تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 مسافر
 

امروز بعداز دوازده سال بار ديگه بغلت كردم و بوسيدمت، بعدازاينهمه دوري ديدنت برام شيرين و خاطره انگيز بود، تمام خاطرات قشنگ هفده سال قبل برام زنده شد، خاطراتي كه لحظه به لحظه اش توي ذهنم حك شده و هيچوقت فراموش نميشه...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه سی ام شهریور 1388
 كاش از خدا چيز ديگه اي خواست بود (3)

 

طي همين مدت كوتاه به اندازه چندسال به هم نزديك شده بودن، حالا ديگه اون براي كلبه نشين يه غريبه نبود، ازبسكه تمام طول روز رو باهم حرف ميزدن و از داشته و نداشته هاشون براي همديگه تعريف ميكردن، شب كه ميشد بعداز كلي حرف و ابراز عشق به همديگه شب بخير ميگفتن و ميخوابيدن ، امكان نداشت يك شب بدون ردوبدل كردن زمزمه عشق خواب به چشمهاشون بره و اينكه اين شب بخيرگفتن ها و صبح بخير گفتن ها با چه كلماتي بود و چطور بيان ميشد كه قلب و روح رو به لزره مينداخت بماند ...

روزها به سرعت ولي به شيريني شهد از پي هم ميگذشتن و اون دوتا عاشق كه حالا باهم يك روح شده بودن هنوز مسخ جادوي عشق بودن.

كلبه نشين شاد بود، خوشحال بود و احساس خوشبختي بي نهايت ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه اونو ميديد، حس ميكرد، لمس ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه با شنيدن صداش ضربان قلبش تند ميشد ، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه براي ديدنش لحظه شماري ميكرد و وقتي ميديدش مثل بچه اي كه چندساعت از مادرش دور مونده و با ديدنش خودشو به اون ميرسونه و تو آغوشش جا ميده ، شده بود و اون عاشق اين داشتن ها و بودن ها بود.

و.........

كم كم موقع سومين اذان براي كنارهم بودن و باهم سريك سفره نشستن داشت ميرسيد ، كلبه نشين  دلشوره داشت، براش عجيب بود كه بعداز اين مدت ديگه نبايد اضطراب داشته باشه و دنبال همون هيجان هميشگي بود ولي انگار اين يه نگراني بود نه هيجان . خودشم نميدونست چرا همش بي دليل جمله "تا سه نشه بازي نشه"  توي مغزش ميپريد و اون دنبال اين بود كه اين مثال چه ربطي به اين رابطه و اين ملاقات داره ؟!!!!

هردو بيصبرانه به طرف هم حركت كردند، ميخواستن توي يك نقطه (!) به هم برسن و با صداي اذان و غروب خورشيد در كنارهم چشمهاشون و ببندن و آرزوهاشون و زيرلب زمزمه كنن و بعدش مثل دوتا مرغ عشق دونه دهن هم بذارن.

ميزافطارشون ساده بود ولي اون دو كنارهم با عشق و گرماي وجودشون لذيذترين خوردنيهارو خوردن شيرين ترين كلمات رو نثارهم كردن، كلبه نشين شاد بود، ميخنديد، مثل دوران نوجواني شيطنت ميكرد، يك لحظه سكوت كرد و با خودش فكركرد "خوبه كه چيز ديگه اي از خدا نخواستم، عشق عميق و پاك خواستم ، عشقي كه گرماش  وجودم رو گرم كنه، نفسي كه صداش بهم آرامش و اطمينان بده، و من الان همه اون خواسته رو دارم، خدايا شكرت، ازت ممنونم"

اونشب وقتيكه ميخواستن از هم خداحافظي كنن، چشمها و صورت غريبه شكل خاصي داشت، وقتي براي آخرين لحظه كلبه نشين توي چشمهاش خيره شد و خواست خداحافظي كنه، به جاي جمله "خداحافظ" گفت: من تنهائي ميترسم !

ولي غريبه فقط در جواب اون لبخند زد و خداحافظي كرد...

كلبه نشين يك لحظه احساس تنهائي كرد، ولي فهميد اين حس به خاطر دوري از اون غريبه اس و براي اينكه به دوري و نبودن اون فكرنكنه ، بهتره كه شادي كنه، برقصه و پرواز كنه ، رقصيد و رقصيد، شادي كرد و گرماي عشق روبا تمام وجودش لمس كرد. تا نيمه هاي شب بيدار بود . پراز انرژي و عشق ، هرچند كه به خاطر چندتاجمله نگران كننده غريبه ذهنش درگير شده بود و كمي هم دلش شور ميزد، اما فكرميكرد كه با شروع فردا اين نگراني محو خواهد شد و دوباره شعله عشقشون شعله ور ميشه، اما چه خيال باطلي....

هوا روشن شده بود و كلبه نشين كم كم چشمهاشو بازكرد، هنوز پراز انرژي و شادي بود، طبق عادت هميشه و بي اختيار به طرف صندوقي رفت كه غريبه هرشب و هرروز و هر دقيقه پيغامهاي عاشقانه اش رو براي كلبه نشين درون اون ميذاشت و اينطور نوشته بود :

" كلبه نشين عزيز ، ديشب تا  سحر ..............................  و خداحافظ "

 ----------------------------------------------

 امروز بعداز گذشت چندين روز، كلبه نشين چشمهاشو محكم ميبنه تا شايد جلوي اشكهاي بي اختياري كه روي صورتش جاري هست رو بگيره، و زير لب زمزمه ميكنه : " اي كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بودم"

 --------------------------------------------------------

او میرود

تو می آیی

تو میروی

و دیگر تنها میشوم

خیلی ساده ست

قصه ی تکرار

تا میروی من تنها ميمانم ، باكوله باري از غم و اشك ... 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم شهریور 1388
 كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بود (2)

 روزها پشت سرهم ميگذشتن و اون دوتا هرروز بيشتر از روز قبل به هم دلبستگي و وابستگي عميق پيدا ميكردن، طوريكه ديگه حتي يك لحظه تحمل دوري همديگه رو نداشتن، اون غريبه كه حالا ديگه براي اون كلبه نشين تنها ، يه همدم واقعي شده بود دست اونو گرفت و از كلبه اش بيرون آورد، اول از همه آسمون و بهش نشون داد بعدش پرنده ها و رودخونه ها و جنگل و... كلبه نشين مات و مبهوت شده بود، فكرنميكرد كه اينهمه سال كجا زندگي ميكرده و چه قشنگي هايي دور و برش بودن و اون نديده، جنگل كوچيكي (!) كه نزديك كلبه اش بود اينقدر زيبائي داشت كه اون باور نميكرد تمام اينها اينجا بودن و اون نديده، حالا ديگه اون جنگل كوچولو (!) شده بود وعده گاه اون دوتا عاشق، يك روز و دو روز و ...

 با صداي اذان هردو چشمهاشون و بستن و زيرلب زمزمه كردن ، بعدش اولين افطاري رو باهم خوردن، افطاري با شيريني عسل و گرماي شيرداغ، بعدشم نگاههاي تشنه و كنجكاو اون غريبه كه انگار هرگز نميخواست سيربشه.

دومين اذان رو هم كنارهمديگه شنيدن و با گرماي دستهاي همديگه افطاركردن، وقتي صداي اذان به گوش كلبه نشين رسيد، چشمهاشو بست و انگار به آسمون پرواز كرد، ولي خيلي زود چشمهاشو بازكرد چون ميخواست دوباره اون چشمهاي تشنه و كنجكاو و كه گوئي هنوز سيراب از ديدن نشده بودن رو ببينه، اون نميخواست حتي يك لحظه حس دوري رو تجربه كنه ، چشمهاشو باز كرد و به چشمهاي غريبه كه حالا ديگه نه تنها غريبه نبود بلكه تمام وجود اونو تسخير كرده بود زل زد. غريبه آشنا پرسيد: به چي فكرميكردي؟ كلبه نشين يه نفس عميق كشيد و گفت: داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر اتفاقي باعث بشه كه من و تو از هم جدا بشيم و من دوباره تنها بشم چطور ميتونم اين تنهائي و دوري از تورو تحمل كنم؟ فكرميكردم شايد اونروز از نبودن و نداشتن تو بميرم ولي... ديدم نه، فقط دلتنگت ميشم، چون دوران بودن با تو هرچقدرم كه برام كوتاه و زود گذر باشه اينقدر برام شيرين و به يادموندني و پراز عشق و احساس بوده كه ميتونم با زنده كردن تموم اون شيريني ها تا آخر عمرم سرخوش باشم، يعني يك لحظه باتو بودن هرچند كوتاه به بقيه عمر بي توبودن مي ارزه،  بعدم چشمهاشو بست و عطر تنش رو با تمام وجود بو كشيد...

 

 (ادامه دارد)

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه نهم شهریور 1388
 كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بود (1)

  دوسه هفته پيش شنيدم كه داشت با دوستش حرف ميزد بهش ميگفت: دلم عاشقي ميخواد، اونم از نوع هات، دوستش گفت يعني چي؟ گفت : يعني مثل عشق دوران 18-19 سالگيم،كه دلم شب و روز براي يكي ميتپيد، براي ديدنش لحظه شماري ميكردم، وقتي از دور ميديدمش قلبم مثل گنجشك ميزد، شبا به يادش ميخوابيدم و صبح به عشق ديدنش بيدار ميشدم، البته اونم همينطور بود، نه اينكه فقط من اينطور باشم، دوستش خنديد و گفت : اتفاقا" منم دلم يه عاشقي مشتي ميخواد ولي نه ديگه به هاتي تو ...

هنوز چند روزي از اين مكالمه نگذشته بود كه صداي پاي يكنفر از پشت دركلبه اش به گوشش رسيد، اول آروم آروم در زد و وقتي جوابي نشنيد نااميد نشد و شروع كرد به درزدن محكم و بعدشم، مشت...

اول لاي درو باز كرد و با ترس و دقت به بيرون كلبه نگاه كرد، توتاريكي شب نيمي از صورت اونو ديد، اولش مردد بود كه الان تو اين كلبه خاموش و تنها ميتونه اعتماد كنه و درو به روي يه غريبه بازكنه يا نه؟!! ولي به محض اينكه صداي نرم و مهربون مهمون پشت در و شنيد انگار يكهو دلش ريخت، احساس كرد كه مدتهاس به دنبال اون بوده و حالا اون خودش با پاي خودش اومده اينجا ، ولي اولش كمي ترس داشت كه نكنه اشتباه ميكنه و اون هموني نباشه كه منتظرش بوده، از همون لاي در شروع كرد باهاش به حرف زدن...

حرف زد و حرف زد و حرف زد....

انگار خودش بود ، هموني كه از خدا خواسته بود، هموني كه بايد مي اومد و كلبه خاموش و تنهاش و از تنهائي و سكوت بيرون مي آورد...

كم كم درو بيشتر باز كرد ، حالا ديگه صورتش و كامل ميديد، نه... انگار صورتشم همون صورتي بود كه دنبالش بود، پس يعني خودش بود؟؟؟ يعني ميتونست درو به روش بازكنه و اونو توي كلبه اش راه بده؟؟ يكهو با خودش تصميم گرفت كه بهش اعتماد كنه، فكركرد كه هرچي بشه بهتر از اين تنهائيه كه سالهاس داره باهاش يه جورائي كنار مياد، فكركرد و فكركرد و بازم فكر كرد، وقتي با اصرار غريبه و خواهش هاي اون براي بدست آوردن اعتمادش كلنجار ميرفت، ناخودآگاه در كلبه باز شد و اون غريبه وارد شد...

يك روز، دو روز، سه روز ... و نزديك به دوازده روز بود كه از ورودش به اون كلبه تاريك و تنها كه حالا پراز عشق و گرمي شده بود ميگذشت ، دوازده روز بود كه اون دوتا مثل دوتا مرغ عشق سرشون و لاي پرهاي همديگه كرده بود و تو گوش همديگه آواز عشق ميخوندن. نجواي اين آواز اينقدر شيرين و گرم بود كه همه وجودشون رو پركرده بود، ديگه يادشون رفته بود كه همش چندروزه از ورود اون غريبه به اين كلبه ميگذره، گوئي سالها بود كه كنارهم بودن و عاااااشق ...

 

(ادامه دارد)

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه هفتم شهریور 1388
 
 
بالا