تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
گرمازدگي از نوع حاد

 

انگار يكهو خواب ديد، داشتم آماده اش ميكردم كه از خوونه مامان جون بريم خوونه خودمون

بي مقدمه ميگه: مامان بهانه الان زوده يا ديره ؟

من : خوب الان عصره ديگه كم كم هوا تاريك ميشه ولي براي چه كاري مي پرسي؟

منگولك : اگر زوده پس همين الان بريم سمال  (شمال)

من : الان پسرم  روز شنبه ، ساعت 7 عصر، تازه بدون برنامه ريزي ، چطوري بريم شمال؟

منگولك : خواهس ميكنم بلنامه ليزي كن بليم ديگه ه ه ه ه

من :  پسرم مسافرت رفتن برنامه ريزي ميخواد، تازه قبلش كلي كارداريم كه انجام بديم. ضمنا" الان ديگه كم كم داره شب ميشه ، هممون خسته هستيم ، آدم وقتي ميخواد بره مسافرت بايد كاملا سرحال باشه.

منگولك :    آخه من دلم سمال ميخواد- پس كي هممون سرحال هستيم؟

من : وقتيكه تعطيلي بود و شب خوب بخوابيم  و صبح زود ازخواب بيدارشيم همگي سرحال هستيم.

منگولك :   باسه مامان بهانه.

روز بعد و روز بعد و روز بعد هم همين گفتگوها با كمي تغيير ادامه داشت .

ديروز تا ساعت 3 تو اداره تحمل كردم ولي ديگه نمي تونستم خودمو كنترل كنم ، احساس ميكردم كم كم دارم ميرم زيرميز، انگار رمق بدنم و از پاهام ميكشيدن بيرون، كنترل خودمو نداشتم ، حالت تهوع و دل پيچه ديوونم كرده بود، مخصوصا كه شب قبل هم از ساعت چهارصبح تو WC بودم و خلاصه حسابي حالم بد بود، از همخونه خواهش كردم كه چون حالم خيلي بده اونم مرخصي بگيره و منو ببره چون اصلا توان رانندگي نداشتم، وقتي دلم پيچ ميزد مثل حلزون مچاله ميشدم. خلاصه اونم مرخصي گرفت البته خودم از رئيسش مرخصي گرفتم چون من زبون اونم  و باهم رفتيم دنبال منگولك اونم وقتي ديد ما رفتيم دنبالش كلي ذوق كرد و همش ميگفت : مامان بهانه هميسه سما بيا دنبالم.

يه كمي كه رفتيم دوباره گفت : مامان بهانه بيا بريم بابا رو برسونيم خوونه من و سما دوتائي بريم سمال  گفتم خب چرا دوتائي مامان جون ، مسافرت كه تنهائي نميشه بايد با بابا بريم و خلاصه رسيديم خوونه و من به علت بدي حال سريع لباسهامو درآوردم و دست و صورتم و شستم و رفتم كه كمي بخوابم ديدم تخت زودتر از من توسط همخونه اشغال شده ، خدا منو خير بده كه حالم بدشد و باعث شد اونم يه استراحتي بكنه  منم به روي خودم نياوردم و همون گوشه و كنار آروم خوابيدم منگولك كه تنها مونده بود ، آمد سراغم كه بلندسوبلندسو، خلاصه با هزار بدبختي بلندشدم و رفتم توي هال و روي كاناپه كذائي   خوابيدم اونم كنارم خوابيده و برنامه كودك رو نگاه كرده و من كمي استراحت كردم بعداز حدود يكساعت كه هممون بلند شديم منگولك ميگه : خوووووب حالا بابا استلاحت كلده سرحاله ، مامان بهانه استلاحت كلده سرحاله ، منم كه تو مهدخوسگله خوابيدم الان سرحالم ، حالا بلندسيد بريم سمااااال . منم يكهو از دهنم دررفت و گفتم پسرم كلي سر اين موضوع باهات صحبت كردم گفتم كه وسط هفته نميشه رفت مسافرت من فردا صبح بايد برم اداره ، مسافرت آخر هفته كه تعطيله بايد رفت. حالا از حالا غصه ام گرفته كه چكار كنم ؟ با شرايط كنوني كه هر ده دقيقه نياز به WC دارم چطور اينهمه راه رو تحمل كنم ، هيچي هم نمي تونم بخورم ، به هيچ عنوان هم نمي شه به بچه بدقولي كرد و ضمن اينكه يكشب موندن براي اين راه خيلي كمه و فقط خستگي براي ما ميمونه و از همه مهمتر با بداخلاقي و قهر مگه ميشه رفت مسافرت  ، حالا چكار كنم  (آي دلم)

پ.ن : الان دارم ميرم خيابون اكباتان (سپه) يه كمپ بخرم تا اگر رفتيم شمال بتونم همون جا كنار دريا هم مواظب آقامنگولك باشم كه ميدونم از آب بيرون نمياد هم بتونم همونجا استراحت كنم يا شايدم تونستم و يه توالت فرنگي تو همون كمپ راه بندازم   

آخر هفته خوبي داشته باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar