تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
اسپايدرمن

 

روز شنبه توي مهدخوسگله جشن بالماسكه و عكسبرداري از جشن و هفت سين ساختگي بود. از منگولك پرسيدم كه پسرم دوست داري توي بالماسكه چه لباسي بپوشي ؟ يه خورده فكر كرد و گفت :   (اسپايدرمن)  خلاصه رفتيم و براش از يه فروشگاه اسباب بازي لباس و ماسك اسپايدرمن خريديم. وقتي كه آمديم خوونه شروع كرد به پوشيدن لباسهاش و حركات خشن از خودش درآوردن. بعد يكهو گفت: مامان بهانه سرا برام يه طناب نخريدي كه مثل اسپايدرمن از خونه ها آويزون بسم ؟؟؟ گفتم : پسرم آويزون شدن اسپايدرمن واقعي نيست . اون فقط توي فيلم و كارتنهاست. شما كه نمي توني اونطوري با يه طناب از ساختمون و در و ديوارآويزون بشي . تازه اونهم طناب نيست تارخود عنكبوته كه مي تونه ازش آويزون بشه. منگولك گفت: خب منم مي تونم تاردرست كنم و از ديوار اتاق مهدخوسگله اينطوري آويزون بسم ، ببين .... بعدبلند شد و شروع كرد مثلا" از ديوار خونه بالا رفتن    باخودم فكركردم خوش به حال مامانائي كه خدابهشون دختر داده ، مثلا" با ديدن دختركشون توي لباس سفيدبرفي و سيندرلا با تاج و لباسهاي پرنسسي و خلاصه حركات ملايم و موزون و خلاصه رمانتيك كلي ذوق زده ميشن و صفا ميكنن. اما من بايد از كارتنهائي كه اتفاقا" خيلي هم بدم مياد به خاطر اقتضاي طبيعت و سن پسرك، شخصيت كذائي اون كارتن رو هم خودم با دست خودم براي منگولك تهيه كنم تا اون لذت ببره. (اي خدااااااااااااااا تا ميتوني دختر بده  و صدالبته منگولك و همجنسانش رو در پناه خودت حفظ كن)

داشتم بهش ميگفتم كه پسرم: وقتيكه خانمه صورتت رو مثل اسپايدرمن نقاشي كرد براي اينكه توي عكس صورتت معلوم بشه و من بفهمم كه شما هستي ماسك رو مثل كلاه بالاي سرت بذار، روي صورتت نزن، به خاله فاطمه هم بگو شلوارت روكمي بالا بكشه تا قسمت پائينش كه عكس داره مشخص بشه، آستين بلوزت رو هم بالا نزنه  همينطوري كه پائين باشه قشنگتره، موقع عكس هفت سين هم حتما" كفشهات رو بپوش كه خوش تيپ تر بشي، يادت باشه پيراهنت رو هم توي شلوارت نذاري ، بذار روي شلوارت باشه كه قشنگتربشه . باشه پسرگلم ... ديدم خيلي بي تفاوت از كنارم رد شد و گفت: مامان بهانه،  مي سه همة اينها رو توي دفترم براي خاله بنويسي ي ي ي ؟؟

من :    باشه پسرم راست ميگي بايد همه اينها رو براي خاله بنويسم شما يادت ميره

 

================================

 

ديشب براي انتخاب صفحة MDF  روي اپن رفته بوديم بيرون و جلوي مغازه ها قدم ميزديم همين موقع منگولك طبق معمول مهرش قلمبه شد و گفت ميخوام بيام بغلت . هركاري كردم كه راه بيا راضي نشد. هركاري هم كه كردم برو بغل بابا گفت نه كه نه ميخوام بيام بغل سما. خلاصه بغلش كردم و اونهم محكم دوتا دستاشو انداخت دورگردنم ، طوريكه ديگه نمي تونستم حتي سرم و بچرخونم. طوري محكم بغلم كرده بود و صورتش رو روي صورتم گذاشته بود كه داشتم خفه ميشدم و تندتند از لب و لپ و دماغ و چشم و خلاصه هركجا كه ميرسيد به قول خودش ماچ مالي كه چه عرض كنم ديگه داشت تف مالي ميكرد. منم روسريم افتاده بود و حتي مهلت نمي داد كه روسريمو سرم كنم. مامانم كه از خنده غش كرده بود گفت: مامان جون چكار ميكني ، مامانت و خوردي كه ... بذار روسريشو سرش كنه . منگولك گفت : دوست ندارم روسري سرس كنه ، تازه مامان خودمه دوست دارم بخورمس  و منم با اطمينان از حضور پسركم بيخياله روسري و خيابون و چشمهاي كنجكاو بعضي ها..... شدم   (حالا هي بگيد آزادي نيست )

 

       

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 3:7 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar