تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
ياد روزهاي قشنگ

 

يادمه وقتيكه بچه بودم، اوايل اسفند كه مي شد حال و هواي خونمون عوض ميشد، اون روزا مامان شروع ميكردن به خانه تكاني و اينكار براي من و خواهري بهترين روزهامون بود. يادمه هر روز صبح كه ميخواستيم بريم مدرسه كلي به مامان التماس ميكرديم كه كارهاي خوونه رو بعداز اومدن ما انجام بده، آخه من عاشق اين بودم كه توي كارها كمك كنم و دست آخر اينكه موقع نظافت و جابه جائي كمدها، كابينت ها و بخصوص قسمت بالاي كمد و جاهاي غيرقابل دسترس براي ما، كلي صفا ميكرديم، چون هرازگاهي بعضي از وسايل اضافي كه تو خونه ما ايرووني ها فراوون پيدا ميشه رو مامان اونجا ميذاشتن و دور از دسترس ما بود و هميشه فكر ميكرديم كه اون جاها چيزهاي ديدني زياد پيدا ميشه. وقتي هم كه مامان وسائل اونجور جاهارو بيرون ميريختن كلي كيف مي كرديم و عين نديده ها هرچيزي رو كه مامان از توي كمد بيرون مي آورد كلي تعجب و ذوق ميكرديم. دوست داشتيم دونه دونه ، داخل جعبه ها و بخصوص سامسونت مامان و ببينيم آخه هميشه چيزاي ديدني زيادي توي همون سامسونت صورتي رنگ قديمي و در عين حال شيك كه اولين هديه عمة عزيزم به عنوان سوغات كويت به مامان من بود پيدا ميشد. يادمه وقتي مامان درش رو بازميكرد يه بوي خاصي ميداد (هنوز هم همون بو رو داره) ، مخصوصا"اين عكس كه از زماني كه يادمه كنارآئينة اين سامسونت جا خوش كرده بود و من عاشق اون بودم و هربار با ديدن اون يه حس عجيب پيدا ميكردم. گره هرساك رو بازميكرديم و داخل اونو كامل بازرسي ميكرديم. يادمه هميشه هم مامان كلي مارو مثلا دعوا ميكردن كه : اين كاراي شما باعث ميشه كه تميز كردن يه كمد چند ساعت طول بكشه ، ميخوائين توي همه چيزو ببينيد؟ همه اينها رو پارسال هم ديديد. بلند شيد بريد دنبال بازي خودتون تا من كارم و تموم كنم. بعد ما با شيطوني خاص دخترانه دوتائي مي پريديم بغل مامان و كلي بوس و التماس كه اجازه بدن ماهم باشيم و قول ميداديم كه به هيچي دست نزنيم ولي اين قول ما هميشه فقط به اندازه 5 دقيقه اعتبار داشت

خلاصه همه جارو مرتب ميكرديم و يه سري از وسايل روكه برامون تازگي داشت برميداشتيم  و يه سري ديگه كه برامون قديمي و يكنواخت شده بود رو به جاي اونها بالاي كمد ميذاشتيم تا سال ديگه دوباره اين داستانها تكرار بشه و يه سرگرمي براي اين روزها داشته باشيم.  

بعد كه كار نظافت خوونه تموم مي شد نوبت خريد كفش و لباس براي ما دوتا دردونه بود، يادمه كه دو روز از صبح تا شب چهارتائي ميرفتيم خيابون بهار و وليعصرفعلي و سپه سالار البته فقط سمت چپ خيابون چون سمت راست مخصوص خريد مامان بود كه بايد خودشون يه روز تنهائي مي آمدن. وقتي خريد ما تموم مي شد و سرمون گرم وسايل خودمون ميشد نوبت خريد مامان بود. بعدش هم كه تا روز آخر بيشتر از صدبار اين لباس و كفش و جوراب رو پرو ميكرديم و جلوي آينه خودمون رو برانداز مي كرديم. براي روز اول و رفتن خونه مادربزرگ و پدربزرگ به عشق پوشيدن لباسهاي جديد و گرفتن عيدي  ثانيه شماري ميكرديم.  

ياد اون روزا بخير. اون روزا فكر نميكردم كه يه روزي عين اين داستان براي خودم تكرار بشه و تمام مسئوليتهاي مامان رو دوش خودم باشه ، تمام اون شيطنتهارو كوچولوي خودم با خودم بكنه،  البته منگولك هنوز به سني نرسيده كه خيلي براي كفش و لباس ذوق بكنه ولي امسال بيشتر از پارسال انتظار عيد رو داره و براي خريد سبزه و ماهي و چيدن سفرة هفت سين خيلي منتظره. ولي خودم ديگه حال و هواي قديم رو ندارم ، خستگي كار بيرون و كار خوونه و خريد و هزارتا مسئوليت ديگه و از همه بدتر كمبود وقت خيلي اذيتم ميكنه. طوري كه اصلا از اومدن سال نو خوشحال نيستم، كارها اونطوري كه دلم ميخواد پيش نميره و همش نگران هستم، نگران چي نمي دونم ؟؟؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 9:40 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar