| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
يك بهار ديگه
اسفند 1383 : با يه انرژي خاصي شروع با خانه تكاني ، تغيير دكوراسيون و خريد مقداري لوازم براي خوونه كردم، خوشحال بودم و سرشار از هيجان، روزها اينقدر كند ميگذشت كه گاهي احساس ميكردم زمان متوقف شده، لجم ميگرفت و براي اولين بار بود كه دوست داشتم بخوابم و وقتي بيدار شدم ببينم يكماه گذشته، چون هيچوقت براي گذرسريع زمان عجله اي ندارم، هرچقدر هم كه منتظر اتفاق خوبي باشم، صبرميكنم و روزها رو به آرومي سپري ميكنم ، چون ميدونم بالاخره به وقت خودش لحظة انتظار به سرميرسه، ولي براي رسيدن 25 اسفند ماه ثانيه شماري ميكردم، هرشب كه ميخوابيدم فكرميكردم كه بعداز حدود شش سال دوري چطوري بايد با يكي از عزيزترين كسانم كه هميشه عاشقانه و خواهرانه دوستش داشتم روبرو بشم و خودم رو كنترل كنم، مخصوصا" كه اينبار خواهري برعكس هميشه ، تنها نبود و به همراه ماهي كوچولو كه براي اولين بار بود ميديدمش به ايران مي آمد. بايد خودم رو و احساساتم رو كنترل ميكردم ، چون توي فرودگاه تنها من نبودم ، غيرازمن خيلي هاي ديگه براي ديدن اين دوتامسافر عزيز قدم رنجه كرده بودند و بايد به بقيه هم اجازة ابراز شادي ميدادم. هرچند كه حتي اگر خودم به تنهائي هم به استقبالشون ميرفتم ميتونستم به اندازة صدنفراز اونها استقبال كنم و غرق بوسه شون كنم. به اين ترتيب شروع بهار و بدنبالش ارديبهشت و خرداد 1384 براي من يكي از بهترين روزهاي عمرم رقم خورد...... پنجشنبه و جمعه كه داشتم خوونه تكاني ميكردم همش به ياد سال قبل بودم كه با چه اشتياقي كارميكردم، چقدر خوشحال بودم و ثانيه شماري ميكردم تا زودتر آخر اسفند برسه، يكهو انگار غم دنيا، رو دلم ريخت و دستم از كار سست شد. ولي همون موقع كه داشتم پردة اتاق خوابم رو اتو ميكردم، انگار يكي توي گوشم برام حرف ميزد و ميگفت كه خداروشكر كن. يادم افتاد كه يكسال از اون زمان گذشته و من و خانواده ام زنده و سلامت هستيم (پس الهي شكر) . يكسالي كه شايد مي تونست خيلي اتفاقات بيافته و تغييرات بزرگ و ناخوشايندي توي زندگي من به وجود بياد، ولي نه تنها اينطور نبوده بلكه يكسال رو با سلامتي گذرونديم (پس الهي شكر) ، توي اين يكسال يكنفر كه هممون يه دنيا دوستش داريم به اعضاء خانوادة ما اضافه شد (همسربرادرم)، همين داداش كوچولو تونست يه آشيانة خيلي كوچولو براي خودش و همسرش تهيه كنه، پسركم يكسال بزرگتر و عاقل تر از سال قبل شد بدون اينكه با توجه به سن و سالش كه در اوج شيطنت و بازي گوشي هستش به لطف و مهربوني خدا مشكلي جدي براش پيش بياد و مهمتراز همه پدر و مادرم و همة عزيزانم هنوز در كنارم هستن و من به عشق و اميد حضور اونها زندگي ميكنم (هزاربارالهي شكر) بيائيم اين روزهاي پايان سال رو براي شادي و سلامتي هم دعاي خير كنيم و از خدا بخوايم كه بيماري، غم و حادثة بد رو از تمام خانواده ها دوركنه ، اين روزها به رسم و سنت قديم بهترين روزهاي زندگي هركسي ميتونه باشه ، اين روزها همه گردو غبار رو از خوونه هاشون پاك ميكنن، رخت و لباس نو ميخرن، به ديدن دوستان و اقوام ميرن، به سفرميرن و اون تعدادي هم كه مثل من تو خوونه مي مونند و جائي نميرن كه هيچ با نبودن مامان و بابا كلي هم تنها ميشن، ولي حداقل بعداز يكسال كاركردن و اينكه هميشه آرزوي توخوونه بودن رو دارن ميتونن، در كنار اعضاء خانواده باشن و حسابي استراحت كنن و به كار هم فكر نكنن. پس تا ميتونيم در حق هم دعاي خير كنيم كه ديگران هم براي ما دعاي خير كنن. توي زندگي هيچ چيز به اندازة سلامتي، آسايش ، بودن در كنارهم و عمري طولاني قشنگ و زيبا نيست. وقتي اينها در كنار هم قرار گرفتند مي شه با آرامش و عشق در كنارهم زندگي كرد و اين چندروز كوتاه عمر رو به زيبائي گذروند.
منگولك رفته بود سريخچال تا از بطري مخصوص خودش آب بخوره كه دستش خورده بود به شيشة آبليمو . ولي دقيقا" لحظة آخر اون شيشه رو بين دوتا پاش نگه داشته بود و ديدم داره بلندبلند منو صدا ميزنه: مامان بهانه بدو، بدو بيا كمك. رفتم ديدم جلوي در يخچال ايستاده و بطري آبش تو دستشه و با زانوهاش هم شيشه آبليمو رو محكم نگه داشته . گفتم چي كار كردي پسرم . ميگه بدو بيا اينو بگير، داستم آب ميخوردم دستم خورد سيسه آب ترسي افتاد ولي من گرفتمس . ميگم : آب ترشي چيه مامان جان ؟ ميگه اين ديگه . اين و ميگم اسمس آب ترسيه ديگه ...... فكركنم قبلا" يواشكي رفته سريخچال و طعمش رو چشيده . واقعا" كه مثل مامانش كنجكاوه و همه چيزرو بايد طعمش رو امتحان كنه.
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 2:38 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
مهر 1387شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... طعم شيرين قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |