ميگه : مامان بهانه سرااااا ؟
ميگم : نگو چرا پسرم، چون نمي تونم به شما بگم !!
ميگه : سرا نمي توني به من بگي، آخه من دوست دارم بدونم .
ميگم : چون شما هنوز كوچولوئي عزيزم ، اگر من برات توضيح بدم شما متوجه نمي شي ، بذار وقتي كه بزرگتر شدي بهت ميگم كه چرا .
ميگه : باسه – ولي سما يه بار الان بهم بگو يه بارم وقتي كه بزرگ سدم دوواره (دوباره) بهم بگو...... باسه ؟ قبوله ؟
ميگم : اووووووووم – باشه قبول ولي بايد قبلش به مامان يه قولي بدي
ميگه : سه قولي بدم ؟
ميگم : قول بدي كه اين حرف و به هيچكس نزني ، اين يه راز بين من و شماست ، باشه گلم ؟؟؟
ميگه : باسه – قول ميدم به هيسكي نگم
و من براي اولين بار يكي از حرفهاي دلم رو براي تو گفتم و تو عميق گوش كردي و فكر كردي و من چقدر احساس غرور و امنيت كردم از اينكه پسركم چقدر بزرگ و عاقل شده، و چقدر مهربون و دوست داشتني ...........................
|
+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 6:50 قبل از ظهر |