تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
نياز

 

يه غروب برفي سرد

يه كلبة كوچيك وسط جنگل

يه شومينه پر از هيزم و آتيش سرخ

يه پنجرة رو به جنگل

يه ليوان قهوه داغ و تلخ

يه پتو كه خودمو توي اون مچاله كنم

يه سيگار

يه سكوت مطلق، يه آرامش ، خاطري آسوده و نفسي عميق و بلند

  (( در حال حاضر فقط به اينا نياز دارم و بس ......... ))

 

=========================================

 

ديشب ساعت دو تازه خوابم برده بود، البته بهتره بگم تازه بيهوش شده بودم ، گوشه تخت روي دست راستم خوابيده بودم و يه دست و يه پام رو طبق عادت از تخت پائين آويزون كرده بودم، ديدم منگولك اومد بالاي سرم و آروم بهم گفت: مامان بهانه آب ميخوام

منم چون تو عالم هپروت بودم جواب ندادم كه فكركنه خوابم  يه كمي صبركرد و وقتي ديد من جواب نميدم دولاشد و اول دستم و بعد پام و بوسيد و خودش رفت تو آشپزخوونه و آب خورد و رفت خوابيد

 

          ((  تو يه فرشته كوچولوي مهربوني كه من با تمام وجودم دوست دارم  ))

                                        

 

منگولك و ماهي كوچولو

دوتا شيطون به ظاهر آروم

پسرخاله هاي مهربون

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 3:10 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar