تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
تعطيلات يكماهه سال نو

 

وقتيكه اواخربهمن ماه 1384 از مهد برام نامه اي اومد مبني براينكه شهرية اسفند و فروردين رو به طور يكجا ، به اضافه هزينه فيلمبرداري از جشن هاي آخر سال ، عيدي كاركنان ، هزينة چيدمان سفرة هفت سين با كمك بچه ها و هزينة چندتا عكس اجباري كه آقاي عكاس به دليل خوشگلي پسركم سرذوق آمده بود و هنرنمائي كرده بود ، رو به طور يكجا پرداخت كنم ، دوعدد شاخ گنده روي كلة من بيچاره سبز شد .... خلاصه تمام مبالغ درخواستي رو پرداخت كردم الي ..... الي شهرية پيش پيش فروردين ماه رو و اونهم به پيشنهاد داداشي گلم بود كه بلافاصله محاسبه كرد و گفت كه منگولك در فروردين ماه فقط 12 روز بايد به مهدخوسگله بره و اين چند روز ارزش پرداخت يه شهريه كامل رو نداره اونهم درشرايطي كه:  1- كيف مامان بهانه بسيار بسيار خالي از هرگونه وجه نقدي بود و 2- مامان جون به دليل سفر دوهفته اي بعداز تعطيلات كاملا" سرحال و قبراق هستن و آماده پذيرائي از نوة گلشون .....

خلاصه اين دو دليل محكم باعث شد مامان بهانه از خدا خواسته شهريه فروردين رو به يه زخم ديگه اي بزنه . در تمام اين مدت وقتي حرف از مهد رفتن مي شد منگولك ميگفت : هنوز كه عيد من تموم نسده هرموقع تموم سد ميرم مهد خوسگله. بالاخره امروز بعداز يكماه استراحت و بخور و بخواب آقا منگولك به سلامتي تشريف بردن مهدخوسگله. نگران بودم كه نكنه بعداز يكماه كمي دلتنگي بكنه مخصوصا" كه از چهارشنبه هم پستونك رو ازش گرفتم و اين دوروزه خيلي غصه خورده، آخه خيلي به پستونكش وابسته است. البته اصلا" تصميم نداشتم اينكارو بكنم چون يكي از اقوام ما كه در كانادا روانشناس كودكان هستش به من گفت كه اجازه بده تا هر زماني كه خواست پستونك بخوره و خودش تشخيص ميده كه ديگه از كي بايد كنار بگذاره، ولي اين پسرك من ديگه شورش رو درآورده ، يعني به طور دائم توي دهنشه، حتي شب تا صبح توي خواب، موقع غذاخوردن يه قاشق غذا دهنش ميذاره و يه نوكي به پستونك ميزنه و دوباره قاشق بعدي رو ميخوره. تو خيابون توي ميهماني و دائم هم از دستش زمين مي افته و دوباره اونو تو دهنش ميذاره. خلاصه كه بدجوري براي من وسواس ايجاد كرده. ديشب ساعت يكربع به سه تو خواب يكهو شروع به گريه كرد هرچي ميگفتم چي شده ميگفت : نميخوام نميخوام . گفتم خواب بد ديدي؟ ميگفت نه گفتم نميخوام . گفتم خب چي نميخواي به من بگو بدونم . گفت ميگم پستونك ميخوام   گفتم ولي پستونكت رو آقا سوسكه خورده و خوني شده (آخه با لاك قرمز رنگيش كردم) ولي ديدم دست بردار نيست و همينطوري داره گريه ميكنه . بالاخره باباش رفت و سرشيشه شيرش رو براش آورد و گذاشت تو دهنش كمي مك زد و ديد كه هوا ميكشه بعد فورا" انگشتش رو داخل سرشيشه برد كه هوا نكشه و دوباره افتاد و خوابيد و جالبه كه تا صبح انگشتش اون تو بود و توي دهنش....

خلاصه اين پستونك پسرك هم داستاني شده براي خودش هركجا هم كه ميره شده عامل بحث ديگران و يه بهانه براي اينكه سربه سر منگولك بذارن. البته خودم اصلا از اين قضيه خوشم نمياد.

خلاصه كه چكار ميشه كرد ديگه ... از قديم گفتم حلال زاده به دائيش ميره ، اين منگولك منم همه چيش به دائيش رفته  مخصوصا" پستونك خوردنش . يادمه داداشيم وقتي هفت سالش بود گاهي يكهو غيب ميشد كلي دنبالش ميگشتيم و بالاخره پشت مبل و صندلي در حاليكه يواشكي داشت به پستونكش مك ميزد پيداش ميكرديم  خداكنه وقتي كه بزرگ هم شد اخلاقاش هم مثل دائيش بشه

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:32 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar