تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
شروع يه زندگي

 

من با يه دنيا شادي و اميد برگشتم، اميد به خوشبختي و شادي ابدي تنها برادرم، شنيده بودم كه بهترين شب زندگي يه مادر شب عروسي فرزندانش هست، ولي براي من شب عروسي برادرم بهترين شب زندگيم بود، با وجود تمام استرس و اضطرابي كه از يكهفته قبل داشتم، اون شب برام يكي از بهترين شبها بود، در اوج شادماني و پايكوبي و در حاليكه سعي ميكردم يك لحظه خنده از روي لبم پاك نشه ، اشكم مجال نميداد، براي خودمم عجيب بود كه در حين رقص و شادماني كنترل اشكهامو نداشتم ، هربار كه به صورت قشنگ برادرم كه اونم زيرچشمي منو مي پائيد نگاه ميكردم و يه دنيا عشق و آرزو رو تو چشمهاش مي ديدم ، اشكم گوله گوله سرازير ميشد، نمي دونم اشك چي بود، اشك شادي يا اشك غم، شادي از اينكه پسرك كوچولوئي كه با اومدنش يه دنيا شادي رو به خوونه ما آورد و من به دليل مشكلاتي كه مادرم پيدا كرده بود بايد بيشتر مسئوليت نگهداري از اون رو به عهده ميگرفتم و حالا اون پسرك براي خودش يه مرد شده و ميخواد مسئوليت سنگين يه زندگي رو به عهده بگيره، حالا اون ميخواست از ما جدا بشه و براي خودش يه دنياي تازه بسازه ، دنيائي كه پراز خوشبختي و عشق و اميد باشه ، و غم به خاطراينكه آخرين و كوچكترين عضو خانواده هم از آشيونة خودش رفت و مامان و بابا دوباره تنها شدن، مثل روزاي اول زندگيشون، اينكه ديگه مثل سابق وقتي ميرفتم خوونه مامانم، اون ديگه تو اتاق خودش پشت كامپيوترش نيست يا روي تختش دراز نكشيده و با تلفن حرف نميزنه تا الكي بهش غربزنم و سربه سرش بذارم و بعدش با يه دعواي الكي و شوخي به جون هم بيافتيم و بعدش اون منو مثل يه جوجه زير بغلش بگيره و دور خوونه بچرخونه و از اون طرف صداي مامان دربياد : چكار ميكني پسر، خواهرت و بذار زمين ، مي افته دست و پاش ميشكنه هااااا ، آخه شد يه بار شما دوتا به هم برسيد و از سروكول همديگه بالا نريد.......

يا برعكسش گاهي وقتي ميخوابيد بالاي سرش بشينم و موهاي مشكي و پرپشتش رو نوازش كنم و كلي ماچ و موچش كنم

به نظر من ازدواج كردن عزيزان ، جدا شدن و از دست دادن اونها نيست ، ولي يه جورائي بين اونها ناخواسته فاصله اي ايجاد ميشه ،  اين فاصله اس كه كناراومدن باهاش كمي سخته، شايد حس همين فاصله بود كه اون شب كنترل اشكهاي منو ازم گرفته بود ؟!!!!!

خلاصه همه چيز به لطف خدا و كمك اطرافيان به خوبي و خوشي برگزار شد، خانواده همسربرادرم همه جوره سنگ تمام گذاشتن، ماهم سعي كرديم تا جائي كه مي تونستيم چيزي كم نباشه، هردوخانواده تمام سعي شون در اين بود كه اين دوتا جوجه با خوشي و رضايت تموم زندگي مشتركشون رو شروع كنن و همينطور هم شد.

جاي همگي دوستان و اقوامي كه بنا به دلايلي نتونستن تو اين جشن شركت داشته باشن خالي بود، دعا ميكنم همه آدمها به خواسته هاي دلشون دست پيدا كنن و در كنار شريك زندگيشون خوشبخت و سلامت زندگي كنن و بوي عطر خوشبختي اونها زينت بخش زندگي اطرافيانشون باشه

يه خاطرة جالب هم كه از اون شب براي هممون باقي موند اين بود كه ماشين داداشي از صبح اون روزدست من بود، موقعي كه آماده شده بوديم تا بريم براي مراسم عقد، من ترجيح دادم با ماشين خودم برم ، ماشين اونو توي پاركينگ خوونه مامانم پارك كردم و رفتيم، شب كه مراسم تموم شد و عروس و داماد رو تا جلوي در خوونه خودشون همراهي كرديم جلوي در متوجه شديم كه كليد ورودي آپارتمان جزو همون دسته كليدي بود كه سويچ ماشين هم داخلش بود و من اونو خوونه مامانم گذاشته بودم  خلاصه نتيجه اين شد كه آقا داماد شجاع كه جوگير هم شده بود كت دامادي رو از تنش درآورد و در يك حركت كماندوئي از درب پاركينگ بالارفت و داخل حياط پريد، جالب اينجا بود كه همون موقع كلي موبايل به دست از دامادي كه ساعت 3 صبح بالاي ديوار بود فيلمبرداري ميكردن

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 8:48 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar