تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

    منوبشناس منوبشناس       نذار ناشناس بمونم        

     نذاريه عمر به تن تو         مثل يه لباس بمونم        

      منو بشناس تا بتونيم         پيش هم دوام بياريم          

         برای مردم بی عشق         قدعشق پيام بياريم               

     منو بشناس تا بتونيم         واسه درد دوا بسازيم           

     واسه ابرای ساكت          تا خزرصدا بياريم            

 

  هنگاميكه به گذشته فكر ميكنم به خودم ميبالم، ميبالم كه تو مرا ميديدی ، فراتراز چيزی كه بودم ميديدی

  به من نگاه ميكردی ، مرا لمس ميكردی ، اسمم را صدا ميكردی حتی خودت را پشت من پنهان ميكردی ،  ولی ...

 خدايا چقدر زود تمام شد ، دوران خوشبختی من چقدر زود تمام شد، يعنی سهم من از اين دنيا به اين بزرگی با اينهمه زيبائيهايش با اينهمه خوشبختی هايش همين بود.

خدايا ولی بازهم شكرت را می گويم ، شكر اينكه هنوز هم با اينكه ديگر ديده نمی شوم هستم

 هستم تا حتی در سكوت زندگی كنم ، چه كنم تومرا اين چنين آفريدی ، عاشق ، خاموش ، شاكر

خدايا ، مهربانا دوستت دارم

(منگولك بعدازخداهم تورو دوست دارم)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت 11:45 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar