تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
زمستان و شروع سرماخوردگي من

 

شديد سرما خوردم، حالم اصلا خوب نيست ، صبح وقتي ساعت 6 زنگ ساعت به صدادراومد، سريع زنگش رو بستم و با خودم گفتم كه امروز نمي رم اداره، با منگولكم مي مونم خوونه و حسابي استراحت ميكنم و يه مقداري از كارهاي عقب افتاده رو انجام ميدم، بعد دوباره فكر كردم كه آخه مرخصي ندارم !!!! خلاصه تا ساعت يكربع به هفت با خودم كلنجار رفتم، تا اينكه يكهو از جام بلند شدم و رفتم دستشوئي و بعدش سريع آماده شدم و از خوونه زدم بيرون. الانم همش فين فين ميكنم و سرم درد ميكنه . راستي به نظر شما يه ليوان چاي داغ و دوتا دونه قرص ادلدكلد ناقابل روزه رو باطل نمي كنه ؟؟؟؟!!!!!

- داشتم تلويزيون تماشا ميكردم ، منگولك بي مقدمه از اتاقش دويد بيرون و پريد تو بغلم و شروع كرد از سروكولم بالارفتن،  اولش به روي خودم نياوردم بعد كم كم ديدم با اينكارش نمي تونم تلويزيون و ببينم ، گفتم : پسرگلم دارم تلويزيون نگاه ميكنم ، نكن ديگه، آخه اين چه كاريه مادر جون ، مي افتي هااااا، سرت ميخوره به دسته مبل ، نكن پسركم ، خوبه وقتي شما داري فيلم تماشا ميكني منم هي بيام و اذيتت كنم ، خب نكن ديگه عزيزم، همين موقع منگولك يه ماچ محكم از صورتم كرد و گفت : مامان بهانه خيييييلي ناسي خيلي ناسي (نازي)

منم همين موقع كه از ذوقم غش كرده بودم ، تلويزيون و خاموش كردم و شروع كردم به يه ماچ مالي حسابي و بعدش كلي خنده و بازي

- بهش ميگم ، پسرگلم توي بيني ت كلي اخي داره بيا يه فين حسابي بكن ، بعد دستمال و جلوي بينيش گرفتم و اونم يه فين كرد، بهش گفتم : واااي چه خبره اينجا يه (انبار) اخي داشتي ، بعداز نيم ساعت منگولك اومد و گفت : مامان بهانه بدو يه دستمال بيار كه يه (موتورخونه) اخي دارم !!!!!!!!!!

- منگولك ميگه : مامان بهانه ديسب كه تو مهدخوسگله بودم داستم با بهار بازي ميكردم.......................... وقتي حرفش تموم شد گفتم : ااااااا مگه ديشب شما تو تخت خودت نخوابيده بودي؟ ميگه : اووووووم – خب سرا – تو تخت خودم خوابيدم

ميگم : پس چرا ميگي ديشب كه مهد بودم ، شما شب هميشه خونه خودمون هستي عزيزم ، شما صبح ميري مهد خوشگله.

منگولك گفت : خب باسه ، مامان بهانه دي صبح كه مهدخوسگله بودم .........................

* راستي  جواب آزمايش منگولك رو چهارشنبه گرفتم و امروز مي برمش دكتر . خداكنه كه نياز به دارو و درمان نداشته باشه

                        ============================================

 

(( بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا ميدوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد! ))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 10:8 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar