تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
شكرانه

 

دنياي بچه ها واقعا" قشنگه، يه دنياي رنگارنگ كه بيشترين رنگش رو آبي آسموني و سفيد تشكيل داده، دنيائي كه هيچ كجاي اون بوي كينه، نفرت، حسد و غم نداره، بزرگترين غم اونها شكستن ماشين يا عروسكشونه، بيشترين نفرتشون در زودتر از بقيه رفتن به رختخواب خلاصه ميشه و ............. كاشكي دنياي ما آدمهاي به ظاهر بزرگ هم هميشه به همين شكل مي موند.

ديروز جشن پايان سال مهدكودك منگولكم بود، براي اولين بار بود كه در جشني بودم كه يكي از اجراكننده هاي اون پسركم بود، اصلا" نمي تونستم تصور كنم كه چطور ميخواد هنرنمائي كنه، خيلي دلهره داشتم، وقتيكه همه سرجاي خودمون نشستيم و خانم مديرمهد كمي سخنراني كردن، بعد با تشويق ما فرشته هاي كوچولومون  به ترتيب وارد شدن، از لحظه ورود نگاهم روي پسرك خشك شده بود، چون جمعيت زياد بود اون نمي تونست منو ببينه، تو نگاهش ديدم كه در حين اينكه سعي ميكنه آروم باشه ، ولي نگران بود و دنبال من ميگشت، به محض اينكه منو ديد چنان خنديد كه انگار اون لحظه دنيا رو به من دادن، بعد دونه دونه روي سن رفتن و با موزيك عمو كيوان سرود اي ايران رو خوندن.آروم و متين جلوي سن نشسته بود، با اون روبان طلائي كه دورسرش بسته بود كاملا شبيه فرشته شده بود. وقتيكه سرود و شعر ميخوند به هيچكس نگاه نميكرد فقط گاهي نگاهي به من ميكرد كه داشتم ازش به قول خودش (فيلم ورداري) ميكردم منم سعي ميكردم پشت مونيتور صورتم رو پنهان كنم تا منگولكم اشكهام و نبينه، آخه اون تاحالا اشك شوق مامانش و نديده ، مي ترسيدم فكركنه غصه دارم ولي نبودم  

برنامه جالب و متنوعي بود، شعراز زبون گلها، خوشحال و شاد و خندانم، دكلمه، شعر انگليسي I Love You Mam و از همه جالبتر رقص سرخپوستي با لباس مخصوص بود كه بهمراه مربي جوان و شاداب انجام شد. جالبتر از همه لحظه اي بود كه روي سن به همه بچه ها شاخه گل رز قرمز دادن و گفتن بعداز اينكه شعرتون تموم شد به طرف مامان و باباها پرتاب كنيد. وقتيكه شعرتموم شد و همشون گلها رو پرت كردن، طبيعي بود كه گلها روي زمين مي ريخت، گلي كه منگولكم انداخت افتاد جلوي پاي خانمي كه رديف اول نشسته بود، منم داشتم براش دست تكون ميدادم كه ديدم داره اون خانم و صدا ميكنه : خاله خاله ميسه گل منو بديد به مامان بهانه ام.......... و من قشنگترين گل دنيا رو از پسركم هديه گرفتم هرچند كه چهارسال پيش من همين گل رو از خدا هديه گرفته بودم

خلاصه آخرش هم به همه بچه ها از طرف مديريت مهد هديه دادن و بعدش همگي به پارك جلوي مهدرفتيم و كاردستي هاي بچه ها رو كه در طول سال درست كرده بودن رو خودشون روي چمن به فروش گذاشته بودن، از هر بچه اي كه ميخواستم خريد كنم وقتي قيمت كاردستي رو ازش مي پرسيدم يه جواب با نمك ميداد، يكي ميگفت: دو يكي ديگه ميگفت : سي . يكيشون ميگفت يك هزار. خلاصه بازارچه جالبي شده بود. ضمنا" بنده مشتري پسركم بودم و تمام كاردستي هاشو قبل از اينكه كسي بخره بطور يكجا ازش خريدم

اينم عكس منگولك و بهاركوچولو و كه دائم براي پسركم هديه ميخره، آخرين هديه اش هم يه تل سر مدل همين تلي كه روسر خودشه بود ديروز هم آقامنگولك به بهارگفت كه يه انگشتر مدل انگشتري كه دست خودش بود براش بخره

مامان بهاركوچولو ميگفتن واقعا" كه راست ميگن همه كارهاي دنيا واروونه شده

 

                                   دلتون شاد و لبهاتون هميشه خندون باشه

                                                     

به قول دوست خوبم فرايزدي : حالا بريم سراغ جايزه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 9:31 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar