قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا ميزنند ؟ از من چه ميخواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند.
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين كه صبح ميرسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهياست .
چرا شعله هاي قلب اينقدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟
ميل داشتم پيش تو باشم ولي چه فايده يك شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد كرد ، بلكه حالت حزن انگيزي به آشيانه ي توخواهد داد.
با من مهربان و وفادار باش . عمر گل كوتاه است..................
تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی
چو شمع و گل شب و روزت به خنده میگذرد تو گریه سحر و اه شب چه میدانی
|
+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 8:45 قبل از ظهر |