تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بازم عروسي

 

همه دوستاي گلم از اوضاع و احوال منگولك تو عروسي يه دونه دائي پرسيده بودن :

به غير از خستگي و استرسي كه موقع مراسم عروسي داشتم، كلا خيلي بهمون خوش گذشت، آخه من هيچوقت تو مراسم عروسي جز اقوام درجه اول و ميزبان اصلي نبودم به قول عروس خانم كه به من ميگفت : مادرشوهر

اما منگولك كه انصافا" هم برخلاف تصورم اصلا اذيتم نكرد، تازه فهميدم كه ديگه پسركم بزرگ شده و تا حدودي خيالم از بابت مراقبت لحظه به لحظه راحت شده، موقع مراسم كه من تمام حواسم به ميهمانها و اطراف و اينكه كي تازه آمد و كي رفت و .... بود، منگولك براي خودش گشت و گذار ميكرد و وسط مي پلكيد و ميرقصيد، خيلي خوشحال و ذوق زده بود، برعكس خواهري فكر كنم هيچي از مراسم نفهميد، ماهي كوچولو خيلي بدقلقي كرد و همش ميخواست بغل مامانش باشه  وقتي هم كه زمين بود بدون توجه به اطراف تو يه چشم بهم زدن غيب ميشد و خواهري طفلك همش حواسش به اون بود.  

آخرشبم كه عروس و داماد از همه خداحافظي ميكردن منگولك همش ميگفت: به دائي بگو عروسي تموم نسه ، آزاده جون لباس  عروس تنس بمونه. فرداي عروسي هم به قول خودمون (پايتختي) من مجبور بودم منگولك رو با خودم ببرم ، چون بدون من پيش هيچكس نمي مونه ولي خواهري ماهان و پيش بابام و بقيه آقايوني كه خونه بودن گذاشت، اونجا هم منگولك دائم كنار من بود يا براي خودش روي صندلي نشسته بود، فقط همش مي پرسيد كه: پس سرا آزاده جون (پاي تختس) نمي سينه؟؟؟ خلاصه كه پسركم كلي بزرگ و آقا شده

ديروز داشت با قطارش بازي ميكرد كه يكهو از دستش افتاد و چون روي سراميك افتاد باطريش پرت شد بيرون، خودش برداشت و دوباره باطري رو جا انداخت، بعد دوباره قطار و روشن كرد و روي زمين گذاشت ، بعد با تعجب به من گفت: مامان بهانه ببين قطارم ديگه ( جلوبكي ) نميره داره ( عقبكي) راه ميره

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 11:45 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar