تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
به اميد تو

 

اينقدر هميشه احساس عذاب وجدان دارم از اينكه  دور از تو هستم كه وقتي توي تقويم به يه تعطيلي برميخورم از خوشحالي سرازپا نمي شناسم ، وقتي كه تو هنوز نبودي هميشه با خودم ميگفتم اگر روزي باردار شدم براي اينكه دوران بارداري رو به خوبي و سلامتي پشت سربگذارم حتما" استعفا ميدم ، بعدكه باردار شدم توي يه چشم به هم زدن دوران بسيارسخت و عذاب آور و در عين حال شيرين و پرخاطره بارداري هم گذشت، ولي توي همون دوران ميگفتم وقتيكه تو به دنيا بياي ديگه حتما" استعفا ميدم و فقط به وظيفة اصلي خودم يعني مادري مي رسم و حداقل تا مدتي دور كاربيرون از خونه رو خط ميكشم . تو با يه دنيا عشق و اميد و صفا به دنيا آمدي و شرايط از لحاظ مختلف كمي سختتر از قبل شد و تصميم گرفتم كه فعلا" تا زماني كه مي تونم روي كمكهاي مامان جون و باباجون حساب كنم كارم رو از دست ندم و همچنان مشغول باشم. امروز چهار سال و سيزده روز از اولين تصميم من گذشته و هنوز نتونستم به هدف اصلي خودم كه شغل شريف مادري و خانه داري هستش برسم. هرچند كه اميدوارم تو روزي كاملا" بفهمي و درك كني كه تمام تلاشم فقط و فقط به خاطر آسايش و آيندة تو بوده.

 

===============================

 

اين چهارروز تعطيلي خداروشكر حسابي بهت خوش گذشت. چهارشنبه از صبح به اتفاق عمه ثري و خاله ليلي و بقيه،  خونه مامان جون و توي حياط كلي شيطوني و بازي كردي ، پنجشبه بازهم از صبح كه مامان جون و باباجون و عمه ثري و خاله ليلي براي ناهار پيش ما آمدند ، خيلي خوشحالي ميكردي مخصوصا" كه ظهرموقع ناهار عشق چهارده ساله ات پانيذ به اتفاق مامان  و بابا و سورنا سرزده پيش ما آمدند خوشحالي تو توصدچندان شد و از ذوق نمي دونستي كه چكار بكني . روز جمعه هم كه از حدود ساعت 11 به خريد توي فروشگاه شهروند گذشت كه تو عاشق اونجا هستي و فقط به اميد چرخ سواري و پله برقي و خريدهاي مورد علاقه خودت از غرفه هاي مخصوص به اونجا ميري. عصرروز جمعه هم كه دوباره راهي سرزمين آرزوهاي تو يعني خونه پانيذ شديم ، شب تا ساعت 2 اينقدر با پانيذ بازي و خوشحالي كردي كه ديگه به حالت بيهوش افتادي و خوابيدي و دوباره از صبح ساعت 9 كه بيدارشدي و صبحانه خوردي دوباره به بازي توي باغ و رقص و بازي و شيطنت گذروندي تا ساعت 11 شب.

وقتيكه بازي ميكردي و من از دور مراقب تو بودم ، كلي احساس آرامش ، لذت، سبكي و در عين حال نگراني و دلهره داشتم . لذت و آرامش از اينكه در حين بازي مي ديدم كه چقدر زود بزرگ شدي و ديگه به تنهائي مي توني تا حدزيادي مراقب خودت باشي و مي ديدم كه با بچه هاي خيلي بزرگتر از خودت چقدر قشنگ و همسان بازي ميكني و حتي يكبار هم نياز نشد كه سراغ تو بيام و يا اينكه مراقبتي از نزديك از تو بكنم . ساعتها از پشت شيشه نگاهت ميكردم و مي ديدم كه چقدر قشنگ توي باغ با بقيه در حال بازي و شيطنت و بدوبدو هستي و... نگراني و دلهره از اينكه مي ديدم هرچقدر كه بزرگتر ميشي مسئوليتي كه در قبال تو دارم سنگين تر و سنگين تر ميشه و خودم رو در مقابل يه راه سخت و دشوار ميديدم كه طي كردن اون راه و رسيدن به هدف مطلوب چقدر سخت و طولاني هستش.  ولي همون موقع كه مملو از لذت و نگراني بودم فقط به ياد خدا افتادم و ازش خواستم كه براي رسيدن به هدفم بهم كمك كنه و توروهم  كه قلبي مهربون داري توي مسير مستقيم و روشن زندگي قرار بده. به دور از تمام خطرات موجود و ناهمواريهاي اين راه پر فراز و نشيب .......

 

دوتا دوست دارم پسر قشنگ و مهربونم

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 11:36 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar