردي از شنيدن صداي همسرش قلبش بلرزه ، مگه ميشه مردي ظاهر و آرايش همسرش براش مهم باشه و نظر بده و بهش بگه كه چي دوست داره ، مگه ميشه زن و مردي بعداز سالها زندگي وقتي همديگرو مي بينن هيجان زده بشن ، مگه ميشه زن و مردي در مورد مسائل خوونه و بچه ها با هم آروم حرف بزنن و با هم تبادل نظر كنن، مگه ميشه مردي نگران آينده زندگي بچه اش باشه ، مگه ميشه مردي پابه پاي همسرش كار كنه ، مگه ميشه مردي همسرش رو نوازش كنه ، لوسش كنه ، به شرايط روحي و جسمي اون توجه كنه و براش مهم باشه كه امروز همسرش خسته اس ، حالش خوب نيست ، مگه ميشه مردي  به نظرات همسرش هم اهميت بده يا به خاطرش از بعضي از خواسته هاي خودش بگذره، مگه ميشه كه مردي بفهمه كه همسرش هميشه تا جائي كه در توان داشته سعي كرده كه زندگي رو به بهترين شكل بچرخونه ، هميشه از خواسته ها و علائق خودش چشم پوشي كرده تا اون دلخور نشه،  مگه ميشه بفهمه كه تمام احترامي كه پيش ديگران داره از همسرش داره ، بفهمه اگر تا به حال با وجود مشكلات زندگي آب تو دلش تكون نخورده به خاطر حواس جمع همسرش بوده ، اگرنه كه الان واويلا ميشد و بفهمه كه باوجود تمام اين عقده ها و كمبودها آروم و بي سروصدا زندگي كرده تا حداقل اطرافيان نزديكش از شرايط اون غصه دار نشن...........

ولي حالا چقدر اون زن دلش آرامش ، توجه، درك، مهربوني، همفكري، حرف زدن و دردودل كردن، تكيه كردن، نوازش شدن  و همه اون چيزايي كه حق مسلمه هر زني هستش رو ميخواد

                    ==================================================

اگر کسي رو دوست داري نه برايش ستاره باش و نه آفتاب چون هردوي آنها زود گذرند

برايش همچو آسمان باش که هميشه بالاي سرش باشي

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 7:50 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar