تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

حالا ديگه ميخوام زنده بمانم

ديشب كه طبق معمول هرشب كنارم به خواب رفت ، نگاهش ميكردم كه چقدر معصوم و زيبا خوابيده بود. يك لحظه احساس كردم كه بندبند اعضاي وجودم به بودن اون بستگي داره. صداي نفسهاش كه به خاطر سرماخوردگي نامنظم شده بود بهم آرامش ميداد. آروم طوري كه بيدار نشه دستم رو روي قلبش گذاشتم ، تندتند ولي منظم مي تپيد، احساس عجيبي بهم دست داد ، احساسي كه واقعا" غيرقابل وصف هست. موهاي بدنم راست شده بودند. ناخودآگاه به طرفش خم شدم و آروم گونه اش رو بوسيدم و بوئيدم. بوئي كه مدتهاست بهش عادت كردم ، وقتيكه بوش ميكنم حسي قشنگي بهم دست ميده ، گوئي خوشبو ترين گل دنيارو بوئيدم. تمام ريه هام تازه ميشن. انگار با اين نفس عميق صدسال جوون ميشم.

ولي يك لحظه دلم گرفت و قلبم تيركشيد. از فكر اينكه اگر نتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم چي ؟ فكر اينكه اگر نباشم تا بزرگ شدنش ، عاشق شدنش ، موفقيتش ، ازدواجش و جوجه هاش رو ببينم قلبم رو فشرد و ضربان قلبم رو تند كرد. يه جورايي احساس وحشت كردم براي اولين بار احساس كردم كه حالا ديگه چقدر از مردن وحشت دارم ، براي اولين بار از خدا خواستم كه عمري طولاني بهم بده (طولاني كه نه ، فقط اون چيزي كه هميشه فكر ميكردم حق مسلم هر انسانيه كه به دنيا اومده) حداقل هشتادسال ، گاهي وقتي ميشنوم كه جووني از دنيا رفت بقدري متاثر ميشم كه يك لحظه تمام غمهاي دنيارو توي دلم احساس ميكنم. همون موقع به خداي خودم گله ميكنم كه (مهربون آخه اگر ميخواستي اينقدر زود ببريش و از قشنگي هاي دنيات اونو محروم كني و داغ به دل اطرافيانش بگذاري اصلا" چرا به دنيا آورديش) زندگي كردن حق مسلم هر انسانيه و اي كاش قانون زندگي ما آدمها رو خداوند طوري وضع ميكرد كه كمتر از اون حداقل كسي عمرنميكرد. حالا بيشترش كه چه بهتر. آخه ميدوني به نظر من زندگي با تمام سختيها، مشكلات و ناكاميهاش شيرين و دوست داشتنيه ، يعني زنده بودن و نفس كشيدن شيرينه اصلا" نعمته ، رحمته، خلاصه همه چيزه همه چيز.

منهم به خاطر بودن كنار منگولكم ميخوام حالا حالاها زنده باشم . شايد بيشتر هم به اين خاطره كه ميدونم اين منگولگ خوشبختانه چقدر از نظر عاطفي به من وابسته است. (منطقيش هم همينه) ما آدمها بايد از نظر عاطفي به هم وابسته باشيم بايد عاشق هم باشيم. بايد به خاطر هم و با هم زندگي كنيم. اگر غيراز اين باشه كه ديگه ما انسان نيستيم. ديگه هيچ چيزي نيستيم.

من ميخوام زنده باشم ، ميخوام خودم بالاي سر منگولكم باشم ، خودم بزرگش كنم و خودم قدم به قدم توي مسير زندگي همراهيش كنم.

خدايا به تمام انسانها اول نعمت سلامتي رو هديه كن  بعد اون حداقل عمر رو. بگذار تا آفريده هات از دنياي قشنگي كه تو با مهربونيت خلق كردي لذت ببرند ، زنده باشند و سلامت و خوشبخت.

به منگولك منهم سلامتي ، موفقيت ، خوشبختي و عمرطولاني عطاكن (اين دعائي كه هميشه از اعماق وجودم براي منگولك دارم) و مطمئن هستم كه هيچ دعائي به اندازة دعاي يك مادر عاشق براي فرزندش عميق نيست و براي اون خالق مهربون هم جايگاه ويژه ايي داره.

خدايا منگولكم رو هميشه در پناه خودت حفظ كن (آمين)

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar