تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
گله

 

جلوي بوتيك تك تك بلوزها رو برانداز ميكنم، مدتي هست كه ديگه هيچي چشمم و نميگيره، همينطوري كه نگاه ميكنم چشمم روي يه بلوز قهوه اي تيره با كمي كار روي قسمت سينه و دور يقه اش،  توقف ميكنه ، وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم كه بلوز رو برام بياره، كمي اينور و اونورش كردم و قيمتش رو سئوال كردم ، بعد كمي مكث كردم و آروم از آقاي فروشنده تشكر ميكنم و از مغازه بيرون ميام . ميپرسه كه پس چرا نخريدي خيلي قشنگ بود كه ، ميگم : باشه براي بعد الان حوصله خريد ندارم.

چندروز بعد كه روز مادر هستش براي شام اونجا بوديم كه بعداز شام برنامه كادو بازي شروع شد، اول من كادومو همراه با كلي ماچ و بوسه تقديم مامان كردم ، بعد داداشي و عروس خانم ، بعد باباجونم و بعد عروس خانم يه بسته خوشگل به من كه كلي شرمنده شدم، و آخرين كادو .........

-         : قابلي نداره عزيزم

-         : اي واي چرا زحمت كشيديد ، شرمنده كرديد، دستتون درد نكنه

-         : نه گلم چه زحمتي ، خيلي ناقابله روزت مبارك

-         : آخه منكه هنوز مامان نشدم

كادو رو باز كرد،  يه بلوز قهوه اي با كمي كار روي قسمت سينه و دوريقه، اونم با يه ذوقي دوباره يه ماچ تقديم ميكنه و سريع ميره كه بلوز رو پرو كنه، وقتيكه از اتاق بيرون آمد من داشتم اون بلوز رو تو تن خودم تجسم ميكردم و اينكه ديگه حتي به خاطر اينكه جفت نشه نمي تونم برم و از همون بخرم .

=================

وقتيكه از اداره ميرسن نبايد دست به سياه و سفيد بزنن ، هوا گرمه گرما زده شديد ، بشين يه شربت خنك براتون بيارم، چائي ميخوريد يا ميوه ، گرسنه هستيد يه چيزي بيارم بخوريد ، دست به وسائل شام نزنيد ، از سركار اومديد خسته هستيد.

از اداره رسيدم ، خسته و كوفته و هلاك از گرما ، عصبي  و بي حوصله ، ناهار نخوردم ، گرسنمه و كم كم سر درد هم داره شروع ميشه، جلوي كولر مي شينم و لم ميدم روي مبل .

ده دقيقه بعد ........

- چائي آماده اس؟

- آره  اگر ميخوريد بريد براي خودتون بريزيد

- تو يخچال كتلكت هم هست اگر گرسنه اي برو گرم كن بخور از توي فريزر هم نون در بيار بذار داخل توستر

-نه مرسي سيرم ، كلي ناهار خوردم ، ولي اگر شما چائي ميخوريد من براتون بريزم

-آره دستت درد نكنه براي همه بريز

=================

دخترك رو محكم بغلش ميكنه و دندوناش و بهم فشار ميده و اونو مي بوسه ، اونم از خنده و از خجالت هم ميخنده و هم كمي سرخ ميشه ، حتما نمي دونه دائي چقدر خواهر زاده رو دوست داره ..... سرم و پائين ميندازم، چشمهامو آروم مي بندم و يواشكي لبخند ميزنم و يادم مياد كه يه روزي چقدر از اين كارها لذت ميبردم ولي يكهو خنده رو لبم خشك ميشه ، پس هنوزم يادش نرفته  از اين ابراز احساساتها بكنه ، ُفقط منو يادش رفته ......

 

نتيجه گيري :

حق هم درست مثل احترام مي مونه ، هيچكس برات قائل نمي شه مگر اينكه خودت اول براي خودت  قائل بشي، تو وقتي خودت هيچوقت تو زندگي براي خودت حقي قائل نبودي چطور انتظار داري اونا برات حقي قائل بشن ؟ وقتي تو خودت رو نمي بيني چطور توقع داري ديگران تورو ببينن؟ وقتي تو به راحتي از حق خودت ميگذري چطور انتظار داري ديگران حقت رو به زور و خواهش و تمنا بهت برگردونن؟

پس گله نكن و بازهم مثل هميشه ساكت باش و فقط لبخند بزن

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 12:27 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar