تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
آرزو

 

هرروز صبح كه منگولكم رو مي برم مهدخوسگله حدود سه تا بچه توي اتاق خوابيدن كه منم منگولك رو كنار اونها توي رختخواب خودش مي خوابونم ، چندتاهم توي يه اتاق ديگه بازي ميكنن . من چون اصلا فرصت نمي كنم كه به مهدكودك منگولك سربزنم هيچكدوم از بچه ها رو نمي شناسم ولي مامان جون منگولك، ماشالله هم بچه هارو مي شناسن و هم ماماناشون و هم تمام پرسنل مهد رو....... ((چه مامان بامسئوليتي هستم بنده))  خلاصه امروز صبح كه طبق معمول هرروز صبح ميخواستم توي خواب كلاه سرمنگولك بذارم و لاي پتو بغلش كنم يكهو ديدم چشمهاش و بازكرد و بيدار شد ولي تنبل براي اينكه نخواد خودش راه بياد اصلا انگار نه انگار كه بيداره همون طوري خودش و انداخت تو بغل بنده. سوار ماشين شدم و شروع كرد به خوردن شيرو عسل (منگولك هنوز شير رو توي شيشه ميخوره) خلاصه رسيديم به مهد و بردمش توي اتاق خواب و گذاشتمش توي رختخواب. داشتم كلاه و جورابش رو درمياوردم كه ديدم صداي ريزريز همراه با هق هق گريه مياد. برگشتم پشت سرم و ديدم يه پسركوچولو با كاپشن و شلوار خوابيده و زيرپتو داره هق هق ميكنه. سريع جورابهاي منگولك رو درآوردم و پتوش رو روي تنش كشيدم و برگشتم طرف اون كوچولو و آروم پتو رو از صورتش كنارزدم. تا منو ديد انگار بغضش تركيد. احساس كردم قلبم تيركشيد. دولاشدم و گونه اش رو بوسيدم و گفتم: چي شده خاله . چرا گريه ميكني عزيزم.  بازبون بچه گونه اش گفت : آخه مامانمو ايخام . يكهو بنده :

گفتم : الهي من قربون اشكهات بشم عزيزم . پاشو بيا بغل خودم. ماماني رفته اداره . شما نبايد گريه كني. الان خاله ندا مياد پيش شما و با شما بازي ميكنه تا ماماني هم زودي از اداره برگرده. ببين منگولك منم خوابيده و گريه نمي كنه . منم مامان منگولكم دارم ميرم اداره . حالا اسم گلت چيه عزيز دلم ؟

يكهو ديدم منگولك با حرص و خيلي جدي از اونطرف جواب داد : اسمس محمدصالحه.

بعد من فورا بغلش كردم و اونهم محكم منو بغل كرد و سرش رو روي شونه من گذاشت. نمي تونم بگم چه احساسي داشتم واقعا"غيرقابل بيانه ، توي نوشتنش كم آوردم. بعد يكهو ديدم منگولك زل زده داره منو ملتمسانه نگاه ميكنه. دولا شدم و پسركم و بوسيدم . اونهم گفت : مامان بهانه محمدصالح و كزا ميبري؟ گفتم : هيچ كجا پسرم داره گريه ميكنه مي برم توي اون اتاق بدمش بغل خاله ندا. گفت : باسه خدافس. منم باهاش خداحافظي كردم و از اتاق آمدم بيرون و رفتم پيش خاله ندا. خاله ندا تا محمدصالح رو تو بغل من ديد تعجب كرد و گفت : اين بغل شما چكار ميكنه بدينش به من شما ديرتون مي شه. گفتم نه اشكالي نداره. ولي مگه تازه اومده كه اينجوري گريه ميكنه . گفت نه خوب خيلي كوچولوهه هرروز صبح كه از خواب بيدار مي شه اولش گريه ميكنه ولي بعد ساكت مي شه. قلبم تيركشيد . ياد منگولكم افتادم كه حدود 7 يا 8 ماه بود كه ميرفت مهد كودك ولي هرروز صبح اينقدر موقع رفتن من جيغ ميكشيد و گريه ميكرد كه آخرش من با اشك و گريه گوشهام و ميگرفتم تا توي خيابون صداش رو نشنوم تا نكنه پشيمون بشم و برگردم. واي كه چه روزهاي بدي بود.....

خلاصه وقتي خاله ندا ميخواست محمدصالح رو از بغل من بگيره ، بچه نرفت و محكم به من چسبيد ولي خاله كمي با اصرار اونو از من گرفت و دوباره بچه شروع كرد به گريه كردن. پاهام سست شد و بغضم دوباره تركيد و خاله ندا با تعجب به من نگاه ميكرد كه سريع خداحافظي كردم و رفتم.

ولي اين جريان امروز صبح باعث شد تا دوباره يادم بياد كه چقدر به اين موجودات معصوم و فرشته خو علاقه دارم و هميشه آرزو داشتم كه مربي مهدكودك باشم و خودم هم سه تا بچه داشته باشم. دوتادختر و يه پسر (مثل مامانم). لطفا" نگيد كه خوب هنوز ديرنشده و حالا يه خواهر يا يه برادر براي منگولك بيارم، چون به هيچ عنوان چنين تصميمي ندارم. به اندازه كافي در مقابل منگولكم احساس شرمندگي و عذاب وجدان دارم  و ديگه حاضر نيستم يه فرشته ديگه رو فقط به دنيا بيارم و نگهداري اونو به شخص ديگه اي حالا يا مامانم يا مربي هاي مهد يا هركس ديگه اي بسپارم. هرگز..........

ولي چون هميشه داشتن دختر آرزوي قلبي من بوده شايد يه روزي كه منگولك بزرگ شد و از آب و گل دراومد سرپرستي يه دختر كوچولو رو قبول كنم تا حداقل آخرعمرم رو در تنهائي سرنكنم.

 

آخرهفته خوبي داشته باشيد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 3:29 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar