تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
براي تو

 

چهارهفتة قشنگ ، شاد ،  خاطره انگير و گاهي خسته كننده و پردردسر همراه با گاهي بحثهاي كوچولو و زودگذر خانوادگي به خاطر اختلاف سليقه در تصميات و بلافاصله بعدش همراه با بوس و بغل كردن و جانم جانم گفتن و قربون و صدقه رفتن و قهقه و خنده و شادي، جنگ و لجبازي پسرخاله ها  و در آخرين لحظات با بغض و گريه به خاطر دوري و دلتنگي ، مثل باد گذشت. خواهري و ماهي كوچولوي اون دوباره به ديار خودشون رفتن و من باز تنها شدم، اينكه ميگم من يعني واقعا من تنها شدم، داداشي و خانومش كه زندگي جديدشون رو در كنار هم شروع كردن و به همين زودي مثل يك روح در دو جسم شدن، دائم مثل دوتا مرغ عشق سرشون رو كنارهم گذاشتن و زيرگوش همديگه ورد از نوع عشقولانه ميخونند، مامان و بابا كه زندگي خودشون رو دارن و خداروشكر بعداز سي و شش سال زندگي مشترك و لحظه لحظه كنارهم بودن هنوزم مثل سايه همه جا دركنارهم هستن، پس فقط علي ميمونه وحوضش   بگذريم ،از سه شنبه مرخصي بودم - ديروزساعت چهارونيم صبح خواهري پرواز داشت ، از سه شب قبلش من فقط هرشب حدود سه ساعت خوابيده بودم، پريشب هم كه از ساعت حدود يك و نيم رفتيم فرودگاه و تا برگشتيم خوونه ساعت نزديك به چهارصبح بود ، يه كوچولو خوابيدم و بعدش حمام كردم و ساعت 10 آمدم شركت و كلي كار عقب افتاده داشتم ، چشمام كلي پف كرده و قرمز بود، همش يواشكي خميازه ميكشيدم و كلي نسكافه خوردم تا شايد يه فرجي بشه  ضمن اينكه كلي دلتنگ خواهري و ماهي كوچولو هستم ، اين مدت ماهي حسابي به من عادت كرده بود، همش با منگولك دعواشون ميشد، اين ميگفت من ميخوام بغل خاله باشم، منگولك جيغ ميكشيد كه مامان خودمه ، خودم ميخوام بغلس باسم ، سما برو بغل مامان خودت، اونم جيغ ميكشيد كه خاله خودمه، خاله خودمه ، موقع غذا خوردن سراينكه كي كنار من بشينه ، موقع بيرون رفتن سراينكه كي جلو كنار من بشينه و وقتي ميبردمشون حمام سراينكه كدوم يكيشون رو زودتر بشورم و خلاصه........... كلي پرطرفدار و مهم شده بودم

الان كه ماهي كوچولو نيست احساس ميكنم كه چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزيزه ، يك لحظه قيافه بانمكش با مدل حرف زدن كه دوتا فارسي و دوتا انگليسي ميگفت از جلوي چشمم كنار نميره، خيلي دلم براشون تنگ شده، نمي دونم دوباره كي ميتونم ببينمشون .

- اي كاش فاصله بين كساني كه دوستشون داريم هميشه به اندازه يك قدم بود

- منگولكم دوروزه تب كرده و حالش خيلي خوب نيست ، اين روزا هم به خاطر وجود ماهي كوچولو خيلي به من وابسته شده و حسابي به من مي چسبه،

- خيلي خسته ام و نياز به استراحت حسابي دارم

- ديروز برام روز خاطرات بود، يه سي دي از شاهرخ خريدم كه خاطرات شيرين شونزده سال قبل رو برام زنده كرد،  به قدري اون خاطرات برام زنده و قابل لمس بود كه موقع شنيدن يه آهنگ خاص دقيقا خودم رو در همون زماني كه داشتم به اين آهنگ گوش ميكردم و در چه شرايطي و كجا بودم ميديدم، بعدش جلوي در شركت آقائي از كنارم رد شد كه بوي ادلكن اون بازم منو به همون دوران طلائي برد، خلاصه ديروز حسابي به گذشته برگشته بودم. گذشته اي كه مدتها بود خيلي عميق بهش فكر نكرده بودم و داشتم سعي ميكردم كه برام كمرنگ بشه ولي دوباره .................

- هنوزم خسته و خواب آلودم، صبح ساعت 4 بيدارشدم و با خواهري تماس گرفتم ، حدود نيم ساعت بود كه رسيده بود خونشون، خيالم راحت شد كه طول سفر با وجود پسرك شيطون و بلا مشكلي براش پيش نيومده بود، ولي بعدش ديگه خوابم نبرد و الان دوباره در ادامه همون خستگي و بيخوابي اين مدت خواب آلودم و اين شكلي

                         

                               گر فاصله اي هست ميان من و تو

                                بردار به لبخندي    بردار به پيغامي

                                                  

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 9:9 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar