تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
راز و نياز

 ((اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم انوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و انقدرها بی عیب و نقص نباشم.بیشتر استراحت می کردم و نادان تر از این سفرم میشدم.در واقع خیلی چیزها بود که من انها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانه تر می بودم.اگر یک بار دیگر به دنیا می امدم شانس خود را بیشتر امتحان می کردم.با مشکلات حقیقی روبرو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم. اگر دوباره به دنیا می امدم لحظات زندگی را از ان خود می کردم. فقط اگر زندگی یک بار دیگر تکرار میشد.اما می دانید که..............نمی شود.))

اين متن قشنگ رو  اركاي عزيزم كه هميشه مطالب آموزنده و در عين حال زيبا توي وبلاگش مي نويسه در آخرين پست خودش نوشته بود. وقتيكه اين متن رو خوندم عميقا" به فكر فرو رفتم . البته نه يه فكر رويائي مثل زندگي دوباره ، نه ... به واقعيت زندگي فكر كردم ، به اينكه درسته كه همه ميگن زندگي و ازدواج مثل هندوانه نبريده مي مونه و بستگي به شانس داره ، اما  مي شه يكسري چيزها رو از قبل پيش بيني كرد يا حداقل اگر مسئله اي پيش اومد با تامل ، عاقلانه ترين راه رو انتخاب كرد تا بعدها باعث افسوس و آه نشه، اين كار رو كه مي شه ديگه كرد... نمي شه؟؟؟؟ مثلا"،  وقتي پدرومادر بيچاره تو سروكله خودشون ميزنن كه بچه تو فعلا" هيچ مسئوليتي جز درس خوندن نداري ، فقط بايد درس بخوني و..... اگر كمي فكركنيم مي بينيم كه راست ميگن ، تو سن دبيرستان يه  دختر يا پسر كه با پدرومادرش و در كانون خانواده زندگي ميكنه چه دغدغه ديگه اي مي تونه داشته باشه ، البته به شرط اينكه خودش سرش براي دردسر درد نكنه.  يا مثلا" وقتي كه ميخواد ازدواج كنه مي تونه حداقل باكمي بررسي تا حدودي پي به فرهنگ خانوادگي طرف مقابلش ببره ، خيلي راحت مي شه اينها رو فهميد. به خدا ميشه . اگر اونموقع كمي فكر كنه، كمي بررسي كنه كه پدر و مادر اين خانم يا آقا كي هستن، چه كاره هستن، چطوري زندگي ميكنن، اعتقاداتشون به چه شكليه، افكارشون و فرهنگشون از كجا نشآت گرفته ، با دونستن كمي از اين چيزها مي شه خيلي راحت تا حدود زيادي طرف مقابل رو شناخت، ما آدمها موجودات باهوش و زيركي هستيم، دقت كرديد كه گاهي براي اولين بار با كسي روبرو ميشيد بدون اينكه قبلا" اونو ديده باشيد يا شناختي در موردش داشته باشيد، بعد يكهو با اولين برخورد يا نهايتا" بعداز نيم ساعت كه در مورد مسائل مختلف بحث مي كنيد ته دلتون احساس ميكنيد چه آدم خوب و مثبتيه، يا مهربون و دل رحمه ، يا چقدر ساده و بي رياست يا چقدر باهوش و دنيا ديده است ، از روي حساب حرف ميزنه ، چه فرهنگي داره ،يا برعكس تمام اينها،  از همون نگاه اول احساس ميكنيد حتي دهنتون باز نميشه يك كلمه باهاش حرف معمولي بزنيد و بعدش ديگه حتي حاظر نيستيد براي يكبار هم كه شده اونو دوباره ببينيد، تمام اينها نشون دهندة حس ششم و قدرت تفكر ما انسانهاست كه در همه ما وجود داره و البته در هر كسي شدت و ضعف داره،  پس اگر فقط كمي دورتر رو نگاه كنيم روزي رو ببينيم كه زندگي مشترك تشكيل داديم ، روزي كه بچه دار شديم و روزي كه بچة ما بزرگ شده  و اونو با اسم و رسم پدر و مادرش ميشناسن ، مي تونيم خيلي عاقلانه تر تصميم بگيريم تا هميشه در رويا نباشيم و افسوس گذشته رو نخوريم. مگه ما چقدر زنده هستيم و زندگي ميكنيم، مگه چندبار مي تونيم براي خودمون يه شريك واقعي انتخاب كنيم و در كنارش خوشبخت باشيم ؟؟؟؟؟؟ حالا فكرش رو بكنيد كسي با علم به تمام اين مسائل، موقع انتخاب راه چشمهاش رو ببنده ، توي گوشهاش پنبه بكنه و شانسي انگشتش رو به سوئي نامعلوم نشونه بگيره و بگه اين راه رو ميرم ............... آيا اين راه به كجا ختم خواهد شد؟؟؟؟؟

                                          ========================

 

خسته شده اينقدر كه دروغ شنيده، دورنگي ديده، كنترل كرده، حساب و كتاب كرده، مسئوليت به دوش كشيده، محبت و عشق نديده، صفا و يكرنگي نديده، حرفهاي غيرمنطقي شنيده، سردي و بي توجهي ديده، بي اعتماد بوده ، ترس از آينده داشته ، نگران اين بوده كه آشيونه اي رو كه با دستهاي خودش ساخته و تزئين كرده و رونق بخشيده تا محلي امن براي جوجة ائي باشه كه ميخواد پابه اين دنيا بگذاره خرابش كنن و اگر يه روزي خودش نباشه چه بلائي به سر اون آشيانه و جوجه خواهد اومد ، نگراني اينكه اگر نباشه درهاي آشيانه رو به روي  لاشخورها بازميكنن و اونها اونجا رو ويران ميكنن، اونموقع چه بلائي به سر جوجه بيگناه و معصوم مياد، اين فكرها مثل خوره به جونش افتاده و داره از پا درش مياره ، اون ديگه هيچ دلخوشي جز جوجه اش نداره ولي هيچ كاري هم نمي تونه  بكنه، فقط نشسته و به روزهاي از دست رفته عمر خودش و آينده جوجه اش   هاي هاي گريه ميكنه و زار ميزنه...........

 

خدا درياي رحمتت كو ؟ خدا رحم و مروتت كو؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:39 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar