تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
گذرعمر

 

منگولك ميگه : سه را (چرا) دائي ... همس ميره خونه ... جون اينا ؟؟؟؟ گفتم خوب دائي با ... جون عروسي كرده ديگه . يعني اون عروس دائي شده. گفت : يعني سي ؟ گفتم : وقتيكه من و خاله نونو و دائي بچه بوديم هممون تو خوونه باباجون و مامان جون زندگي ميكرديم. وقتيكه من بزرگ شدم با بابا... عروسي كردم و اين خوونه رو خودمون خريديم و ديگه از خوونه مامان جون و باباجون آمديم اينجا. گفت:  خوب سرا يه خوونه بزرگتر نخريدي؟؟  گفتم خوب اونموقع زياد پول نداشتيم و مجبور شديم خوونه كوچولو بخريم. گفت خاله نونو سيكاركرد؟ گفتم خاله نونو هم با عمو... عروسي كرد و رفت كانادا. وقتيكه شماهم بزرگ بشي بايد عروسي كني و بري خوونه خودت. كمي رفت تو فكر و با بغض گفت : من دوست ندارم عروسي كنم دوست دارم هميسه پيس سما باسم ... بغضم رو آروم قورت دادم و گفتم اي كاش ميشد مادر ، اي كاش ميشد منم هميشه پيش مامان جون و باباجون مي موندم. ولي آخه مگه ميشه، من هميشه پيش اونا مي موندم؟ تو هميشه پيش من بموني؟ يكهو يه حس عجيبي بهم دست داد كه كدوم رو بيشتر دوست دارم اينكه يه روزي شاهد قشنگترين روز زندگي منگولكم يعني ازدواج اون باشم و آرزوي خودم كه اونو تو لباس دامادي ببينم يا اينكه بخوام  اونو هميشه كنار خودم داشته باشم؟ ديدم فكر دوم اصلا منطقي نيست !!!! و اين يعني اينكه يه روزي اون ميره و بازهم من .....

================================

25 فروردين 1361 – يكي از بهترين روزهاي عمر من بود– از اون روز برگي جديد به زندگي من افزوده شد. از اونروز من بزرگتر شدم با يه مسئوليت جديد- آماده كردن شيشة شير – مرتب كردن كمد لباسها – اتو كردن لباسهاي زير- روي پاهام خوابوندن و لالائي خوندن و وقتيكه صداي گريه اش بلند ميشد در هر حالتي از بازي يا سرگرمي بودم به طرفش مي دويدم و عاشقانه بغلش ميكردم، انگار نه انگار كه هنوز خودم در اوج كودكي بودم. داشتن مسئوليت نگهداري از اون بهترين حس دنيا رو بهم داده بود.

داداش گلم امروز 24 بهار از اون روز گذشته و تو هنوز براي من هنوز همون پسركوچولوي ناز و دوست داشتني هستي كه با اومدنت براي اولين بار يه حسي مثل حس مادري رو تجربه كردم

سال پيش روز 25 فروردين به عنوان مراسم خواستگاري به خوونه عروس گلمون رفتيم و امسال مراسم تولد داداشي رو بازهم ميهمان اونها بوديم. يه ميهماني صميمي و خوب

الهي كه سالهاي خيلي خيلي طولاني زنده و سلامت باشي و در كنار همسرمهربونت روزهاي تولدت رو جشن بگيري و از گرفتن كادوهات مثل بچه هاي شيطون ذوق كني

 يه دنيا دوستت دارم داداشم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 12:15 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar