تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
قصه

وقتي كه شاگرد دبيرستاني بود تنها مشغلة مامان و باباش اين بود كه : آخه دختر چي كم داري؟ فكرت كجاست؟ چرا درس نمي خوني؟ ماكه جز درس خوندن از تو توقعي نداريم. آخه حيف نيست با اين هوشي كه تو داري اونوقت درس نخوني و فقط دنبال بازيگوشي و شيطنت باشي. والا به خدا از اين شيطنتها دست آخر هيچ چيزي نصيبت نمي شه. يه روزي به خودت مياي و مي بيني هم سن و سالاي خودت همه به يه جائي رسيدن و زندگي موفقي دارن اونوقت تو......... بعد مامانش ادامه ميداد : تا كي بايد بيام و به شكايتهاي معلم و ناظم گوش كنم و از طرف تو عذرخواهي كنم، آخرسال هم كه شد بيام و يه پول قلمبه كف دست معلمات بذارم تا يه نمرة قبولي بهت بدن ، آخه دختر تو محصلي يا شاعر و نويسنده و عاشق؟ اگر به جاي اينكه هدفون رو گوشت بذاري و تو اطاقت بشيني و تا نصفه شب شعر بنويسي و كتاب بخوني، نيم ساعت هم به درست برسي به خدا شاگرد ممتاز كلاس مي شي، با اين هوشي كه تو داري به خدا ميتوني ، هيچ كاري نداره ، همه معلمات ميگن كه خيلي باهوشي ولي چرا حواست رو به درس نمي دي نمي دونم چرا ، چي تو فكرته نمي دونم ديگه از دستت خسته شدم ، آخر با اين شيطوني ها كار دست خودت و ما ميدي، توروخدا آرزوهاي مارو به باد نده دختر ، زحمات مارو پايمال نكن، يه ذره به خودت بيا ، آخه تا كي  .......................................

حالا اون دختر شيطون و سربه هوا كه هيچكس ، حتي مسافرهاي توي ايستگاه اتوبوس از دست كيسه هاي فريزر پراز آب كه از طبقه بالاي اتوبوس روي سرشون خالي مي شد ، همسايه ها كه وقتي برق قطع ميشد و به محض اينكه برق دوباره وصل ميشد از صداي يكنواخت زنگ خوونه دادشون به هوا ميرفت و وقتي دم در ميومدن ميديدن يه شيطون مردم آزار با چسب نواري دگمه زنگ رو پائين نگه داشته و موتور پسرهاي جوون محله كه تو يه چشم بهم زدن غيب مي شد و حتي رفتگر و سبزي فروش و بقالي محله از دستش در امان نبودن، شده يه زن تنها و غمگين، با كوله باري از سختي ها و مسئوليتهاي زندگي ، ايستاده تا حتي مادر و پدرش كه يه روزي فقط اونو سرزنش ميكردن آلان بهش تكيه كنن، حالا تنها همدم اون خاطرات تلخ و شيرين گذشته اس، گذشته اي كه تمام آينده اونو تباه كرد..............................

 

==============================================

 

روز جمعه منگولك يه سره ميگفت كه بريم خوونه مامان زون، آخه همه اونزان ، منم دوس دارم اونزا باسم – گفتم : آخه مادرم ، من كلي كار دارم ، تازه الان بعدازظهره ، مامان جون و باباجون و بقيه ناهارشون و خوردن و خوابيدن. بذار بيدار كه شدن مي ريم اونجا. خلاصه هر نيم ساعت به نيم ساعت ميپرسيد كه يعني الان بيدار سدن ؟؟؟ ميگفتم نه هنوز خوابن. ديگه ساعت 6 كه شد حسابي كلافه بود . ديدم داره زير لب غر ميزنه و ميگه : اين مامان زون و بابا زونم ما رو مسخره كردن ، همس ميخوابن، مارو كسل (كچل) كردن ازبسكه خوابيدن...........  آخرش طاقت نياورد رفت و دگمة شماره (1) تلفن رو كه ميدونه خوونه مامانم هستش رو فشار داد و به محض اينكه مامانم گوشي رو برداشتن كلي ذوق كرد و گفت : سرا اينهمه مي خوابيد ديگه سب سده ، حالا كه بيدار سديد من دارم ميام خونه سما. مامانم هم از همه جا بيخبر گفتن: نه مامان جون ما كه خواب نبوديم ، ما بيداريم چرا شما نيومدي خوونه ما؟؟؟؟

خلاصه مامان بهانه حسابي دروغگو و شرمنده شد. يادمون باشه اگر خواستيم به وروجكهامون دروغ بگيم قبلا" با تمام اطرافيان هماهنگ باشيم تا مجبور به عذرخواهي نشيم.

شاد و سلامت و بهاري باشيد.

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:2 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar