تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
دروغ

 

ظرفيت آسانسور فقط 5 نفره ، حدود 11 نفر پشت در آسانسور منتظرهستن، 5 تا خانم و 6 تا مرد، به محض اينكه درب آسانسور توي طبقه همكف باز شد، من مثل يه ميزبان جلوي در ميرم و به خانمها ميگم كه بفرمائيد . يكي از آقايون همكار با لحن شوخي ميگه: اي خانم ..... فمنيست، مثل اينكه نوبت ما بودهااااا. بدون هيچ پاسخي و فقط با يه نگاه معني دار هر5 خانم وارد آسانسور شديم و دكمه رو دونه دونه زديم. يكي از خانمها كه به تازگي ازدواج كرده و تمام حرفش تعريف و تمجيد از همسر عاشق پيشه اش هستش ميگه خانم ..... ناقلا خوب پارتي بازي ميكني هااااا طفلكي آقاها....

من     : هيچم طفلكي نيستن، دلت براشون نسوزه

خانم همكار: اي بابا اين چه حرفيه، همه دنيا دار رو دستشون ميگرده  

من      پس معلومه هنوز كارت بهشون نخورده تا بفهمي به هيچ دردي نمي خورن

خانم همكار: جدي ؟؟؟؟ مي بينم كه شمام چقدر همسرت و تحويل نميگيري و دور و برش نمي پلكي ......

من     : خب البته تو همه چيز استثنا هم وجود داره ، همسرمن با بقيه خيلي ي ي ي فرقي ميكنه

خوشبختانه آسانسور روي اولين دكمه ايستاد و من بايد خارج ميشدم اگرنه تا طبقه نهم چقدربايد دروغ ميگفتم

حالا واقعا" دروغ خوبه يا بده ؟  آخه اگر من بخوام به همه راست بگم كه ديگه ميدوني چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

شب كه از راه ميرسه غربتم باهاش مياد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 10:55 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar