تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
حسرت يك نگاه

 

رفته بوديم فروشگاه Mr.Peach شعبه سلطنت آباد، هركدوممون يه طرف سرمون گرم خريد و زير و روكردن اجناس بود كه ديدم منگولك براي خودش كلي لباس از روي رگال جمع كرده بود و آورد داد دستم و گفت : مامان بهانه بفرما اينا رو براي سما خريدم  يه جفت هم جوراب نارنجي و زرد و آبي برداشته بود كه همش از دستش مي افتاد زمين و با هزار زحمت دولا ميشد و دوباره برش ميداشت  تو همين حال من داشتم صندل ميخريدم ، منگولك گفت : مامان بهانه سه رنگي ميخواي بخري؟ گفتم نميدونم پسرم بذار بپوشم ببينم كدومش قشنگتره . گفت بذار من به سما بگم. اومد و و رنگ نارنجي تند و انتخاب كرد من كمي به داداشي و خانمش نگاه كردم و گفتم : آره مامي اين خيلي قشنگه ولي بذار بقيه رو هم امتحان كنم. گفت : نه همين قسنگه همينوبخر گفتم : باشه چشم. بعد كه رفت اونطرفتر رنگ نارنجي رو روي قفسه گذاشتم و زرد و سبزچمني رو امتحان كردم كه به اعتقاد داداشي و خانمش رنگ زرد خيلي زود كثيف و تيره ميشد ، پس قرار شد كه رنگ سبز رو بخرم. خلاصه بعداز خريد صندل به قسمت كت و شلوار رفتيم و بعداز كلي گشتن و نظرهاي مختلف يه دست كت و شلوار و پيراهن و كروات براي داداشي و يك دست هم مامان بهانه براي همخونه انتخاب كرد و خريديم و بيرون آمديم. وقتي برگشتيم خوونه ديروقت بود ، منگولك شامش رو خورد و خوابيد و صبح هم كه طبق معمول هميشه خواب بود بردمش مهدخوسگله. عصر كه از شركت برگشتم خوونه، وقتي كه ميخواست بره توي پاركينگ خوونه مامان جون يكهو توي راه پله ديدم صداي جيغش بلند شد. سريع خودمو بهش رسوندم و گفتم چي شده پسرم؟؟؟ گفت : سرا اين كفس و خريدي من اين رنگ و دوست نداستم . زود پاسو بريم عوضس كنيم و اوني كه من دوست داستم و بخريم. اينقدر از اين حرف منگولكم ذوق كرده بودم كه اگر چاره داشتم همون لحظه ميبردم و اون رنگ رو پس ميدادم و رنگ نارنجي رو ميخريدم ولي خوب هم كفش و پوشيده بودم هم اينكه ديگه داداشي و خانمش براي باردوم بهم لطف نميكردن تا پول كفش رو حساب كنن

                                   ===============================

تازه يادم افتاد كه سالهاست فراموش كردم تا مورد توجه باشم، تا كسي در مورد رنگ لباس و كفش بهم نظر بده ، توي خريد باهام همراه بشه و بهم بگه چي بهم مياد، بهم بگه چه رنگ آرايشي مناسبتره ، بهم بگه منم وجود دارم ، بهم  بگه كه به حضورم نياز داره و بهم بگه كه دوستم داره........

البته تمام اين خواسته ها از اوني هستش كه حضورش با حضور بقيه يه جورائي فرق ميكنه، نگاهش و كلامش با نگاه تحسين برانگيز و افتخارآميز مامان و بابا خيلي فرق ميكنه و يه مدل ديگه اس. ابراز علاقه و عشقش با عشقي كه فرزندت بهت داره خيلي فرق مي كنه ، هموني كه هميشه شونه هاش رو براي گريه كردن دوست داشتم و هرگز نيافتم

گوش كنيم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:48 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar