طي همين مدت كوتاه به اندازه چندسال به هم نزديك شده بودن، حالا ديگه اون براي كلبه نشين يه غريبه نبود، ازبسكه تمام طول روز رو باهم حرف ميزدن و از داشته و نداشته هاشون براي همديگه تعريف ميكردن، شب كه ميشد بعداز كلي حرف و ابراز عشق به همديگه شب بخير ميگفتن و ميخوابيدن ، امكان نداشت يك شب بدون ردوبدل كردن زمزمه عشق خواب به چشمهاشون بره و اينكه اين شب بخيرگفتن ها و صبح بخير گفتن ها با چه كلماتي بود و چطور بيان ميشد كه قلب و روح رو به لزره مينداخت بماند ...
روزها به سرعت ولي به شيريني شهد از پي هم ميگذشتن و اون دوتا عاشق كه حالا باهم يك روح شده بودن هنوز مسخ جادوي عشق بودن.
كلبه نشين شاد بود، خوشحال بود و احساس خوشبختي بي نهايت ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه اونو ميديد، حس ميكرد، لمس ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه با شنيدن صداش ضربان قلبش تند ميشد ، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه براي ديدنش لحظه شماري ميكرد و وقتي ميديدش مثل بچه اي كه چندساعت از مادرش دور مونده و با ديدنش خودشو به اون ميرسونه و تو آغوشش جا ميده ، شده بود و اون عاشق اين داشتن ها و بودن ها بود.
و.........
كم كم موقع سومين اذان براي كنارهم بودن و باهم سريك سفره نشستن داشت ميرسيد ، كلبه نشين دلشوره داشت، براش عجيب بود كه بعداز اين مدت ديگه نبايد اضطراب داشته باشه و دنبال همون هيجان هميشگي بود ولي انگار اين يه نگراني بود نه هيجان . خودشم نميدونست چرا همش بي دليل جمله "تا سه نشه بازي نشه" توي مغزش ميپريد و اون دنبال اين بود كه اين مثال چه ربطي به اين رابطه و اين ملاقات داره ؟!!!!
هردو بيصبرانه به طرف هم حركت كردند، ميخواستن توي يك نقطه (!) به هم برسن و با صداي اذان و غروب خورشيد در كنارهم چشمهاشون و ببندن و آرزوهاشون و زيرلب زمزمه كنن و بعدش مثل دوتا مرغ عشق دونه دهن هم بذارن.
ميزافطارشون ساده بود ولي اون دو كنارهم با عشق و گرماي وجودشون لذيذترين خوردنيهارو خوردن شيرين ترين كلمات رو نثارهم كردن، كلبه نشين شاد بود، ميخنديد، مثل دوران نوجواني شيطنت ميكرد، يك لحظه سكوت كرد و با خودش فكركرد "خوبه كه چيز ديگه اي از خدا نخواستم، عشق عميق و پاك خواستم ، عشقي كه گرماش وجودم رو گرم كنه، نفسي كه صداش بهم آرامش و اطمينان بده، و من الان همه اون خواسته رو دارم، خدايا شكرت، ازت ممنونم"
اونشب وقتيكه ميخواستن از هم خداحافظي كنن، چشمها و صورت غريبه شكل خاصي داشت، وقتي براي آخرين لحظه كلبه نشين توي چشمهاش خيره شد و خواست خداحافظي كنه، به جاي جمله "خداحافظ" گفت: من تنهائي ميترسم !
ولي غريبه فقط در جواب اون لبخند زد و خداحافظي كرد...
كلبه نشين يك لحظه احساس تنهائي كرد، ولي فهميد اين حس به خاطر دوري از اون غريبه اس و براي اينكه به دوري و نبودن اون فكرنكنه ، بهتره كه شادي كنه، برقصه و پرواز كنه ، رقصيد و رقصيد، شادي كرد و گرماي عشق روبا تمام وجودش لمس كرد. تا نيمه هاي شب بيدار بود . پراز انرژي و عشق ، هرچند كه به خاطر چندتاجمله نگران كننده غريبه ذهنش درگير شده بود و كمي هم دلش شور ميزد، اما فكرميكرد كه با شروع فردا اين نگراني محو خواهد شد و دوباره شعله عشقشون شعله ور ميشه، اما چه خيال باطلي....
هوا روشن شده بود و كلبه نشين كم كم چشمهاشو بازكرد، هنوز پراز انرژي و شادي بود، طبق عادت هميشه و بي اختيار به طرف صندوقي رفت كه غريبه هرشب و هرروز و هر دقيقه پيغامهاي عاشقانه اش رو براي كلبه نشين درون اون ميذاشت و اينطور نوشته بود :
" كلبه نشين عزيز ، ديشب تا سحر .............................. و خداحافظ "
----------------------------------------------
امروز بعداز گذشت چندين روز، كلبه نشين چشمهاشو محكم ميبنه تا شايد جلوي اشكهاي بي اختياري كه روي صورتش جاري هست رو بگيره، و زير لب زمزمه ميكنه : " اي كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بودم"
--------------------------------------------------------
او میرود
تو می آیی
تو میروی
و دیگر تنها میشوم
خیلی ساده ست
قصه ی تکرار
تا میروی من تنها ميمانم ، باكوله باري از غم و اشك ...
|
+| نوشته شده توسط
بهانه در شنبه چهاردهم شهریور 1388