تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
خواب پرنده در قفس

 

روز مادر كتابي رو هديه گرفتم ، الان فرصتي پيدا كردم تا نگاهي به مطالبش بندازم ، همينطور كه ميخوندم احساس كردم بعضي نوشته هاش يه حسي رو در من ايجاد ميكنه نمي تونم بگم چيه ، حسي كه ناخودآگاه اينرو با خودم زمزمه كردم: (( همچنان در آن كوچة بن بست پيش ميرود،  ميداندكه بن بست است ، تاريكي انتهاي كوچه را مي بيند، اما عجيب است كه هنوز به خودش اميد مي دهد كه انتهاي اين كوچه باز است و راهي است به سوي ...........))  واقعا" ساده لوحي بد خصوصيتي هستش. مگه نه؟؟

قسمتي از مطالب كتاب اينه:

ميان ماندن  و رفتن  حكايتي كرديم

كه آشكارا در پردة كنايت رفت

مجال ما همه اين تنگمايه بود و دريغ

كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت

*******

هيچ ميداني چرا چون موج در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟

زانكه براين پردة تاريك ، اين خاموش نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

وآنچه مي بينم نمي خواهم

*******

بي دريا كشتي ، بي معناست

مرگ كشتي ها اما در درياست!

بدون باورها انسان ، بي معناست

مرگ آدمي اما در انجماد باورهاست !

*******

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچة خوشبخت بنگرم.

*******

به سوي هم گام برميداريم

به يك زبان سخن مي گوييم

اما به وسعت روياهامان تنها مي مانيم

********************

  همخونة من  كاشكي دلتنگيهامو ميخوندي

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar