تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
چهارشنبه سوري

 

اينقدر از هيجان شب چهارشنبه سوري براي منگولك گفته بودم كه واقعا" فكرميكرد چه مراسم خاصي بايد داشته باشه و براي اين مراسم لحظه شماري ميكرد. وقتيكه حمام كرد و لباسش رو پوشيد و آماده رفتن شد، از پنجره ديدم كه جلوي خونمون يه آتيش بزرگ روشن كردن. بهش گفتم : بدو پسرم بريم بيرون آتيش روشن كردن. اونم با هيجان تمام دنبالم اومد ، ولي به محض اينكه دركوچه رو بازكردم، چنان صداي مهيبي پيچيد كه خودم ناخودآگاه جيغ كشيدم و برگشتم كه پسرك رو بغلش كنم تا اون نترسه ديدم بالاي پله ايستاده و ماتش برده، گفتم : كجارفتي مامان ؟ كي از پله ها رفتي بالا؟ گفت: اين سه صدائي بود مامان. من ترسيدم . نميخوام آتيس ببينم. گفتم باشه پس برو تو پاركينگ سوار ماشين بشو تا صداها رو نشنوي. تا خوونه مامانم هم كه كاملا" بايد به صورت مارپيچ رانندگي ميكردم چون با فاصله هاي ده قدم يه گوله آتيش روشن بود و پشت سرهم بمب و نارنجك و آرپيجي بود كه ميزدن    منم كه شجاع و حساس س س س س    خلاصه وقتي رسيديم خوونه مامانم به خاطر شلوغي كوچه ماشين و تو پاركينگ اونا گذاشتيم ، ولي منگولك حاضر نمي شد از ماشين پياده بشه. اينقدر تو ماشين موند تا به اين نتيجه رسيدم كه بغلش كنم و دستهامو محكم رو گوشهاش گذاشتم و سريع بردمش بالا. تازه تو خوونه هم كه هنوز صداهاي وحشتناك از بيرون شنيده ميشد از بغل من پائين نمي اومد. طوري كه وقتي خواستيم همگي بريم پائين تو حياط منگولك شروع كرد به گريه كه من نميخوام بيام، خلاصه كلي پنبه تو گوشش گذاشتم و كلاهش روهم سرش كردم تا حاضر شد بياد پائين اونم تو پاركينگ و داخل ماشين. از توي ماشين نشسته بود و فشفشه ها و اون چيزاي رنگي كه كاملا" هم بي خطر بودن و مامان جون براش خريده بودن رو ما روشن ميكرديم و اونهم نگاه ميكرد و مارو تشويق ميكرد  . تا اينكه كم كم سروصدا كمترشد و دائي كه عشق منگولكه با عروس خانمش رسيدن  ، وقتي ديد منگولك داخل ماشينه با يه ترفند جالب اونو از ماشين بيرون آورد. سي دي مورد علاقه منگولك يعني جناب آقاي اندي دامه حفاظاته رو گذاشت و تو همون پاركينگ صداش رو بلند كرد و تو يه چشم به هم زدن منگولك از ماشين پريد بيرون. حالا ديگه صداي ضبط ماشين دائي اينقدر بلند بود كه كمتر صداي ترقه و نارنجك شنيده ميشد. اونهم اومد و شروع كرد به هنرنمائي  خلاصه ديگه همه تو پاركينگ بوديم و هركسي مشغول به كاري. مامان جون با گازپيكنيكي و كفگير و ماهي تابه اش  داشتن جاي همگي خالي ماهي سرخ ميكردن. باباجون با اون صندلي پلاستيكي در كنار مامان جون داشتن عرق ريزان كمك ميكردن و تندتند ميگفتن : خوب اين يكي سرخ شد زود بردار- حالا اون يكي رو بذار- آخ آخ اين يكي زيادي سرخ شد نذار تو ديس بده من بخورم  دائي و همسرجونش و منگولك در حال حركات موزون و روشن كردن فشفشه هاي رنگي بودن. عمه جان و دخترعمه جان هم به اتفاق خانواده در حال تشويق دائي و منگولك و همسردائي بودن. پانيذ هم طبق معمول در حال شيطنت و سربه سرگذاشتن منگولك. باباي منگولك طبق عادت هميشه كاپوت چهارتا ماشين رو بالا زده بود و مهندسي ميكرد و اما مامان بهانه  طبق معمول گوش به فرمان مامان جون هي ميدويد بالا هي ميدويد پائين. روغن بيار – ديس بيار – نمك بيار- دستگيره بيار – حالا برو به برنج سربزن ته نگيره- حالا برو وسائل شام رو آماده كن و ووووووو خلاصه آخر اين داستان به اينجا ختم شد كه منگولكم با يه روسري سياه و يك عدد ظرف لعابي و قاشق با همسربرادرجان يواشكي از درب پاركينگ بيرون رفت و درب حياط رو زد و شروع كرد به قاشق زني   مامان جون هم با يه بغل خوراكي هاي خوشمزه و فرياد خوشحالي و قربون و صدقه به پيشواز اين قاشق زن كوچولو رفتن و اونهم كلي ذوق كرده بود و ديگه ول نميكرد و يكسره قاشق ميزد. وقتي هم كه بهش گفتيم حالا بيابريم خونه آقاي اميني همسايه طبقه بالا ميگفت : نه ديگه بسه حالا بسينيم خوراكيهامو بخوريم

بعدش شروع كرده بود دور حياط گشتن و ميخوند : آي بوته بوته بوته كزا ميري بي  بوته

خداكنه چهارشنبه سوري به همه خوش گذشته باشه و شروع سال جديد با شادي و سلامتي باشه

 

                                                               

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 10:46 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar