تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
تولد منگولكم

 

سلام به همة دوستانم كه اين چند روز مشتاق  شنيدن اخبار تولد منگولك بودن و من غيراز اينكه اينجا براي حفظ خاطراتم براي خودم و بعد براي منگولك مي نويسم در درجه دوم به خاطر لطف و مهربوني دوستان خوبم هست كه منو تشويق به نوشتن خاطرات و اتفاقات خوب و بد زندگيم مي كنه. اين اشتياق باعث يه حس قشنگ در درونم ميشه، يعني وقتي حس ميكنم كساني منتظر شنيدن حرفهام هستن يه دلگرمي پيدا ميكنم .وقتي مي بينم به محض اينكه مي نويسم حالا يا تلخ يا شيرين كامنتهاي مختلف برام ميگذاريد و از شادي من ابراز شادي ميكنيد و به خاطر غممم دلداريم مي ديد ، احساس عدم تنهائي ميكنم و مي فهمم كه هنوز هم برخلاف تصورم هنوز آدمهاي به معناي واقعي آدم روي زمين هستند كه غم و شادي ديگران براشون مهمه. خوب ، ببخشيد خيلي پرچوونگي كردم ، اين فقط يه مقدمه بود براي اينكه بگم شب تولد پسركم با وجود اينكه يه ميهماني ساده و مختصر بود خيلي حداقل به من يكي ، خوش گذشت. به خاطر حضور عزيزاني كه دوستشون دارم و به خاطر اينكه در اون روز خداي مهربون بهترين هدية هستي رو به من عطا كرده بود و اون روز من مادر شده بودم. مادر يه منگولك مهربون و شيرين.

اونشب وقتي كه منگولك مي ديد هركي از در وارد ميشه دستش كادوئي هست كه با كاغذهاي كارتوني و برچسبهاي خوشگل تزئين شده و مستقيم به طرف اون ميرن و مي بوسنش و بهش ميگن تولدت مبارك و كلي تعريف و تمجيد و سئوال كه : آفرين گل پسر ... چقدر ناز شدي.... چه لباس خوشگلي ..... چه كلاه قشنگي، شما چندساله شدي و ............... انگار بچم كمي جوگير شده بود ، اولش كمي خجالت كشيد و كم كم شروع كرد كه : من خوابم مياد، سيرخنك ميخوام، ميخوام برم تو اتاق خاله نونوس بخوابم (اتاقي كه مخصوص خواهريه و هر 20 سال يكبار كه مياد ايران اونجا مي شه اتاقش) خلاصه كلي نازش رو كشيديم و بعد تهديد كه اگر بري بخوابي همه كادوهات رو با خودشون مي برن و ديگه به شما كه خوابي نميدن ، البته خوابش نمي آمد چون تا ساعت 4 حسابي خوابيده بود و حمام كرده بود و سرحال بود ، فقط انگار از حس اينكه خيلي مورد توجه قرار گرفته يه جورائي شده بود و من اين حالت رو توي خيلي از بچه ها در شب تولدشون ديده بودم. فقط من كمي لجم گرفته بود كه همش ميخواست با اينحالت تو بغل من باشه و من اينجوري سختم بود كه در ورزش دسته جمعي شركت كنم ، اما خوب، كم كم يخ پسري باز شد و شروع ..........اولش يك ريز ميگفت : مامان بهانههههه مي سه اجازه بدي من كادوهامو بازكنممممم (منگولك عادت داره آخر حرفهاش رو به حالت خواهش مي كشه) گفتم نه الان زوده حالا صبركن و صبركن و صبركن ، از اون اصرار ازمن انكار ، كه ديگه آخرش تحمل نكرد و تا من رفتم توي آشپرخونه ديدم رفت كنار كادوهاش و بلند گفت: مامان بهانه ام اجازه داد، حالا ميخوام كادومو بازس كنم. و رفت سراغ اولين كادو كه با كاغذ كارتوني بسته بندي شده بود و در عرض يك ثانيه بازش كرد و چون ديد لباس هستش سريع شروع كرد همون وسط به پوشيدن . همه كلي به كارش خنديدن و دخترعمه جان هم تندتند داشت از اين صحنة جالب فيلم برداري ميكرد. لباس رو پوشيد و ديگه هم حاضرنشد از تنش دربياره ، اين لباس خوشگل قرمز رنگ رو سامان كوچولو كه پنجشنبه تولدخودش بود براي منگولك خريده بود به اضافة يه كفش دوزك كه راه ميره و سه تا بچش دنبالش حركت ميكنن، خيل بامزه است، من كلي باهاش صفاكردم و قربون صدقه اش رفتم. و جالب اينجاست كه ديگه سراغ بقيه كادوها نرفت و باهمون لباس شروع كرد به ورجه وورجه كردن ، ماهم از فرصت استفاده كرديم و چندتا عكس ازش گرفتيم ، چون قبلش اينقدر اخم كرده بود كه اصلا ترجيح دادم هيچ عكسي ازش نگيرم. باهمه ميهمانها عكس انداخت و بعد جاي همگي خالي ، شام و بعد دوباره ورزش دسته جمعي و بعد با اصرار مجدد آقا منگولك كه خيلي آقائي كرده بود و دست به بقيه كادوها نزده بود رفتيم سراغ كيك و بقيه كادوها و بعدش عكس و الي آخر..... اگر خيلي ديگه بخوائيد جزء به جزء براتون بگم كادوهاي آقا منگولك به قرار زير بود:

مبلغ يكصدوبيست هزارتومان وجه نقد از طرف 5 نفر  دوعدد ماشين كنترلي بزرگ- يك دست بلوز و شلوار به اضافه اسباب بازي كفش دوزك - يك عدد عروسك خرس قهوه اي با بسته بندي بسيار شيك و باسليقه (راستش بسته بندي اون از خودش خوشگلتر بود) و يك عدد كيسه بوكس و كيك تولد مدل هواپيماي جت كه اونهم جز كادوهاش بود،  البته اين كادو متعلق به مامان و باباي منگولك بود و من از اين بابت كلي ذوق كردم. ولي از حق نگذريم با توجه به تعداد كم ميهمانها، واقعا" سنگ تموم گذاشتن و منو و بابائي رو حسابي شرمنده كردن. دست همشون درد نكنه و كادوي اشتراكي مامان جون - باباجون - مامان بهانه و بابا... هم كه يك عدد ماشين جيپ شارژي كه براي بچه هاي ۳ تا ۸ ساله و دنده دار كه مدت يكساعت و نيم مي تونن باهاش رانندگي كنن. كلي با ديدن اين هديه ذوق كرد و خوشحال شد. آخه منگولك به قول خودش عاشقه رارندگيه. حالا فكر كنيد توي آپارتمان نقلي ۶۰ متري چطوري ميخواد با اين جيپ گنده رارندگي كنه خدا عالمه ؟؟؟؟

آخرش روهم بگم و زحمت رو كم كنم تا شما هم بريد و يه ليوان آب خنك بخوريد تا مبادا خداي نكرده از پرچونگي بنده يه وقت سردرد بگيريد. آخرشب كه همه ميهمانها به سلامتي تشريف بردن منگولك رفت و آماده خونه رفتن شد، آمدو به من گفت : مامان بهانهههه ، مي سه الان اسباب بازيهامو ببرم خونموننننن. گفتم : نه پسرم الان ديروقته ، بايد زودي بريم خونه تا شما هم بخوابي كه صبح بايد بري مهد، بعدش بابا ... نمي تونه همه اينها رو ببره پائين و دوباره خونمون همه رو بياره بالا. كمي فكركرد و گفت : باسه اسكالي نداره ، پس فردا هممسو برام بيار خونمون كه بازي كنم. گفتم باشه چشم حالا بدو برو از مامان جون و باباجون خداحافظي كن كه بريم خونه. ديدم بدوبدو رفت طرف مامانم و بابام و پريد تو بغل بابام و شروع كرد به بوسيدن و گفت: خدافس- مرسي كه براي من تولد گرفتيد- سب بخير     و همين كار رو با مامان جون هم تكرار كرد .

مامانم و بابام ميگفتن با همين كاري كه كرد و رفت تمام خستگي كار رو از تن ما بيرون برد.

 

                   روز همگي خوش ، ايام به كام ، شاد و سلامت و خوشبخت باشيد. هميشه ......

 

منگولك بعداز پوشيدن هديه سامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منگولك در حال رانندگي باجيپش

 20 دي 1384- تولد خاله لي لي

  

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 4:5 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar