تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
دلتنگي

قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا ميزنند ؟ از من چه ميخواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند.
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين كه صبح ميرسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهياست .

چرا شعله هاي قلب اينقدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟

ميل داشتم پيش تو باشم ولي چه فايده يك شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد كرد ، بلكه حالت حزن انگيزي به آشيانه ي توخواهد داد.

 

با من مهربان و وفادار باش . عمر گل كوتاه است..................

 

        تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی           ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی

       چو شمع و گل شب و روزت به خنده میگذرد      تو گریه سحر و اه شب چه میدانی

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 8:45 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar